غزل شمارهٔ ۲۷۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همچون سر زلف خود شکستی
۲
آن عهد که با رهی ببستی
۳
بد عهد نخوانمت نگارا
۴
هرچند که عهد من شکستی
۵
کس سیرت و خوی تو نداند
۶
من دانم و دل چنان که هستی
۷
از شاخ وفا گلم ندادی
۸
وز خار جفا دلم بخستی
۹
از هجر تو در خمارم امروز
۱۰
نایافتهای ز وصل هستی
۱۱
با این همه میل من سوی تو
۱۲
چون رفتن سیل سوی پستی
۱۳
از جان من ای عزیز چون جان
۱۴
کوتاه کن این درازدستی