زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲۲۴ - مطلع دوم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی
۲
دل روی نمایت دهم ار روی نمائی
۳
سر نعل بهای سم اسبت کنم آن روز
۴
کائی به کمین دل من ران بگشائی
۵
دل جای تو شد، خواه روی خواه نشینی
۶
بر تو نرسد حکم که تو خانه خدائی
۷
خورشید منی، من به چراغت طلبم ز آنک
۸
من در شب هجران و تو در ابر خفائی
۹
گه گه به سر روزن چشمم گذری تیز
۱۰
بیمار توام باز نپرسی و نیائی
۱۱
این غارت جان چیست خود این جنگ تو با کیست؟
۱۲
گرگ آشتیی کن، مکن این گرگ ربائی
۱۳
هیچ افتدت امشب که بر افتادگی من
۱۴
رحم آری و بر کاهش جانم نفزائی
۱۵
یا بر شکر خویش مرا خوانی مهمان
۱۶
یا بر جگر ریش به مهمان من آئی
۱۷
تو بر جگری دست نیالائی و حقا
۱۸
جز بر جگری نیست مرا دست روائی
۱۹
خستی دل خاقانی و روزیش نپرسی
۲۰
کای خستهٔ پیکان من آخر تو کجائی
۲۱
او در سخن از نابغه برده قصب السبق
۲۲
چون خسرو نعمان کرم از حاتم طائی
۲۳
کیخسرو ایران ملک المغرب کز قدر
۲۴
بر خسرو توران رسدش بار خدائی
۲۵
دارای ملوک عجم، اسکندر ثانی
۲۶
کز چشمهٔ جودش نکند خضر جدائی
۲۷
اقلیم گشائی که ز جاسوسی عدلش
۲۸
بیجاده نیارد که کند کاه ربائی
۲۹
شاهی که دهد صدمهٔ کرنای فتوحش
۳۰
گوش کر پیران فلک را شنوائی
۳۱
توقیع ملک دید جهان گفت زهی حرز
۳۲
هم داعیهٔ امنی و هم دفع وبائی
۳۳
شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناک
۳۴
طاغوت پرستان را طاعون و بلائی
۳۵
در شانهٔ دست ظفر آئینهٔ غیبی
۳۶
هم آینه هم صیقل شمشیر قضائی
۳۷
از سهم تو زنگار گرفت آینهٔ چرخ
۳۸
کز آینهٔ مملکه زنگار زدائی
۳۹
ای تیغ ملک در کف رخشانش همانا
۴۰
در چشمهٔ حیوان ورق زهر گیائی
۴۱
ذوق تو برد عارضهٔ احمقی از خصم
۴۲
احسنت زهی زهر که تریاق شفائی
۴۳
ای نیزهٔ شاه، ای قلم تختهٔ نصرت
۴۴
از نقطهٔ دولت الف عز و علائی
۴۵
ای دست ملک بخ‌بخ اگر ساغر و شمشیر
۴۶
ماهی و نهنگند، تو دریای سخائی
۴۷
ای جود ملک واهب رزقی و جهان را
۴۸
امید به توست و تو ضمان‌دار وفائی
۴۹
ای رایت شه نادره لرزانی و قائم
۵۰
بحر عدنی گوئی یا کوه صفائی
۵۱
ای پرچم رایات ملک چشم بدت دور
۵۲
کز پر غراب آمده در فر همائی
۵۳
چون نقش بصر در سیهی نور سپیدی
۵۴
چون زلف بتان در ظلمان اصل ضیائی
۵۵
هستی حجر الاسود و کعبه علم شاه
۵۶
تا کعبه به جای است بر آن کعبه بجائی
۵۷
ای نامزد خاتم جمشید که بر تو
۵۸
ختم است جهان‌داری و حقا که سزائی
۵۹
ای رای ملک ذات سپهری که دو وقت
۶۰
یا صاعقه خشمی تو و یا ابر رضائی
۶۱
ای تحت لوایت همه آفاق، ندانم
۶۲
ظل ملک العرشی یا عرش لوائی
۶۳
چون آدم و داود خلیفه توئی از حق
۶۴
حق زی تو پناهد که پناه خلفائی
۶۵
گر رحمت حق هست عطا پاش و خطا پوش
۶۶
تو رحمت حق بر همه آفاق عطائی
۶۷
هست از تو عطاها و خطا نیست زهی شاه
۶۸
عیسی عطائی، ملک الموت خطائی
۶۹
بهرام اسد هیبتی ار چه که به بخشش
۷۰
خورشید فلک همت و برجیس حیائی
۷۱
چون ماه همه عزم و چو شعری همه سعدی
۷۲
چون تیر همه فهم و چو کیوان همه رائی
۷۳
بودند کیان بهتر آفاق و نیایت
۷۴
بهتر ز کیان بود و تو بهتر ز نیائی
۷۵
رستم ظفری بل که فرامرز شکوهی
۷۶
جمشید فری بل که کیومرث دهائی
۷۷
در کشور دولت چو نبی شهر علومی
۷۸
در بیشهٔ صولت چو علی شیر وغائی
۷۹
مانند علی سرخ عضنفر توئی ارچه
۸۰
از نسل فریدونی نز آل عبائی
۸۱
گر تیغ علی فرق سری یک سره بشکافت
۸۲
البرز شکافی تو اگر گرز گرائی
۸۳
روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخون
۸۴
خود روزبه آئی که شه روز بهائی
۸۵
آوازهٔ کوست نپذیرد به صدا کوه
۸۶
ترسد که شود سست دل از سخت صدائی
۸۷
از گرد سیاه سپهت بر تن گردون
۸۸
قطنی شود این ازرق عین الرؤسائی
۸۹
این یک تنه صد لشکر جرار چو خورشید
۹۰
کرایش این دائرهٔ سبز وطائی
۹۱
محتاج به لشکر نه‌ای ایرا که ز دولت
۹۲
دارندهٔ لشکرگه این هفت بنائی
۹۳
دولت نبرد منت رسمی و معاشی
۹۴
قرآن چه کند زحمت بوعمرو و کسائی
۹۵
جمشید کیانی، نه که خورشید کیانی
۹۶
کز نور عیانی، همه رخ عین سنائی
۹۷
چون فضل ربیعی، نه که چون فصل ربیعی
۹۸
کز جود طبیعی همه لطفی و نمائی
۹۹
قدر توبر افلاک سپه راند و پسش گفت
۱۰۰
ما در تو نگنجیم که بس تنگ فضائی
۱۰۱
از طالع میلاد تو دیدند رصدها
۱۰۲
اختر شمران، رومی و یونانی و مائی
۱۰۳
تسییر براندند و براهین بفزودند
۱۰۴
هیلاج نمودند که جاوی بقائی
۱۰۵
کردند همه حکم که رد پانصد و هشتاد
۱۰۶
ابخاز به دست آوری و روم گشائی
۱۰۷
خواهند ز تو امن، فزع یافتگان ز آنک
۱۰۸
در ظلمت و در خوف چراغی و رجائی
۱۰۹
گرچه ملک الغرب توئی تا ابد، اما
۱۱۰
بر تخت خراسان ملک الشرق توشائی
۱۱۱
هرچند که لنبک دهد آسایش بهرام
۱۱۲
بهرام به شاهی به و لنبک به صقائی
۱۱۳
صد منزل از آن سوی فلک رفت ثنایت
۱۱۴
وز قدر تو صد منزل از آن سوی ثنائی
۱۱۵
زلزال فنا گر بدرد سقف جهان را
۱۱۶
توسد همه رخنهٔ زلزال فنائی
۱۱۷
ایران به تو شد حسرت غزنین و خراسان
۱۱۸
چون گفتهٔ من رشک معزی و سنائی
۱۱۹
فی وصف معالیک معانی تناهت
۱۲۰
افدیک به نفسی و معادیک فدائی
۱۲۱
اصبحت و راس الامرا تحت جناحیک
۱۲۲
امسیت و خیل الشعرا تحت لوائی
۱۲۳
درشان تو و من به سخا و سخن امروز
۱۲۴
ختم الامرائی به و ختم الشعرائی
۱۲۵
باد از مدد عدل تو پیوند حیاتت
۱۲۶
کز عدل قبول آور اخلاص دعائی
۱۲۷
بر تخت شهنشاهی و در مسند عزت
۱۲۸
ادریس بقا باش که فردوس لقائی
۱۲۹
دادار جهان مشفق هر کار تو بادا
۱۳۰
کورا ابد الدهر جهاندار تو بائی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.