قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح صاحب صدر طاهربن مظفر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
باغ سرمایهٔ دگر دارد
۲
کان شد از بس که سیم و زر دارد
۳
هیچ طفل رسیده نیست درو
۴
که نه پیرایهٔ دگر دارد
۵
مینماید که از رسیدن عید
۶
چون همه مردمان خبر دارد
۷
طبع بر کارگاه شاخ نگر
۸
که چه دیبای شوشتر دارد
۹
گل رعنا به یاد نرگس مست
۱۰
جام زرین به دست بر دارد
۱۱
بلبل اندر هوای بزم وزیر
۱۲
صد نوای عجب ز بر دارد
۱۳
ابر بیکوس رعد مینرود
۱۴
تا گل اندر جهان حشر دارد
۱۵
گر ز بیجاده تاج دارد گل
۱۶
زیبدش ملک نامور دارد
۱۷
بر ریاحین به جملگی ملکست
۱۸
نه سر و کار مختصر دارد
۱۹
نی کدامست وز کجا باری
۲۰
که ز فیروزه صد کمر دارد
۲۱
هر زمانی چنار سوی فلک
۲۲
به مناجات دست بر دارد
۲۳
مگر اندر دعای استسقاست
۲۴
ورنه او با فلک چه سر دارد
۲۵
پیش پیکان گل ز بیم گشاد
۲۶
هر شب از هاله مه سپر دارد
۲۷
با بقایای لشکر سرما
۲۸
گر صبا عزم کر و فر دارد
۲۹
تیغ در دست بید میچکند
۳۰
وز چه معنی زره شمر دارد
۳۱
در چنین موسمی که باغ هنوز
۳۲
کس نداند چه مدخر دارد
۳۳
یاسمین را ببین که تا دو سه روز
۳۴
بیرفیقان سر سفر دارد
۳۵
دهن لاله چون دهان صدف
۳۶
ابر پیوسته پر گهر دارد
۳۷
لاله گویی که بر زبان همه روز
۳۸
مدح دستور دادگر دارد
۳۹
تا که اندر دعا و مدح وزیر
۴۰
لب لعلش همیشه تر دارد
۴۱
ناصر دین که شاخ دولت و دین
۴۲
از معالیش برگ و بر دارد
۴۳
طاهربن المظفر آنکه خدای
۴۴
همه وقتیش با ظفر دارد
۴۵
آنکه گیتی ز شکر هستی او
۴۶
یک دهان سر به سر شکر دارد
۴۷
وانکه از عشق نام و صورت او
۴۸
خاک سمع و هوا بصر دارد
۴۹
رایش اندر نظام کار جهان
۵۰
از قضا سعی بیشتر دارد
۵۱
کلکش اندر بیان باطل و حق
۵۲
کمترین مستمع قدر دارد
۵۳
دستش ار واهب حیات نشد
۵۴
در جمادات چون اثر دارد
۵۵
اثری بیش از این بود که درو
۵۶
کلک نطق و نگین نظر دارد
۵۷
کسوت قدر اوست آن کسوت
۵۸
کز نهم چرخ آستر دارد
۵۹
در نه اقلیم آسمان حکمش
۶۰
کارداران خیر و شر دارد
۶۱
زاتش باس اوست اینکه هواش
۶۲
روز و شب شعله و شرر دارد
۶۳
زدهٔ پشت پای همت اوست
۶۴
هرچه ایام خشک و تر دارد
۶۵
سعد اکبر که از سعادت عام
۶۶
خویشتن در جهان سمر دارد
۶۷
هنرش زاسمان بپرسیدم
۶۸
کز چه این اختصاص و فر دارد
۶۹
گفت شاگرد رای دستورست
۷۰
بس بود گر همین هنر دارد
۷۱
ای به جایی که رایت ار خواهد
۷۲
رسم شب از زمانه بردارد
۷۳
ناید اندر کرشمهٔ نظرت
۷۴
هرچه تقدیر منتظر دارد
۷۵
کلبهای از جهان جاه تو نیست
۷۶
فوق و تحتی که جانور دارد
۷۷
چشم بخت تو در جهانبانی
۷۸
سال و مه سرمهٔ سهر دارد
۷۹
فتنه زان سوی خوابگاه فنا
۸۰
روز و شب شیوهٔ حذر دارد
۸۱
عرصهٔ ساحت تو چیست سپهر
۸۲
کاختر و برج و ماه و خور دارد
۸۳
روضهٔ مجلس تو چیست بهشت
۸۴
که فنا از برون در دارد
۸۵
حیرت نعمت تو چو جذر اصم
۸۶
یک جهان عقل گنگ و کر دارد
۸۷
مهر تو از بهشت دارد قدر
۸۸
خشم تو صولت سقر دارد
۸۹
عقل آزاد بر تو مینرسد
۹۰
که جهان جمله زیر پر دارد
۹۱
مرغ فکرت کجا رسد که هنوز
۹۲
رشته در دست خواب و خور دارد
۹۳
نیمهای زین سوی ولایت تست
۹۴
هر ولایت که آن فکر دارد
۹۵
پدر اول آدم آنکه وجود
۹۶
نه ز مادر نه از پدر دارد
۹۷
قبلهٔ آسمانیان زانست
۹۸
که چو تو در زمین پسر دارد
۹۹
در دریای دهر کیست؟ تویی
۱۰۰
وین سخن عقل معتبر دارد
۱۰۱
گوهرت زانکه زبدهٔ بشرست
۱۰۲
جای در حیز بشر دارد
۱۰۳
آفتاب ار زبرترست چه شد
۱۰۴
کار گوهر نه مستقر داد
۱۰۵
جرم خاشاک را از آن چه شرف
۱۰۶
کاب دریاش بر زبر دارد
۱۰۷
به تحمل چو تو نگردد خصم
۱۰۸
خود ندارد هنوز و گر دارد
۱۰۹
چون کلیم و مسیح کی باشد
۱۱۰
هرکه چوب کلیم و خر دارد
۱۱۱
خصم چندان هوس پزد که ترا
۱۱۲
حلم بر عفو ماحضر دارد
۱۱۳
دیو چندان علم زند که نبی
۱۱۴
مکه بیسایهٔ عمر دارد
۱۱۵
با خلاف تو دست کیست یکی
۱۱۶
که نه یک پای در سقر دارد
۱۱۷
نوح پیغمبری که بر اعدا
۱۱۸
قهرت اعجاز لاتذر دارد
۱۱۹
شکر این در جهان که یارد کرد
۱۲۰
آنکه توفیق راهبر دارد
۱۲۱
کاب در جوی تست و چرخ چو پل
۱۲۲
دشمنان را لگد سپر دارد
۱۲۳
تا ز تکرار دور چنبر چرخ
۱۲۴
بر جهان خیر و شر گذر دارد
۱۲۵
روز عمر تو باد کز پی تست
۱۲۶
که شب انس و جان سحر دارد
۱۲۷
بر کران بادی از خطر که جهان
۱۲۸
به تو دارد اگر خطر دارد
۱۲۹
چون گل از خنده لب مبند که خصم
۱۳۰
داغ چون لاله بر جگر دارد