قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح ناصرالملة والدین ابوالفتح طاهر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اگر محول حال جهانیان نه قضاست
۲
چرا مجاری احوال برخلاف رضاست
۳
بلی قضاست به هر نیک و بد عنانکش خلق
۴
بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست
۵
هزار نقش برآرد زمانه و نبود
۶
یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست
۷
کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
۸
که نقش بند حوادث ورای چون و چراست
۹
اگر چه نقش همه امهات میبندند
۱۰
در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست
۱۱
تفاوتی که درین نقشها همی بینی
۱۲
ز خامهایست که در دردست جنبش آباست
۱۳
به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
۱۴
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست
۱۵
که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
۱۶
که اقتضای قضاهای گندب خضراست
۱۷
چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست
۱۸
که بر طباع و موالید والی والاست
۱۹
کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ
۲۰
چگونه مولع آزار مردم داناست
۲۱
نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف
۲۲
نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست
۲۳
چه جنبش است که بی اولست و بیآخر
۲۴
چه گردش است که بیمقطع است و بیمبداست
۲۵
مرا ز گردش این چرخ آن شکایت نیست
۲۶
که شرح آن به همه عمر ممکن است و رواست
۲۷
زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست
۲۸
به جای من چه کز این صدهزار گونه جفاست
۲۹
چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا
۳۰
که صحن و سقفش بی غارهٔ زمین و سماست
۳۱
چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم
۳۲
چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست
۳۳
به دست حادثه بندی نهاد بر پایم
۳۴
که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست
۳۵
سبک به صورت و چونان گران به قوت طبع
۳۶
که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست
۳۷
نظر به حیله ز اعضا جدا نمیکندش
۳۸
کراست بند بر اعضا که آن هم از اعضاست
۳۹
عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق
۴۰
شنیدهای که کسی را به جای پای عصاست
۴۱
اگر چه دل هدف تیر محنت است و غمست
۴۲
وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست
۴۳
ز روزگار خوشست این همه جز آنکه لبم
۴۴
ز دستبوس خداوند روزگار جداست
۴۵
خدایگان وزیران مشرق و مغرب
۴۶
که در وزارت صاحب شریعت وزراست
۴۷
سپهر فتح ابوالفتح طاهر آن صاحب
۴۸
که بر سپهر کمالش سپهر کم ز سهاست
۴۹
پناه ملت و پشت هدی و ناصر دین
۵۰
که دین و ملت ازو جفت نصرتست وبهاست
۵۱
جهان خواجگی و خواجهٔ جهان که به جاه
۵۲
به خواجگان ممالک برش علو و علاست
۵۳
زمانه ملکی کز کلک و خاتمش در ملک
۵۴
هزار بند و گشاد و هزار برگ و نواست
۵۵
ز بار حلمش در جرم خاک استسلام
۵۶
ز تف قهرش در طبع آن استسقاست
۵۷
ز قدر اوست که تار سپهر با پودست
۵۸
ز عدل اوست که خار زمانه با خرماست
۵۹
قضاش گفت به دستت دهم زمام جهان
۶۰
زمانه گفت که او خود جهان مستوفاست
۶۱
قدر نمود که حکم تو بر قضا فکنم
۶۲
سپهر گفت که او خود به نفس خویش قضاست
۶۳
در آن ریاض که طوبی نمود سایه به خلق
۶۴
چه جای غمزهٔ بید وکرشمهای گیاست
۶۵
در آن مصاف که خیل ملائکه صف زد
۶۶
چه حد خنجر هندی و نیزهٔ بطحاست
۶۷
به خط طاعت و فرمان درش وحوش و طیور
۶۸
به زیر سایهٔ عدل اندرش رجال و نساست
۶۹
ایا سپهر نوالی که پیش صدق سخات
۷۰
سخای ابر دروغ و نوال بحر دغاست
۷۱
به پیش رفعت تو چرخ گوییا پست است
۷۲
به جای دانش تو عقل گوییا شیداست
۷۳
ایا زمانه مثالی که امر و نهی ترا
۷۴
به روزگار بدارند و کار دست و دهاست
۷۵
تو آن کسی که ز بهر ثنا و مدحت تو
۷۶
به مادح تو پر از روزگار مدح و ثناست
۷۷
به درگه تو فلک را گذر به پای ادب
۷۸
به جانب تو قضا را نظر به عین رضاست
۷۹
عیار قدر تو آن اوجها که بر گردون
۸۰
عیال دست تو آن موجها که در دریاست
۸۱
ز شوق مجلس تست آن طرب که در زهره است
۸۲
ز بهر خدمت تست آن کمر که بر جوزاست
۸۳
توال دست ترا موج بحر و بذل سحاب
۸۴
مسیر امر ترا بال برق و پای صباست
۸۵
ز اعتدال هوایی که دولتت دارد
۸۶
حماد را چو نبات انتمای نشو و نماست
۸۷
فلک ز جود تو سازد لطیفهای وجود
۸۸
مگر که منبع جود تو مصدر اشیاست
۸۹
کف جواد ترا دهر خواست گفت سخی است
۹۰
سپهر گفت مخوانش سخی که محض سخاست
۹۱
جهان به طبع گراید به خدمت تو که تو
۹۲
به ذات کل جهانی و کل او اجزاست
۹۳
وجود خوف و رجا فرع خشم و حلم تواند
۹۴
که خشم و حلم تو اصل مزاج خوف و رجاست
۹۵
قضا چو ذات ترا دید گفت اینت عجب
۹۶
جهان گذشت و هنوز اندرو تن تنهاست
۹۷
اگر فنا در هستی به گل برانداید
۹۸
ترا چه باک نه ذات تو مستعد فناست
۹۹
وگر بقا نبود در جهان ترا چه زیان
۱۰۰
بقا بذات تو باقی نه ذات تو به بقاست
۱۰۱
چه هیکلست به زیر تو در که با تک او
۱۰۲
بسیط گوی زمین همچو پهنه بیپهناست
۱۰۳
تبارکالله از آن آبسیر آتشفعل
۱۰۴
که با رکاب تو خاکست و با عنانت هواست
۱۰۵
به وقت رفتن و طی کردن مسالک ملک
۱۰۶
هواش فدفد و دریا سراب و که صحراست
۱۰۷
نشیب و بالا یکسان شمارد از پی آنک
۱۰۸
به کام او به جهان نه نشیب و نه بالاست
۱۰۹
جهاننوردی کامروزش ار برانگیزی
۱۱۰
به عالمیت رساند که اندرو فرداست
۱۱۱
سپهر اگر بدل خویش صورتی سازد
۱۱۲
برش چو صورت اسبی بود که بر دیباست
۱۱۳
نه صاحبا ملکا ز آرزوی خدمت تو
۱۱۴
دلم قرین عذابست و دیده جفت بکاست
۱۱۵
ولیک آمدنم نیست ممکن از پی آن
۱۱۶
که رفتنم به سرین و نشستنم به قفاست
۱۱۷
همی به پشت چو کشتی سفر توانم کرد
۱۱۸
که راه وادی دشوار و عبره چون دریاست
۱۱۹
چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن
۱۲۰
که بر تباهی حالم همین قصیدهگو است
۱۲۱
بلی گناه بزرگ است اگرچه عذری هست
۱۲۲
که گر بگویم گویند بر تو جای دعاست
۱۲۳
ولیکن ار بدن مرده ریگ نیست چنان
۱۲۴
که خدمت تو کند جان زار مانده کجاست
۱۲۵
به من جواب و سؤال امور دیوان را
۱۲۶
تعلقی نبود کان شعار و رسم شماست
۱۲۷
سؤالکیست در این حالتم به غایت لطف
۱۲۸
گمان بنده چنانست کان نه نازیباست
۱۲۹
ز غایت کرم تست یا ز خامی من
۱۳۰
که با گناه چنین منکرم امید عطاست
۱۳۱
بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر
۱۳۲
به بنده، گرچه گدایی شعریعت شعر است
۱۳۳
سرم به ظل عنایت بپوش بس باشد
۱۳۴
که عمرهاست که در تف آفتاب عناست
۱۳۵
همیشه تا به جهان اندرون ز دور فلک
۱۳۶
شبست و روز و زین هر دو ظلمتست و ضیاست
۱۳۷
شبت همیشه ز اقبال روز روشن باد
۱۳۸
که روز روشن اقبال تو شب اعداست
۱۳۹
به خرمی و خوشی بگذران جهان جهان
۱۴۰
که هرچه جز خوشی و خرمی همه سوداست