Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست
۲
بیاورد چون کارها گشت راست
۳
ز دریا به زین اندر آورد پای
۴
برفتند یارانش با او ز جای
۵
چو هیشوی کوه سقیلا بدید
۶
به انگشت بنمود و خود را کشید
۷
خود و اهرن از جای گشتند باز
۸
چو خورشید برزد سنان از فراز
۹
جهانجوی بر پیش آن کوه بود
۱۰
که آرام آن مار نستوه بود
۱۱
چو آن اژدهابرز او را بدید
۱۲
به دم سوی خویشش همی درکشید
۱۳
چو از پیش زین اندر آویخت ترگ
۱۴
برو تیر بارید همچون تگرگ
۱۵
چو تنگ اندر آمد بران اژدها
۱۶
همی جست مرد جوان زو رها
۱۷
سبک خنجر اندر دهانش نهاد
۱۸
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
۱۹
بزد تیز دندان بدان خنجرش
۲۰
همه تیغها شد به کام اندرش
۲۱
به زهر و به خون کوه یکسر بشست
۲۲
همی ریخت زو زهر تا گشت سست
۲۳
به شمشیر برد آن زمان دست شیر
۲۴
بزد بر سر اژدهای دلیر
۲۵
همی ریخت مغزش بران سنگ سخت
۲۶
ز باره درآمد گو نیکبخت
۲۷
بکند از دهانش دو دندان نخست
۲۸
پس آنگه بیامد سر و تن بشست
۲۹
خروشان بغلتید بر خاک بر
۳۰
به پیش خداوند پیروزگر
۳۱
کجا داد آن دستگاه بزرگ
۳۲
بران گرگ و آن اژدهای سترگ
۳۳
همی گفت لهراسپ و فرخ زریر
۳۴
شدند از تن و جان گشتاسپ سیر
۳۵
به روشن روان و دل و زور و تاب
۳۶
همانا نبینند ما را به خواب
۳۷
بجز رنج و سختی نبینم ز دهر
۳۸
پراگنده بر جای تریاک زهر
۳۹
مگر زندگانی دهد کردگار
۴۰
که بینم یکی روی آن شهریار
۴۱
دگر چهر فرخ برادر زریر
۴۲
بگویم که گشتم من از تاج سیر
۴۳
بگویم که بر من چه آمد ز بخت
۴۴
همی تخت جستم که گم گشت تخت
۴۵
پر از آب رخ بارگی برنشست
۴۶
همان خنجر آب داده به دست
۴۷
چو نزدیک هیشوی و اهرن رسید
۴۸
همه یاد کرد آن شگفتی که دید
۴۹
به اهرن چنین گفت کان اژدها
۵۰
بدین خنجر تیز شد بی‌بها
۵۱
شما از دم اژدهای بزرگ
۵۲
پر از بیم گشتید از کار گرگ
۵۳
مرا کارزار دلاور سران
۵۴
سرافراز با گرزهای گران
۵۵
بسی تیز آید ز جنگ نهنگ
۵۶
که از ژرف برآید به جنگ
۵۷
چنین اژدها من بسی دیده‌ام
۵۸
که از رزم او سر نپیچیده‌ام
۵۹
شنیدند هیشوی و اهرن سخن
۶۰
ازان نو به گفتار دانش کهن
۶۱
چو آواز او آن دو گردن‌فراز
۶۲
شنیدند و بردند پیشش نماز
۶۳
به گشتاسپ گفتند کی نره شیر
۶۴
که چون تو نزاید ز مادر دلیر
۶۵
بیاورد اهرن بسی خواسته
۶۶
گرانمایه اسپان آراسته
۶۷
یکی تیغ برداشت و یک باره جنگ
۶۸
کمانی و سه چوبه تیر خدنگ
۶۹
به هیشوی داد آن دگر هرچ بود
۷۰
ز دینار وز جامهٔ نابسود
۷۱
چنین گفت گشتاسپ با سرکشان
۷۲
کزین کس نباید که دارد نشان
۷۳
نه از من که نر اژدها دیده‌ام
۷۴
گر آواز آن گرگ بشنیده‌ام
۷۵
وزان جایگه شاد و خرم برفت
۷۶
به سوی کتایون خرامید تفت
۷۷
بشد اهرن و گاو گردون ببرد
۷۸
تن اژدها کهتران را سپرد
۷۹
که این را به درگاه قیصر برید
۸۰
به پیش بزرگان لشگر برید
۸۱
خود از پیش گاوان و گردون برفت
۸۲
به نزدیک قیصر خرامید تفت
۸۳
به روم اندرون آگهی یافتند
۸۴
جهاندیدگان پیش بشتافتند
۸۵
چو گاو اندر آمد به هامون ز کوه
۸۶
خروشی بد اندر میان گروه
۸۷
ازان زخم و آن اژدهای دژم
۸۸
کزان بود بر گاو گردون ستم
۸۹
همی آمد از چرخ بانگ چکاو
۹۰
تو گفتی ندارد تن گاو تاو
۹۱
هرانکس که آن زخم شمشیر دید
۹۲
خروشیدن گاو گردون شنید
۹۳
همی گفت کاین خنجر اهرنست
۹۴
وگر زخم شیراوژن آهرمنست
۹۵
همانگاه قیصر ز ایوان براند
۹۶
بزرگان و فرزانگان را بخواند
۹۷
بران اژدها بر یکی جشن کرد
۹۸
ز شبگیر تا شد جهان لاژورد
۹۹
چو خورشید بنهاد بر چرخ تاج
۱۰۰
به کردار زر آب شد روی عاج
۱۰۱
فرستاده قیصر سقف را بخواند
۱۰۲
بپرسید و بر تخت زرین نشاند
۱۰۳
ز بطریق وز جاثلیقان شهر
۱۰۴
هرانکس کش از مردمی بود بهر
۱۰۵
به پیش سکوبا شدند انجمن
۱۰۶
جهاندیده با قیصر و رای زن
۱۰۷
به اهرن سپردند پس دخترش
۱۰۸
به دستوری مهربان مادرش
۱۰۹
ز ایوان چو مردم پراکنده شد
۱۱۰
دل نامور زان سخن زنده شد
۱۱۱
چنین گفت کامروز روز منست
۱۱۲
بلند آسمان دلفروز منست
۱۱۳
که کس چون دو داماد من در جهان
۱۱۴
نبینند بیش از کهان و مهان
۱۱۵
نوشتند نامه به هر مهتری
۱۱۶
کجا داشتی تخت گر افسری
۱۱۷
که نر اژدها با سرافراز گرگ
۱۱۸
تبه شد به دست دو مرد سترگ
۱۱۹
یکی منظری پیش ایوان خویش
۱۲۰
برآورده چون تخت رخشان خویش
۱۲۱
به میدان شدندی دو داماد اوی
۱۲۲
بیاراستندی دل شاد اوی
۱۲۳
به تیر و به چوگان و زخم سنان
۱۲۴
بهر دانشی گرد کرده عنان
۱۲۵
همی تاختندی چپ و دست راست
۱۲۶
که گفتی سواری بدیشان سزاست
۱۲۷
چنین تا برآمد برین روزگار
۱۲۸
بیامد کتایون آموزگار
۱۲۹
به گشتاسپ گفت ای نشسته دژم
۱۳۰
چه داری ز اندیشه دل را به غم
۱۳۱
به روم از بزرگان دو مهتر بدند
۱۳۲
که با تاج و با گنج و افسر بدند
۱۳۳
یکی آنک نر اژدها را بکشت
۱۳۴
فراوان بلا دید و ننمود پشت
۱۳۵
دگر آنک بر گرگ بدرید پوست
۱۳۶
همه روم یکسر پرآواز اوست
۱۳۷
به میدان قیصر به ننگ و نبرد
۱۳۸
همی به آسمان اندر آرند گرد
۱۳۹
نظاره شو انجا که قیصر بود
۱۴۰
مگر بر دلت رنج کمتر بود
۱۴۱
بدو گفت گشتاسپ کای خوب چهر
۱۴۲
ز قیصر مرا کی بود داد و مهر
۱۴۳
ترا با من از شهر بیرون کند
۱۴۴
چو بیند مرا مردمی چون کند
۱۴۵
ولیکن ترا گر چنین است رای
۱۴۶
نپیچم ز رای تو ای رهنمای
۱۴۷
بیامد به میدان قیصر رسید
۱۴۸
همی بود تا زخم چوگان بدید
۱۴۹
ازیشان یکی گوی و چوگان بخواست
۱۵۰
میان سواران برافگند راست
۱۵۱
برانگیخت آن بارگی را ز جای
۱۵۲
یلان را همه کند شد دست و پای
۱۵۳
به میدان کسی نیز گویی ندید
۱۵۴
شد از زخم او در جهان ناپدید
۱۵۵
سواران کجا گوی او یافتند
۱۵۶
به چوگان زدن نیز نشتافتند
۱۵۷
شدند آن زمان رومیان زردروی
۱۵۸
همه پاک با غلغل و گفت و گوی
۱۵۹
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
۱۶۰
برفتند چندی سواران جنگ
۱۶۱
چو آن دید گشتاسپ برخاست و گفت
۱۶۲
که اکنون هنرها نشاید نهفت
۱۶۳
بیفگند چوگان کمان برگرفت
۱۶۴
زه و توز ازو دست بر سر گرفت
۱۶۵
نگه کرد قیصر بران سرفراز
۱۶۶
بدان چنگ و یال و رکیب دراز
۱۶۷
بپرسید و گفت این سوار از کجاست
۱۶۸
که چندین بپیچد چپ و دست راست
۱۶۹
سرافراز گردان بسی دیده‌ام
۱۷۰
سواری بدین گونه نشنیده‌ام
۱۷۱
بخوانید تا زو بپرسم که کیست
۱۷۲
فرشتست گر همچو ما آدمیست
۱۷۳
بخواندند گشتاسپ را پیش اوی
۱۷۴
بپیچید جان بداندیش اوی
۱۷۵
به گشتاسپ گفت ای نبرده سوار
۱۷۶
سر سرکشان افسر کارزار
۱۷۷
چه نامی بمن گوی شهر و نژاد
۱۷۸
ورا زین سخن هیچ پاسخ نداد
۱۷۹
چنین گفت کان خوار بیگانه مرد
۱۸۰
که از شهرقیصر ورا دور کرد
۱۸۱
چو داماد گشتم ز شهرم براند
۱۸۲
کس از دفترش نام من بر نخواند
۱۸۳
ز قیصر ستم بر کتایون رسید
۱۸۴
که مردی غریب از میان برگزید
۱۸۵
نرفت اندرین جز به آیین شهر
۱۸۶
ازان راستی خواری آمدش بهر
۱۸۷
به بیشه درون آن زیانکار گرگ
۱۸۸
به کوه بزرگ اژدهای سترگ
۱۸۹
سرانشان به زخم من آمد به پای
۱۹۰
بران کار هیشوی بد رهنمای
۱۹۱
که دندانهاشان بخان منست
۱۹۲
همان زخم خنجر نشان منست
۱۹۳
ز هیشوی قیصر بپرسد سخن
۱۹۴
نوست این نگشتست باری کهن
۱۹۵
چو هیشوی شد پیش دندان ببرد
۱۹۶
گذشته سخنها برو بر شمرد
۱۹۷
به پوزش بیاراست قیصر زبان
۱۹۸
بدو گفت بیداد رفت ای جوان
۱۹۹
کنون آن گرامی کتایون کجاست
۲۰۰
مرا گر ستمگاره خواند رواست
۲۰۱
ز میرین و اهرن برآشفت و گفت
۲۰۲
که هرگز نماند سخن در نهفت
۲۰۳
همانگه نشست از بر بادپای
۲۰۴
به پوزش بیامد بر پاک رای
۲۰۵
بسی آفرین کرد فرزند را
۲۰۶
مران پاک دامن خردمند را
۲۰۷
بدو گفت قیصر که ای ماهروی
۲۰۸
گزیدی تو اندر خور خویش شوی
۲۰۹
همه دوده را سر برافراختی
۲۱۰
برین نیکبختی که تو ساختی
۲۱۱
به پرسش بدو گفت ز انباز خویش
۲۱۲
مگر بر تو پیدا کند راز خویش
۲۱۳
که آرام و شهر و نژادش کجاست
۲۱۴
بگوید مگر مر ترا گفت راست
۲۱۵
چنین داد پاسخ که پرسیدمش
۲۱۶
نه بر دامن راستی دیدمش
۲۱۷
نگوید همی پیش من راز خویش
۲۱۸
نهان دارد از هرکس آواز خویش
۲۱۹
گمانم که هست از نژاد بزرگ
۲۲۰
که پرخاش جویست و گرد و سترگ
۲۲۱
ز هرچش بپرسم نگوید تمام
۲۲۲
فرخ‌زاد گوید که هستم به نام
۲۲۳
وزان جایگه سوی ایوان گذشت
۲۲۴
سپهر اندرین نیز چندی بگشت
۲۲۵
چو گشتاسپ برخاست از بامداد
۲۲۶
سر پرخرد سوی قیصر نهاد
۲۲۷
چو قیصر ورا دید خامش بماند
۲۲۸
بران نامور پیشگاهش نشاند
۲۲۹
کمر خواست از گنج و انگشتری
۲۳۰
یکی نامور افسری مهتری
۲۳۱
ببوسید و پس بر سر او نهاد
۲۳۲
ز کار گذشته بسی کرد یاد
۲۳۳
چنین گفت با هرک بد یادگیر
۲۳۴
که بیدار باشید برنا و پیر
۲۳۵
فرخ‌زاد را جمله فرمان برید
۲۳۶
ز گفتار و کردار او مگذرید
۲۳۷
ازان آگهی شد به هر کشوری
۲۳۸
به هر پادشاهی و هر مهتری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.