مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلم ز انده بی‌حد همی نیاساید
۲
تنم ز رنج فراوان همی بفرساید
۳
بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم
۴
ز دیدگانم باران غم فرود آید
۵
ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا
۶
ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید
۷
دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست
۸
از آن به خون دل آن را همی بیالاید،
۹
که گر ببیند بدخواه روی من باری
۱۰
به چشم او رخ من زرد رنگ ننماید
۱۱
زمانهٔ بد هرجا که فتنه‌ای باشد
۱۲
چو نوعروسش در چشم من بیاراید
۱۳
چو من به مهر، دل خویشتن درو بندم
۱۴
حجاب دور کند فتنه‌ای پدید آید
۱۵
فغان کنم من ازین همتی که هر ساعت
۱۶
ز قدر و رتبت سر بر ستارگان ساید
۱۷
زمانه بربود از من هر آنچه بود مرا
۱۸
بجز که محنت کان نزد من همی پاید
۱۹
لقب نهادم ازین روی فضل را محنت
۲۰
مگر که فضل من از من زمانه نرباید
۲۱
فلک چو شادی می‌داد مر مرا بشمرد
۲۲
کنون که می‌دهدم غم همی نپیماید
۲۳
چو زاد سرو مرا راست دید در همه کار
۲۴
چو زاد سروم از آن هر زمان بپیراید
۲۵
تنم ز بار بلا زان همیشه ترسان است
۲۶
که گاهگاهی چون عندلیب بسراید
۲۷
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن
۲۸
چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید،
۲۹
که دوستدار من از من گرفت بیزاری
۳۰
بلی و دشمن بر من همی ببخشاید
۳۱
اگر ننالم گویند نیست حاجتمند
۳۲
وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید
۳۳
غمین نباشم از ایرا خدای عزوجل
۳۴
دری نبندد تا دیگری بنگشاید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.