شمارهٔ ۴ - در مدح امام الشارع وحید الدین ابو المفاخر عثمان پسر کافی الدین عمر پسر عم و داماد خاقانی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن نه روی است آنکه آشوب جهان است آنچنان
۲
و آن نه زلف است آنکه دست آویز جان است آنچنان
۳
زلف او زنجیر گردون است و بیدادی کند
۴
گرچه او از بهر انصاف جهان است آنچنان
۵
راست خواهی با من از هستی نشانی مانده نیست
۶
در غم آن لب که هست و بینشان است آنچنان
۷
گرنه رازم آفتاب است از چه پیدا شد چنین
۸
ورنه وصلش کیمیا شد چون نهان است آنچنان
۹
جان بر او پاشم که تا جان با من است او بیمن است
۱۰
و این چنین بهتر زیم کالحق زیان است آنچنان
۱۱
گفتمش در صدر وصلم جای کن، گفت ای سلیم
۱۲
جستهام جائی سزایت آستان است آنچنان
۱۳
بر در من بگذرد بیند مرا در خاک و خون
۱۴
با رقیب از طنز گوید کاین فلان است آنچنان
۱۵
او کند دعوی که خون و مال خاقانی مراست
۱۶
من کنم اقرار و گویم کانچنان است آنچنان
۱۷
عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن
۱۸
کاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان
۱۹
حجة الحق عالم مطلق وحید الدین که هست
۲۰
ملجا جان من و صدر من و استاد من
۲۱
یارب اندر چشم خونریزش چه خواب است آن همه
۲۲
در سر زلف دلاویزش چه تاب است آن همه
۲۳
در دو لعلش آب و اندر جزع نه آخر بگوی
۲۴
کاین چه بیآبی است چندین و آن چه آب است آن همه
۲۵
خون خلقی ریخت وانگه سرخیی بر دامنش
۲۶
آن رنگ پروز است آن خون ناب است آن همه
۲۷
چشم مستش را کباب است آرزو زین روی را
۲۸
قصد دلها میکند یعنی کباب است آن همه
۲۹
شحنهٔ وصلش خراج از عالم جان برگرفت
۳۰
جای دیگر شد که میداند خراب است آن همه
۳۱
گه بسوزد گه بسازد، الغیاث ای قوم از آنک
۳۲
خوی مردم نیست، خوی آفتاب است آن همه
۳۳
تشنهٔ وصلم مرا آن وعدههای کژ که داد
۳۴
کی کند سیری که میدانم سراب است آن همه
۳۵
کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمش
۳۶
در دل تاریک خاقانی چه تاب است آن همه
۳۷
از حیاتش گر فروغی یا نسیمی مانده هست
۳۸
از ثنای صاحب مالک رقاب است آن همه
۳۹
صاحب و مالک رقاب دودهٔ آزادگان
۴۰
کستان بوس در او شد دل آزاد من
۴۱
سرکشان از عشق تو در خاک و خون دامن کشند
۴۲
من کیم در کوی عشقت کاین رقم بر من کشند
۴۳
گر به جان فرمان دهی فرمانت را گردن نهم
۴۴
پیش تو گر تو توی گردن کشان گردن کشند
۴۵
غمزگانت قصد کین دارند وز من در غمت
۴۶
سایهای مانده است مگر این کین ز پیراهن کشند
۴۷
آه من چندان فروزان شد که کوران نیم شب
۴۸
از فروغ سوز آهم رشته در سوزن کشند
۴۹
دیدهٔ من شد سپید از هجر و دل تاریک ماند
۵۰
خانهها تاری شود چون پرده بر روزن کشند
۵۱
با خسان درساختی تا بر در و در بزم تو
۵۲
من غم هجران کشم و ایشان می روشن کشند
۵۳
نیکویی کن رسم بدعهدان رها کن کز جفا
۵۴
درد زی عاشق دهند و صاف با دشمن کشند
۵۵
هر زمان در کوی تو خاقانی آسا عالمی
۵۶
آستین بر جان فشانند و کفن در تن کشند
۵۷
وز پی آن تا ز دیو آزشان باشد امان
۵۸
خط افسون مدیح صدر پیرامن کشند
۵۹
نایب ادریس عثمان عمر کز فر او
۶۰
حل و عقد عیسوی دارد حیات آباد من
۶۱
دیده خون افشان و لب آتشفشان است از غمت
۶۲
والحق ار انصاف خواهی جان آن است از غمت
۶۳
تا غمت را بر دل من نامزد کرد آسمان
۶۴
حصن صبرم هر شبی بام آسمان است از غمت
۶۵
هر زمان گوئی ز عشق من به جان پرداختی
۶۶
این سخن باشد مرا پروای جان است از غمت
۶۷
از گلستان رخت باری مرا گر هیچ نیست
۶۸
مرغزار چشم من پر ارغوان است از غمت
۶۹
زعفران شادی فزاید وین بتر کاندوه من
۷۰
دور از آن رخ زین رخ چون زعفران است از غمت
۷۱
محنت اندر سینهٔ من ره ندانستی کنون
۷۲
شاهراه سینهٔ من ناردان است از غمت
۷۳
از لبت چون بوسه خواهم کز پی آن لب مرا
۷۴
آنچه اندر کیسه باید بر رخان است از غمت
۷۵
آنکه از عشقت زر افشاند ندانم کیست آن
۷۶
این که خاقانی است دانم جان فشان است از غمت
۷۷
هم نبخشودی دلت گر باخبر بودی از آنک
۷۸
حال من در دست مجلس داستان است از غمت
۷۹
آنگه گر برهان زردشتی نمایم بس بود
۸۰
مدح این استاد من، دین من و استاد من
۸۱
کلک او قصر مکارم میطرازد هر زمان
۸۲
نام او چتر معالی میفرازد هر زمان
۸۳
گرچه در احکام دست اوراست من هم آگهم
۸۴
کآسمان در پرده کارش میطرازد هر زمان
۸۵
چشم زخمی را که دید اقبالها بیند چنانک
۸۶
قدر او بر چشمهٔ خورشید تازد هر زمان
۸۷
خاک بر سر میکند گردون ز دستش کو چرا
۸۸
تختهٔ خاک از سر کیوان نسازد هر زمان
۸۹
ز این خطر کو خاک را دادست خاک از کبریا
۹۰
بر سه عنصر تا قیامت میبنازد هر زمان
۹۱
حرمت آن را که میل او به اصل از آهن است
۹۲
نیست آتش را محل کهن گدازد هر زمان
۹۳
چون بنانش سوی کلک آید بدان ماند همی
۹۴
کآفتاب چرخ سوی حوت یازد هر زمان
۹۵
زان نوازشها کزو دارد دل مجروح من
۹۶
جانم از مدحش نوائی مینوازد هر زمان
۹۷
تازه رویان آفرینم ز آفرین او چنانک
۹۸
با رخ هر یک زمانه عشق بازد هر زمان
۹۹
نام نیکش را نهم بنیادها کز نفخ صور
۱۰۰
آسمان بشکافد و نشکافد آن بنیاد من
۱۰۱
حکم صد ساله توان دیدن ز یک تقویم او
۱۰۲
طفل یک روزه مجسطی گیرد از تعلیم او
۱۰۳
تا که مشرف اوست اجرام فلک را از فلک
۱۰۴
آن دو پیر نحس رحلت کردهاند از بیم او
۱۰۵
همتی دارد چنان کافلاک با لوح و قلم
۱۰۶
کمترین جزوی است اندر دفتر تعظیم او
۱۰۷
باز دیدم در همه علمی نظیرش نیست کس
۱۰۸
در همه اقلیمها نی در یکی اقلیم او
۱۰۹
کلکش از بهر شرف محکوم تیغ آمد بلی
۱۱۰
مرتبت بفزود اسمعیل را تسلیم او
۱۱۱
مشتری دیده نهای، رویش نگر گوئی کسی
۱۱۲
سیب را بشکافت سوی چرخ شد یک نیم او
۱۱۳
ظاهر است انسابش از کافی عمر درگیر و رو
۱۱۴
میشمر تا قد سلف عثمان و ابراهیم او
۱۱۵
عیسوی دم باد و احمد دیم و چشم حادثات
۱۱۶
در شکر خواب عروسان از دم از دیم او
۱۱۷
بر جناب او و بر اهل جهان فرخنده باد
۱۱۸
رجعت نوروز و ترجیع من و تقویم او
۱۱۹
چون مبارک باد گویم روز او را شک مکن
۱۲۰
کآسمان آمین کند وقت مبارک باد من
۱۲۱
ترکتاز غمزهٔ تو غارت از جان درگرفت
۱۲۲
رای قربان کرد و اول زخم ز ایمان درگرفت
۱۲۳
روزگاری روزگار از فتنهها آسوده بود
۱۲۴
زلف شب رنگ تو آمد فتنه دوران درگرفت
۱۲۵
کار ما خود رفته بود از دست باز از عشق تو
۱۲۶
دهر زخمه درفزود و چرخ دستان درگرفت
۱۲۷
خوی تو با ما چه روزی زندگانی کرده بود
۱۲۸
کز پی خونریز ما را، راه هجران درگرفت
۱۲۹
ماتم دلها عروسی بود ما را پیش ازین
۱۳۰
تا درآمد شحنهای غم غارت جان درگرفت
۱۳۱
نالهها کردم چنان کز چرخ بانگ آمد که بس
۱۳۲
ای عفیالله در تو گوئی ذرهای ز آن درگرفت
۱۳۳
از دم سردم چراغ آسمان بتوان نشاند
۱۳۴
وز تف آهم هزاران شمع بتوان درگرفت
۱۳۵
گفتی ای خاقانی از غرقاب غم چون میرهی
۱۳۶
چون رهم کز پای من تا سر به طوفان درگرفت
۱۳۷
دل که از درگاه تو محروم شد محروموار
۱۳۸
رفت و راه آستان صدر ایران درگرفت
۱۳۹
سروری کز روی نسبت وز عروسان صفا
۱۴۰
هم پسر عم من است امروز و هم داماد من
۱۴۱
خاک پایت دیدهها را روشنایی میدهد
۱۴۲
هر سحر بوی تو با جان آشنایی میدهد
۱۴۳
کار جزع و لعل توست آزردن و بنواختن
۱۴۴
هرکه را این بشکند آن مومیایی میدهد
۱۴۵
باز خونها خوردهای کالوده میبینم لبت
۱۴۶
من چه گویم خود لبت بر تو گوایی میدهد
۱۴۷
تیره شد کار من از غم هان و هان دریاب کار
۱۴۸
تا چراغ عمر قدری روشنایی میدهد
۱۴۹
از پی دریوزهٔ وصل آمدم در کوی تو
۱۵۰
چون کنم چون بخت روزی از گدایی میدهد
۱۵۱
یک دمی تا میزیم در هجر و امید وصال
۱۵۲
گه کلاهم میبرد گه پادشاهی میدهد
۱۵۳
گر مرا محنت گیائی میدهد از باغ عشق
۱۵۴
در شک افتم کن مرا دولت کیایی میدهد
۱۵۵
جان خاقانی به رشوت میدهم ایام را
۱۵۶
گر مرا زین روز غم روزی رهایی میدهد
۱۵۷
غم چه باشد چون ضمیر وحی پرداز مرا
۱۵۸
فر مدحش آیت معجز نمایی میدهی
۱۵۹
متصل بینام عقد دولتش را پیش از آنک
۱۶۰
منفصل گردند آب و نار و خاک و باد من
