قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - تواند چنین زیست جاناوری؟
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جداگانه سوزم ز هر اختری
۲
مگر هست هر اختری، اخگری
۳
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ
۴
ز چشم من آبی ز دل آذری
۵
همه کار بازیچه گشته است از آنک
۶
سپهر است مانند بازیگری
۷
گهی عارضی سازد از سوسنی
۸
گهی دیدهای سازد از عبهری
۹
گهی زیر سیمین ستامی شود
۱۰
گهی باز در آبگون چادری
۱۱
ز زاغی گهی دیدهبانی کند
۱۲
گه از بلبلی باز خنیاگری
۱۳
گه از باد پویان کند مانی یی
۱۴
گه از ابر گریان کند آزری
۱۵
به هر خار چندان همی گل دهد
۱۶
کجا یک شکوفه است بر عرعری
۱۷
من از جور این کوژپشت کبود
۱۸
همی بشکنم هر زمان دفتری
۱۹
چو تاریخ تیمار خواهد نوشت
۲۰
جهان از دل من کند مسطری
۲۱
همانا که جنس غمم کاندرو
۲۲
به تشدید محنت شدم مضمری
۲۳
ز من صرف گردد همه رنجها
۲۴
منم رنجها را مگر مصدری
۲۵
دلم گر ز اندوه بحری شده است
۲۶
چرا ماندم از اشک در فرغری؟
۲۷
بلای مرا دختر روزگار
۲۸
بزاید همی هر زمان مادری
۲۹
نخورده یکی ساغر از غم تمام
۳۰
دمادم فراز آردم ساغری
۳۱
حوادث ز من نگسلد ز آن که هست
۳۲
یکی را سر اندر دم دیگری
۳۳
مرا چرخ صد شربت تلخ داد
۳۴
که ننهادم اندر دهان شکری
۳۵
ز خارم اگر بالشی مینهد
۳۶
بسا شب که کردم ز گل بستری
۳۷
تن ار شد سپر پیش تیر بلا
۳۸
پس او را زبانی است چون خنجری
۳۹
زمانه ندارد به از من پسر
۴۰
نهانم چه دارد چو بد دختری؟
۴۱
از آن می بترسم که موی سپید
۴۲
کنون بر سر من کند معجری
۴۳
ز خون جگر وز طپانچه مراست
۴۴
چو لاله رخی چون بنفشه بری
۴۵
نه رنج مرا در طبیعت بنی است
۴۶
نه کار مرا در جبلت سری
۴۷
نه نیکی ز افعال من نه بدی
۴۸
نه شاخی درخت مرا نه بری
۴۹
تنم را نه رنگی و نه جنبشی
۵۰
بود در وجود این چنین پیکری؟
۵۱
اگر بیعرض جوهری کس ندید
۵۲
مرا گو ببین بیعرض جوهری
۵۳
به حرص سرویی که سود آیدم
۵۴
زیان کردهام گوش همچون خری
۵۵
در آن تنگ زندانم ای دوستان
۵۶
که هستم شب و روز چون چنبری
۵۷
که را باشد اندر جهان خانهای
۵۸
ز سنگیش بامی ز خشتی دری
۵۹
درو روزنی هست چندان کز او
۶۰
یکی نیمه بینم ز هر اختری
۶۱
وز این تنگ منفذ همی بنگرم
۶۲
به روی فلک راست چون اعوری
۶۳
شگفت آن که با این همه ماندهام
۶۴
تواند چنین زیست جاناوری؟
۶۵
ز حال من ای سرکشان آگهید
۶۶
بسازید بر پاکیم محضری
۶۷
چرا میگذارد برین کوهسار
۶۸
چنان پادشاهی چنین گوهری؟
۶۹
ملک بوالمظفر که زیر فلک
۷۰
چنو شهریاری ندید افسری
۷۱
سرافراز شاهی که اقبال او
۷۲
دگرگونه زد ملک را زیوری
۷۳
زمانه مثالی فلک همتی
۷۴
زمین کدخدایی جهان داوری
۷۵
سپهری که با همت او سپهر
۷۶
نماید چنان کز ثریا ثری
۷۷
جهانی که در ذات او از هنر
۷۸
بجوشد ز هر گوشهای لشکری
۷۹
در اطراف شاهیش عادی نخاست
۸۰
که نه هیبتش زد بر او صرصری
۸۱
سر گرز او چون برآورد سر
۸۲
نیارد سر از خط کشیدن سری
۸۳
یکی غنچهٔ گل بود پیش او
۸۴
گر از سنگ خارا بود مغفری
۸۵
همی گوید اندر کفش ذوالفقار
۸۶
جهان را ز سر تازه شد حیدری
۸۷
در آفاق با زور و تدبیر او
۸۸
کجا ماند از حصنها خیبری
۸۹
از آن تا نماند ز دشمنش نسل
۹۰
نبینیش دشمن مگر ابتری
۹۱
ثواب و عقابش چو شد بامداد
۹۲
کند صحن میدان او محشری
۹۳
چو فرخنده بزمش بهشتی شود
۹۴
شود در سخا دست او کوثری
۹۵
ز خوبان چو ایوان بهاری کند
۹۶
ز خلعت شود بزم او ششتری
۹۷
چو عنبر دهد بوی خوش خلق او
۹۸
که بفروزدش خشم چون مجمری
۹۹
مکن بس شگفتی ز خلقش از آنک
۱۰۰
تهی نیست دریایی از عنبری
۱۰۱
نخوانم همی آفتابش از آنک
۱۰۲
جهان نیستش نقطهٔ خاوری
۱۰۳
نه از هند رایی است هر بندهای؟
۱۰۴
نه از ترک خانی است هر چاکری؟
۱۰۵
شها شهریارا کیا خسروا
۱۰۶
که برتر نباشد ز تو برتری
۱۰۷
درین بند با بنده آن میکنند
۱۰۸
که هرگز نکردند با کافری
۱۰۹
تو خورشید رایی و از دور من
۱۱۰
به امید مانده چو نیلوفری
۱۱۱
بپرور به حق بنده را کز ملوک
۱۱۲
به گیتی چو تو نیست حق پروری
۱۱۳
چو اسبان تازی شکالم منه
۱۱۴
به تلبیس و تزویر هر استری
۱۱۵
نه چون بنده یک شاه را مادحی
۱۱۶
نه چون سامری در جهان زرگری
۱۱۷
شه نامجویی و از نام تو
۱۱۸
مبیناد خالی جهان منبری
۱۱۹
بود هفت کشور به فرمان تو
۱۲۰
غلامیت سالار هر کشوری