مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - قطعهٔی گفته‌ام که دیوانیست

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلم از نیستی چو ترسانیست
۲
تنم از عافیت هراسانیست
۳
در دل از تف سینه صاعقه‌ایست
۴
بر تن از آب دیده توفانیست
۵
گه دلم باد تافته گوییست
۶
گه تنم خم گرفته چوگانیست
۷
موی چون تاب خورده زوبینی است
۸
مژه چون آب داده پیکانیست
۹
روز در چشم من چو اهرمنیست
۱۰
بند بر پای من چو ثعبانیست
۱۱
همچو لاله ز خون دل روییست
۱۲
چون بنفشه ز زخم کف رانیست
۱۳
زیر زخمی ز زخم رنج و بلا
۱۴
دیده پتکی و فرق سندانیست
۱۵
راست مانند دوزخ و مالک
۱۶
مر مرا خانه‌ای و دربانیست
۱۷
گر مرا چشمه‌ای است هر چشمی
۱۸
لب خشکم چرا چو عطشانیست؟
۱۹
بر من این خیره چرخ را گویی
۲۰
همه ساله به کینه دندانیست
۲۱
نیست درمان درد من معلوم
۲۲
نیست یک درد کش نه درمانیست
۲۳
نیست پایان شغل من پیدا
۲۴
نیست یک شغل کش نه پایانیست
۲۵
عجبا این چه شوخ دیده تنی است
۲۶
ویحکا این چه سخت سر جانیست
۲۷
من نگویم همی که محنت من
۲۸
از فلانیست یا ز بهمانیست
۲۹
نیست کس را گنه، چو بخت مرا
۳۰
طالعی آفریده حرمانیست
۳۱
نیست چاره چو روزگار مرا
۳۲
آسمانی فتاده خذلانیست
۳۳
نه از این اخترانم اقبالیست
۳۴
نه از این روشنانم احسانیست
۳۵
تیز مهری و شوخ برجیسی است
۳۶
شوم تیری ونحس کیوانیست
۳۷
گرچه در دل خلیده اندوهیست
۳۸
ورچه بر تن دریده خلقانیست،
۳۹
نه چو من عقل را سخن سنجی است
۴۰
نه چو من نظم را سخن دانیست
۴۱
سخنم را برنده شمشیریست
۴۲
هنرم را فراخ میدانیست
۴۳
دل من گر بخواهمش بحریست
۴۴
طبع من گر بکاومش کانیست
۴۵
طبع و دل خنجری و آینه‌ایست
۴۶
رنج و غم صیقلی و افسانیست
۴۷
تا شکفته است باغ دانش من
۴۸
مجلس عقل را گل افشانیست
۴۹
لعبتانی که ذهن من زاده‌ست
۵۰
لهو را از جمال کاشانیست
۵۱
نیست خالی ز ذکر من جایی
۵۲
گرچه شهریست یا بیابانیست
۵۳
نکته‌ای رانده‌ام که تالیفی است
۵۴
قطعه‌ای گفته‌ام که دیوانیست
۵۵
بر طبع من از هنر نونو
۵۶
هر زمانی عزیز مهمانیست
۵۷
همتم دامنی کشد ز شرف
۵۸
هرکجا چرخ را گریبانیست
۵۹
گر خزانیست حال من شاید
۶۰
فکرت من نگر که نیسانیست
۶۱
ور خرابیست جای من چه شود
۶۲
گفتهٔ من نگر که بستانیست
۶۳
سخن تندرست خواه از من
۶۴
گرچه جان در میان بحرانیست
۶۵
تجربت کوفته دلیست مرا
۶۶
نه خطایی در او نه طغیانیست
۶۷
قیمت نظم را چو پرگاریست
۶۸
سخن فضل را چو میزانیست
۶۹
انده ار چه بدآزمون تیریست
۷۰
صبر تن دار نیک خفتانیست
۷۱
ای برادر برادرت را بین
۷۲
که چگونه اسیر ویرانیست
۷۳
بینواییست مانده بر سختی
۷۴
بانوا چون هزار دستانیست
۷۵
تو چنان مشمرش که مسعودیست
۷۶
با دل خویش گو مسلمانیست
۷۷
مانده در محکم و گران بندیست
۷۸
بسته در تنگ و تیره زندانیست
۷۹
اندر آن چه همی نگر امروز
۸۰
کاو اسیر دروغ و بهتانیست
۸۱
گر چنین است کار خلق جهان
۸۲
بد پسندیست، نابسامانیست
۸۳
سخت شوریده کار گردونیست
۸۴
نیک دیوانه سار کیهانیست
۸۵
آن بر این بی‌هوا چو مفتونیست
۸۶
و این بر آن بی‌گنه چو غضبانیست
۸۷
آن به افعال صعب تنینی است
۸۸
و این به اخلاق سخت شیطانیست
۸۹
آن لجوجیست سخت پیکاریست
۹۰
و این رکیکیست سست پیمانیست
۹۱
هرکسی را به نیک و بد یک چند
۹۲
در جهان نوبتی و دورانیست
۹۳
مقبلی را زیادتیست به جاه
۹۴
مدبری را ز بخت نقصانیست
۹۵
آن تن آسوده بر سر گنجیست
۹۶
و این دل آواره از پی نانیست
۹۷
هر کجا تیز فهم داناییست
۹۸
بندهٔ کند فهم نادانیست
۹۹
تن خاکی چه پای دارد کو
۱۰۰
باد جان را دمیده انبانیست
۱۰۱
عمر چون نامه‌ایست از بد و نیک
۱۰۲
نام مردم بر او چه عنوانیست
۱۰۳
تا نگویی چو شعر برخوانم
۱۰۴
کاین چه بسیار گوی کشخانیست
۱۰۵
کرده‌ام نظم را معالج جان
۱۰۶
ز آن که از درد دل چو نالانیست
۱۰۷
کز همه حاصلی مرا نظمیست
۱۰۸
وز همه آلتی مرا جانیست
۱۰۹
می‌نمایم ز ساحری برهان
۱۱۰
گرچه ناسودمند برهانیست
۱۱۱
بخرد هر که خواهدم امروز
۱۱۲
خلق را ارز من چه ارزانیست
۱۱۳
تو یقین دان که کارهای فلک
۱۱۴
در دل روز و شب چو پنهانیست
۱۱۵
هیچ پژمرده نیستم که مرا
۱۱۶
هر زمان تازه تازه دستانیست
۱۱۷
نیک و بد هرچه اندر این گیتی است
۱۱۸
به خرابیست یا به عمرانیست،
۱۱۹
آدمی را ز چرخ تاثیریست
۱۲۰
چرخ را از خدای فرمانیست
۱۲۱
گشته حالی چو بنگری، دانی
۱۲۲
که قوی فعل حال گردانیست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.