مسعود سعد سلمان · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مقصور شد مصالح کار جهانیان
۲
بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
۳
در حبس و بند نیز ندارندم استوار
۴
تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان
۵
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من
۶
بایکدگر دمادم گویند هر زمان:
۷
خیزید و بنگرید نباید به جادویی
۸
او از شکاف روزن پرد بر آسمان!
۹
هین برجهید زود که حیلت گریست او
۱۰
کز آفتاب پل کند از باد نردبان!
۱۱
البته هیچکس بنیندیشد این سخن
۱۲
کاین شاعر مخنث خود کیست در جهان
۱۳
چون برپرد ز روزن و چون بگذرد ز سمج؟
۱۴
نه مرغ و موش گشته‌ست این خام قلتبان
۱۵
با این دل شکسته و با دیدهٔ ضعیف
۱۶
سمجی چنین نهفته و بندی چنین گران،
۱۷
از من همی هراسند آنان که سال‌ها
۱۸
ز ایشان همی هراسد در کار، جنگوان
۱۹
گیرم که ساخته شوم از بهر کارزار
۲۰
بیرون جهم ز گوشهٔ این سمج ناگهان،
۲۱
با چند کس برآیم در قلعه؟ گرچه من
۲۲
شیری شوم دژ آگه و پیلی شوم دمان
۲۳
پس بی‌سلاح جنگ چگونه کنم مگر
۲۴
مر سینه را سپر کنم و پشت را کمان؟
۲۵
زیرا که سخت گشته‌ست از رنج انده این
۲۶
چونان که چفته گشته‌ست از بار محنت آن
۲۷
دانم که کس نگردد از بیم گرد من
۲۸
زین گونه شیرمردی من چون شود عیان؟!
۲۹
جانم ز رنج و محنتشان در شکنجه است
۳۰
یارب ز رنج و محنت بازم رهان به جان
۳۱
در حال خوب گردد حال من ار شود
۳۲
بر حال من دل ثقةالملک مهربان
۳۳
خورشید سرکشان جهان طاهرعلی
۳۴
آن چرخ با جلالت و آن بحر بیکران
۳۵
ای آن جوان که چون تو ندیده است چرخ پیر
۳۶
یار است رای پیر ترا دولت جوان
۳۷
هر کو فسون مهر تو بر خویشتن دمد
۳۸
ز آهنش ضمیران دمد از خار ارغوان
۳۹
باجوش حشمت تو چه صحرا چه کوهسار
۴۰
با زخم هیبت تو چه سندان چه پرنیان
۴۱
دارد سپهر خواندهٔ مهر ترا به ناز
۴۲
ندهد زمانه راندهٔ کین ترا امان
۴۳
بالای رتبت تو گذشته ز هر فلک
۴۴
پهنای بسطت تو رسیده به هر مکان
۴۵
یک پایه دولت تو نگشته است هیچ چرخ
۴۶
یکروزه بخشش تو ندیده است هیچ کان
۴۷
گرید همی نیاز جهان از عطای تو
۴۸
خندد همی عطای تو بر گنج شایگان
۴۹
نه چرخ را خلاف تو کاری همی رود
۵۰
نه ملک را ز رای تو رازی بود نهان
۵۱
پیوسته تیره و خجل است ابر و آفتاب
۵۲
زان لفظ درفشان تو و دست زرفشان
۵۳
جاه ترا سعادت چون روز را ضیا
۵۴
عزم ترا کفایت چون تیغ را فسان
۵۵
گر نه ز بهر نعمت بودی، بدان درست
۵۶
از فصل‌های سال نبودی ترا خزان
۵۷
از بهر دیده و دل بدخواه تو فلک
۵۸
سازد همی حسام و طرازد همی سنان
۵۹
بیمت چو تیغ سر بزند دشمن ترا
۶۰
گر چون قلم نبندد پیشت میان به جان
۶۱
از تو قرین نصرت و اقبال دولت است
۶۲
ملک علاء دولت و دین صاحب قران
۶۳
والله که چشم چرخ جهاندیده هیچ وقت
۶۴
چون من ندیده بنده و چون تو خدایگان
۶۵
ای بر هوات خلق همه سود کرده، من
۶۶
بر مایهٔ هوات چرا کرده‌ام زیان؟
۶۷
اندر ولوع خدمت خویش اعتقاد من
۶۸
دانی همی و داند یزدان غیبدان
۶۹
چون بلبلان نوای ثناهای تو زدم
۷۰
تا کرد روزگار مرا اندر آشیان
۷۱
آن روی و قد بوده چو گلنار و ناروان
۷۲
با رنگ زعفران شد و با ضعف خیزران
۷۳
اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن
۷۴
بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان
۷۵
آکنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخ
۷۶
گشته چو نار کفته ز اشک چو ناردان
۷۷
تا مر مرا دو حلقهٔ بنده است بر دو پای
۷۸
هست این دو دیده گویی از خون دو ناودان
۷۹
بندم همی چه باید کامروز مرمرا
۸۰
بسته شود دو پای به یک تار ریسمان
۸۱
چون تار پرنیان تنم از لاغری و من
۸۲
مانم همی به صورت بی‌جان پرنیان
۸۳
چندان دروغ گفت نشاید، که شکر هست
۸۴
از روی مهربانی نز روی سوزیان
۸۵
در هیچ وقت بی‌شفقت نیست کوتوال
۸۶
هر شب کند زیادت بر من دو پاسبان
۸۷
گوید نگاهبانم: گر بر شوی به بام
۸۸
در چشم کاهت افتد از راه کهکشان!
۸۹
در سمج من دکانی چون یک بدست نیست
۹۰
نگذاردم که هیچ نشینم بر آن دکان
۹۱
این حق بگو چگونه توانم گزاردن
۹۲
کاین خدمتم کنند همیدون به رایگان!
۹۳
دردا و اندها که مرا چرخ دزدوار
۹۴
بی‌آلت و سلاح بزد راه کاروان
۹۵
چون دولتی نمود مرا محنتی فزود
۹۶
بی‌گردن ای شگفت نبوده است گرد ران
۹۷
من راست خود بگویم، چون راست هیچ نیست
۹۸
خود راستی نهفتن هرگز کجا توان
۹۹
بودم چنان که سخت به اندام کارها
۱۰۰
راندم همی به دولت سلطان کامران
۱۰۱
بر کوه رزم کردم و در بیشه صف درید
۱۰۲
در حمله بر نتافتم از هیچ کس عنان
۱۰۳
هر هفت روز کردم جنگی، به هفت روز
۱۰۴
در قصه‌ها نخواندم جز جنگ هفتخوان
۱۰۵
اقبال شاه بود و جوانی و بخت نیک
۱۰۶
امروز هرچه بود همه شد خلاف آن
۱۰۷
در روزگار جستم تا پیش من بجست
۱۰۸
در روزگار جستن کاری است کالامان
۱۰۹
گردون هزار کان ستد از من به جور وقهر
۱۱۰
هرچه آن ز وی بیافته بودم یکان یکان
۱۱۱
اکنون در این مرنجم در سمج بسته در
۱۱۲
بر بند خود نشسته چو بر بیضه ماکیان
۱۱۳
رفتن مرا ز بند به زانوست یا به دست
۱۱۴
خفتن چو حلقه‌هاش نگون است یا ستان
۱۱۵
در یک درم ز زندان با آهنی سه من
۱۱۶
هر شام و چاشت باشم در یوبهٔ دونان
۱۱۷
سکباجم آرزو کند و نیست آتشی
۱۱۸
جز چهره‌ای به زردی مانند زعفران
۱۱۹
نی نی نه راست گفتم کز ابر جود تو
۱۲۰
در سبز مرغزارم و در تازه بوستان
۱۲۱
خواهم همی که دانم با تو، به هیچ وقت
۱۲۲
گویی همی دریغ که باطل شود فلان؟
۱۲۳
آری به دل که همچو دگر بندگان نیک
۱۲۴
مسعود سعد خدمت من کرد سالیان؟
۱۲۵
این گنبد کیان که بدین گونه بی‌گناه
۱۲۶
برکند و بر کشفت مرا بیخ و خانمان
۱۲۷
معذور دارمش که شکایت مرا ز تست
۱۲۸
نه بود و هست بندهٔ تو گنبد کیان؟
۱۲۹
ور روزگار کرد نه او هم غلام تست؟
۱۳۰
از بهر من بگوی مر او را که هان و هان!
۱۳۱
مسعود سعد بندهٔ سی ساله من است
۱۳۲
تو نیز بندهٔ منی این قدر را بدان
۱۳۳
کان کس که بندگی کندم کی رضا دهم
۱۳۴
کو را به عمر محنتی افتد به هیچ سان
۱۳۵
ای داده جاه تو به همه دولتی نوید
۱۳۶
ای کرده جود تو به همه نعمتی ضمان
۱۳۷
در پارسی و تازی،در نظم و نثر کس
۱۳۸
چون من نشان نیارد گویا و ترجمان
۱۳۹
بر گنج و بر خزینهٔ دانش ندیده‌اند
۱۴۰
چون طبع و خاطر من گنجور و قهرمان
۱۴۱
آنم که بانگ من چو به گوش سخن رسد
۱۴۲
اندر تن فصاحت گردد روان روان
۱۴۳
من در شب سیاهم و نام من آفتاب
۱۴۴
من در مرنجم و سخن من به قیروان
۱۴۵
جز من که گفت خواهد در خورد تو ثنا
۱۴۶
جز تو که را رسد به بزرگی من گمان
۱۴۷
آرایشی بود به ستایشگری چو من
۱۴۸
در بزم و مجلس تو به نوروز و مهرگان
۱۴۹
ای آفتاب روشن تابان روزگار
۱۵۰
کرده است روزگار فراوانم امتحان
۱۵۱
گرچه ز هیچ حبس ندیدم من این عنا
۱۵۲
نه هیچ وقت خوانده‌ام از هیچ داستان
۱۵۳
معزول نیست طبع من از نظم اگرچه هست
۱۵۴
معزول از نوشتن این گفته‌ها بنان
۱۵۵
چون نیست بر قلمدان دست مرا سبیل
۱۵۶
باری مرا اجازت باشد به دوکدان!
۱۵۷
تا دولت است و بخت که دل‌ها از آن و این
۱۵۸
همواره تازه باشد و پیوسته شادمان
۱۵۹
هر ساعتی ز دولت شمعی دگر فروز
۱۶۰
هر لحظه‌ای ز بخت نهالی دگر نشان
۱۶۱
تا فرخی بپاید در فرخی بپای
۱۶۲
تا خرمی بماند در خرمی بمان
۱۶۳
از هرچه خواستند بدادی تو داد خلق
۱۶۴
اکنون تو داد خویش ز دولت همی ستان
۱۶۵
بنیوش قصهٔ من و آن گه کریم وار
۱۶۶
بخشایش آر بر من بدبخت گم نشان
۱۶۷
تا شکر گویمت ز دماغی همه خرد
۱۶۸
تا مدح خوانمت به زبانی همه بیان
۱۶۹
چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گو
۱۷۰
چون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان
۱۷۱
تا در دهان زبان بودم در زبان مرا
۱۷۲
آرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان
۱۷۳
و آن گه که بی‌ثنای تو باشد زبان من
۱۷۴
اندر جهان چه فایده دارد مرا زبان؟
۱۷۵
ای باد نوبهاری ای مشکبوی باد
۱۷۶
این مدح من بگیر و به آن آستان رسان
۱۷۷
بوالفتح راوی آن که چو او نیست این مدیح
۱۷۸
یا در سراش خواند یا نه به وقت خوان
۱۷۹
دانم که چون بخواند احسنت‌ها کنند
۱۸۰
قاضی خوش حکایت و لؤلؤی ساربان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.