غزل شمارهٔ ۷۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بتی دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد
۲
غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد
۳
نصیحتگو مرا گوید که برکن دل ز عشق او
۴
نمیداند که عشق او رگی با جان من دارد
۵
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
۶
مگر از جان به سیر آمد دلم کش باز میخارد
۷
مرا گوید بیازارم اگر جان در غمم ندهی
۸
چگویی جان بدان ارزد که او از من بیازارد
۹
نتابم روی از او هرگز اگرچه در غم رویش
۱۰
مرا چرخ کهن هردم بلایی نو به روی آرد