غزل شمارهٔ ۲۰۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
داری خبر که در غمت از خود خبر ندارم
۲
وز تو به جز غم تو نصیبی دگر ندارم
۳
هستم به خاکپای و به جان و سرت به حالی
۴
کامروز در غم تو سر پای و سر ندارم
۵
منمای درد هجر از این بیشتر که دانی
۶
از حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم
۷
دردا که بر امید وصال تو در فراقت
۸
از من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم
۹
ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشسته
۱۰
هان تا ز روی راز نهان پرده برندارم
۱۱
اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غم
۱۲
کاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم
۱۳
دارم ز غم هزار جگر خون و انوری را
۱۴
شب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم