زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۶ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خندهٔ سر به مهر زد دم صبح
۲
الصبوح ای حریف محرم صبح
۳
ناف شب سوخت تف مجمر روز
۴
گوی زر یافت جیب ملحم صبح
۵
به سر تازیانهٔ زرین
۶
شاه گردون گرفت عالم صبح
۷
صبح شد مریم، آفتاب مسیح
۸
قطرهٔ ژاله اشک مریم صبح
۹
طاس زرین کش آفتاب آسا
۱۰
کآفتاب است طاس پرچم صبح
۱۱
پی پی عشق گیر و کم کم عقل
۱۲
لب لب جام خواه و دم دم صبح
۱۳
سیم کش بحر کش ز کشتی زر
۱۴
خوان فکن خوانچه کن مسلم صبح
۱۵
عاشقان را ز صبح و شام چه رنگ
۱۶
کم زن عشق باش و گو کم صبح
۱۷
از تن عقل پنج یک برگیر
۱۸
سه یکی خور به روی خرم صبح
۱۹
ید بیضای آفتاب نگر
۲۰
زر فشان ز آستین معلم صبح
۲۱
که آسمان پیش شه به نوروزی
۲۲
در جل زر کشید ادهم صبح
۲۳
بوالمظفر خدایگان ملوک
۲۴
ملک بخش و ظفرستان ملوک
۲۵
برقع صبح چون براندازند
۲۶
کوه را خلعه در سر اندازند
۲۷
بر درند از صبا مشیمهٔ صبح
۲۸
طفل خونین به خاور اندازند
۲۹
ترک سبوح گفته وقت صبوح
۳۰
عابدان سبحه‌ها دراندازند
۳۱
نوعروسان حجلهٔ نوروز
۳۲
نورهان زر و زیور اندازند
۳۳
ز آن مربع نهند منقل را
۳۴
تا مثلث در آذر اندازند
۳۵
قفس آهنین کنند و در او
۳۶
مرغ یاقوت پیکر اندازند
۳۷
در مشبک دریچه پنداری
۳۸
کافتاب زحل خور اندازند
۳۹
یا در آن خانهٔ مگس گیران
۴۰
سرخ زنبور کافر اندازند
۴۱
بر لب خشک جام رعنا فش
۴۲
عاشقان بوسهٔ تر اندازند
۴۳
گرچه میران لشکرند همه
۴۴
جرعه بر میر لشکر اندازند
۴۵
چون همه جان شوند چون می و صبح
۴۶
جان به شاه مظفر اندازند
۴۷
سر سامانیان و تاج کیان
۴۸
ملک ابن الملک میان ملوک
۴۹
ساقیا توبه را قلم درکش
۵۰
بر در میکده علم برکش
۵۱
زهد را بند آهنین بر نه
۵۲
عقل را میل آتشین درکش
۵۳
خانهٔ دل سبیل کن بر می
۵۴
رقم لایباع بر در کش
۵۵
جان سگ طوق دار مجلس توست
۵۶
هم تو داغ سگیش بر سرکش
۵۷
گر به دل قانعی دو اسبه درآی
۵۸
ور به جان خشندی خر اندر کش
۵۹
خود پرستی چو حلقه بر در نه
۶۰
بی‌خودی را چو حله در برکش
۶۱
گر نه‌ای زهر، سینه کمتر سوز
۶۲
ور نه‌ای دهر، کینه کمتر کش
۶۳
دست گیر آفتاب را چون صبح
۶۴
در سماع خوش قلندر کش
۶۵
روز و شب چون خط مزور نیست
۶۶
خیز و خط بر خط مزور کش
۶۷
پیش دریا کشی چو خاقانی
۶۸
یاد شه گیر و کشتی زر کش
۶۹
افسر خسروان جلال الدین
۷۰
ظل حق آفتاب جان ملوک
۷۱
ترک من کآفتاب هندوی توست
۷۲
عید جان‌ها هلال ابروی توست
۷۳
جوجو از زر منم در آن بازار
۷۴
که ترازوش زلف جادوی توست
۷۵
جو زرین چه سنجدت که به نقد
۷۶
قرص خورشید در ترازوی توست
۷۷
پیش چشمت خیال هستی من
۷۸
سایهٔ موی بند گیسوی توست
۷۹
از فلک زخم‌هاست بر دل من
۸۰
کنهم از دستبرد نیروی توست
۸۱
نکنم مرهم جراحت خویش
۸۲
کن جراحت به مهر بازوی توست
۸۳
نالش از آسمان کنم نی نی
۸۴
کآسمان هم به نالش از خوی توست
۸۵
پهلو از من تهی مکن که مرا
۸۶
پهلوی چرب هم ز پهلوی توست
۸۷
وصل و هجرت مرا یکی است از آنک
۸۸
درد تو هم مزاج داروی توست
۸۹
جان سپند تو ساخت خاقانی
۹۰
چکند چشم عالمی سوی توست
۹۱
لؤلؤ افشان تویی به مدحت شاه
۹۲
عقد پروین بهای لولوی توست
۹۳
حرز امت سپاهدار عجم
۹۴
کهف ملت، نگاهبان ملوک
۹۵
زخم هجرت میان جان بگسست
۹۶
مدد مرهم از میان بگسست
۹۷
از همه تا همه دلی که مراست
۹۸
به همه دل امید جان بگسست
۹۹
بر سر کویت از درازی راه
۱۰۰
مرکب ناله را عنان بگسست
۱۰۱
جور تو حلقهٔ جهان بگرفت
۱۰۲
رفت و زنجیر آسمان بگسست
۱۰۳
کشتهٔ صبرم آشکارا سوخت
۱۰۴
رشتهٔ جانم از نهان بگسست
۱۰۵
پیش خاک در تو چشم از در
۱۰۶
صد طویله به رایگان بگسست
۱۰۷
نفس من ز درد همنفسان
۱۰۸
چند نوبت به یک زمان بگسست
۱۰۹
بر سر چاه بختم آمد چرخ
۱۱۰
مدد جوی عمر از آن بگسست
۱۱۱
آب خون کرد و چاه سر بگرفت
۱۱۲
دلو بدرید و ریسمان بگسست
۱۱۳
دست خون ماند با تو خاقانی
۱۱۴
طمع هستی از جهان بگسست
۱۱۵
جوشن چرخ را به تیر ضمیر
۱۱۶
در ثنای خدایگان بگسست
۱۱۷
شهریار فلک غلام که هست
۱۱۸
هر غلامیش پهلوان ملوک
۱۱۹
لعلت از خنده کان همی ریزد
۱۲۰
دل بر آن لعل جان همی ریزد
۱۲۱
چون بخندی خبر دهد دهنت
۱۲۲
که سها اختران همی ریزد
۱۲۳
دست بالاست کار تو که فلک
۱۲۴
زیر پایت روان همی ریزد
۱۲۵
نیزه بالاست خون ز غمزهٔ تو
۱۲۶
که به مشکین سنان همی ریزد
۱۲۷
آسمان هم ز جور تو چون من
۱۲۸
خاک بر آسمان همی ریزد
۱۲۹
نه از آن طیره‌ام که طرهٔ تو
۱۳۰
خون من هر زمان همی ریزد
۱۳۱
لیک از آن در خطم که از خط تو
۱۳۲
نافه‌ها رایگان همی ریزد
۱۳۳
به چه زهره زبان حدیث تو کرد
۱۳۴
کب رویم زبان همی ریزد
۱۳۵
چشم من شد گناه شوی زبان
۱۳۶
کب سوی دهان همی ریزد
۱۳۷
ابر خون‌بار چشم خاقانی
۱۳۸
صاعقه بر جهان همی ریزد
۱۳۹
صدف خاطرش جواهر نطق
۱۴۰
بر سر اخستان همی ریزد
۱۴۱
خانه زادند و بندهٔ در شاه
۱۴۲
خانه داران خاندان ملوک
۱۴۳
جوشن سرکشی ز سر برکش
۱۴۴
تیر هجرانم از جگر برکش
۱۴۵
یا فرو بر تنم به آب عدم
۱۴۶
یا دلم ز آتش سقر برکش
۱۴۷
رگ جانم گشاده گشت ببند
۱۴۸
پیشتر نوک نیشتر برکش
۱۴۹
موج خون منت به کعب رسید
۱۵۰
دامن حله بیشتر برکش
۱۵۱
بوسه‌ای کردم آرزو، گفتی
۱۵۲
که ترازو بیار و زر برکش
۱۵۳
زر ندارم ولیک جان نقد است
۱۵۴
شو بها بر نه و شکر برکش
۱۵۵
گر بدان کفه زر همی سنجی
۱۵۶
جان بدین کفهٔ دگر برکش
۱۵۷
دامن دوست گیر خاقانی
۱۵۸
وز گریبان عشق سر برکش
۱۵۹
رایت نطق را عرابی وار
۱۶۰
بر در کعبهٔ ظفر برکش
۱۶۱
از پی محرمان کعبهٔ شاه
۱۶۲
آبی از زمزم هنر برکش
۱۶۳
صلتش بزم هشت خوان بهشت
۱۶۴
صولتش رزم هفت‌خوان ملوک
۱۶۵
جو به جو جور دلستان برگیر
۱۶۶
دل جوجو شده ز جان برگیر
۱۶۷
به گمان یوسفیت گم شده بود
۱۶۸
یوسفت گرگ شد گمان برگیر
۱۶۹
بر سر خوان زندگی خورشت
۱۷۰
چون جگر گوشه‌ای است خوان برگیر
۱۷۱
نیست در حلقهٔ جهان یک اهل
۱۷۲
پای اهلیت از میان برگیر
۱۷۳
اهل دل کس نیافت ز اهل جهان
۱۷۴
برو ای دل دل از جهان برگیر
۱۷۵
دو به دو با حریف جان بنشین
۱۷۶
یک به یک غدر آسمان برگیر
۱۷۷
بس خراب است لهو خانهٔ دهر
۱۷۸
به نگه عمر ز آسمان برگیر
۱۷۹
بر در نقب این خرابه تو را
۱۸۰
تا نگیرند نقب از آن گیر
۱۸۱
گل انصاف کار خاقانی
۱۸۲
خسک از راه دوستان برگیر
۱۸۳
چون منوچهر خفته در خاک است
۱۸۴
مهر ازین شوم خاکدان برگیر
۱۸۵
میوهٔ دولت منوچهر است
۱۸۶
اخستان افسر کیان ملوک
۱۸۷
دل به گرد زمانه می نرسد
۱۸۸
مرغ همت به دانه می نرسد
۱۸۹
از زمانه چه آرزو خواهم
۱۹۰
که به نقش زمانه می نرسد
۱۹۱
پیشگاه مراد چون طلبم
۱۹۲
که به من آستانه می نرسد
۱۹۳
جان دو اسبه دوان پی دل و عمر
۱۹۴
به یکی زین دوگانه می نرسد
۱۹۵
من چو هندو نیم مرا از بخت
۱۹۶
طرب زنگیانه می نرسد
۱۹۷
آه کز چرخ آه یاوگیان
۱۹۸
ناوکی بر نشانه می نرسد
۱۹۹
غرقهٔ خون هزار کشتی هست
۲۰۰
که یکی بر کرانه می نرسد
۲۰۱
نسیه بر نام روزگار نویس
۲۰۲
ز آن که نقد از خزانه می نرسد
۲۰۳
میوه آن به که آفتاب پزد
۲۰۴
سایه پرورد خانه می نرسد
۲۰۵
پر بریده است مرغ خاقانی
۲۰۶
ز آن سوی آشیانه می نرسد
۲۰۷
شمع اقبال شه چنان افروخت
۲۰۸
که فلک بر زبانه می نرسد
۲۰۹
صولت جان ربای او بربود
۲۱۰
گوی دولت ز صولجان ملوک
۲۱۱
عدل او زهرهٔ ستم بشکافت
۲۱۲
بذل او نافهٔ کرم بشکافت
۲۱۳
ظلم را چون هدف جگر بدرید
۲۱۴
بخل را چون صدف شکم بشکافت
۲۱۵
قهرش از بهر قطع نسل عدو
۲۱۶
رحم مادر عدم بشکافت
۲۱۷
بختش انگشتری ودیعت داد
۲۱۸
ماهی از بهر آن شکم بشکافت
۲۱۹
آسمان نبوت ار مه را
۲۲۰
چون گریبان صبح دم بشکافت
۲۲۱
تیغ شه زهرهٔ زحل بدرید
۲۲۲
جگر آفتاب هم بشکافت
۲۲۳
تیغ او دست موسوی است از آنک
۲۲۴
نیل را چون سر قلم بشکافت
۲۲۵
ای چراغ یزیدیان که دلت
۲۲۶
چون علی خیبر ستم بشکافت
۲۲۷
تارک ذوالخمار بدعت را
۲۲۸
ذوالفقار تو لاجرم بشکافت
۲۲۹
بر شکافی دماغ خصم چنانک
۲۳۰
ناف سهراب روستم بشکافت
۲۳۱
جز به نام تو داغ بر ران نیست
۲۳۲
مرکب بخت زیر ران ملوک
۲۳۳
روضهٔ آتشین بلارک توست
۲۳۴
باد جودی شکاف ناوک توست
۲۳۵
تخت جمشید و تاج نوشروان
۲۳۶
آرزومند پای و تارک توست
۲۳۷
بخت تو کودک و عروس ظفر
۲۳۸
انتظار بلوغ کودک توست
۲۳۹
ملک الموت مال و عیسی حال
۲۴۰
بذل بسیار و حرص اندک توست
۲۴۱
مشتری چک نویس قدر تو بس
۲۴۲
که سعادت سجل آن چک توست
۲۴۳
با یتیمی چو مصطفی می‌ساز
۲۴۴
چه کنی جبرئیل اتابک توست
۲۴۵
در جهان مالک جهان سخن
۲۴۶
مادح حضرت مبارک توست
۲۴۷
شد عطارد به نطق صد یک او
۲۴۸
چون به خلق آفتاب صد یک توست
۲۴۹
گر بمانم ز آستان تو دور
۲۵۰
عار دارم ز آستان ملوک
۲۵۱
چون تو گردون سریر نتوان یافت
۲۵۲
چون من اختر ضمیر نتوان یافت
۲۵۳
آفتابی و جز به درگاهت
۲۵۴
اختران را مسیر نتوان یافت
۲۵۵
جز به صدرت عیار دانش را
۲۵۶
ناقدان بصیر نتوان یافت
۲۵۷
گفتی از رسم سی هزار درم
۲۵۸
کم ز سی نیزه‌گیر نتوان یافت
۲۵۹
لیک از صد هزار نیزه و تیر
۲۶۰
این قلم را نظیر نتوان یافت
۲۶۱
سخن این است ناگزیر جهان
۲۶۲
عوض ناگزیر نتوان یافت
۲۶۳
تا چو تیغم به زر نیارائی
۲۶۴
خاطرم را چو تیر نتوان یافت
۲۶۵
چشمهٔ خاطر است سنگ انبار
۲۶۶
آب از او خیر خیر نتوان یافت
۲۶۷
بلبلی را که سینه بخراشی
۲۶۸
از دم او صفیر نتوان یافت
۲۶۹
قلمی را که موی در سر ماند
۲۷۰
کار ساز دبیر نتوان یافت
۲۷۱
خانهٔ پیرزن که طوفان برد
۲۷۲
در تنورش فطیر نتوان یافت
۲۷۳
پدرت دیده‌ای که چون می‌داشت
۲۷۴
ساحری را که شد زبان ملوک
۲۷۵
در کمال تو چشم بد مرساد
۲۷۶
نرسد در تو چشم و خود مرساد
۲۷۷
بر رکاب فلک جنیبت تو
۲۷۸
آفتی کز فلک رسد، مرساد
۲۷۹
دختر بخت را جز از در تو
۲۸۰
بر فلک بانگ نامزد مرساد
۲۸۱
آن که عمرت هزار سال نخواست
۲۸۲
روزش از یک به ده، به صد مرساد
۲۸۳
بر امید کلاه دولت تو
۲۸۴
حاسدان را قبا نمد مرساد
۲۸۵
دشمنت را که جانش معدوم است
۲۸۶
حال بد جز به کالبد مرساد
۲۸۷
ز ابلق چار کامهٔ شب و روز
۲۸۸
ران یک رانت را لگد مرساد
۲۸۹
جیفهٔ دشمنان جافی تو
۲۹۰
از زبانی به دام و دد مرساد
۲۹۱
صدر عالیت کعبهٔ خرد است
۲۹۲
رخنه در کعبهٔ خرد مرساد
۲۹۳
این دعا ورد جان خاقانی است
۲۹۴
کای ملک ز آسمانت بد مرساد
۲۹۵
صولتت باد سایه دار ظفر
۲۹۶
دولتت باد دایگان ملوک

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.