قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکنالدین قلج طمغاج خان پسرخواندهٔ سلطان سنجر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
۲
نامهٔ اهل خراسان به بر خاقان بر
۳
نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان
۴
نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر
۵
نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا
۶
نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر
۷
نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک
۸
سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر
۹
ریش گردد ممر صوت ازو گاه سماع
۱۰
خون شود مردمک دیده ازو وقت نظر
۱۱
تاکنون حال خراسان و رعایات بودست
۱۲
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر
۱۳
نی نبودست که پوشیده نباشد بر وی
۱۴
ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
۱۵
کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون
۱۶
وقت آنست که راند سوی ایران لشکر
۱۷
خسرو عادل خاقان معظم کز جد
۱۸
پادشاهست و جهاندار به هفتاد پدر
۱۹
دایمش فخر به آنست که در پیش ملوک
۲۰
پسرش خواندی سلطان سلاطین سنجر
۲۱
باز خواهد ز غزان کینه که واجد باشد
۲۲
خواستن کین پدر بر پسر خوب سیر
۲۳
چون شد از عدلش سرتاسر توران آباد
۲۴
کی روا دارد ایران را ویران یکسر
۲۵
ای کیومرثبقا پادشه کسری عدل
۲۶
وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر
۲۷
قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف
۲۸
چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر
۲۹
این دل افکار جگر سوختگان میگویند
۳۰
کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر
۳۱
خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود
۳۲
در همه ایران امروز نماندست اثر
۳۳
خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان
۳۴
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر
۳۵
بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
۳۶
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
۳۷
بر در دونان احرار حزین و حیران
۳۸
در کف رندان ابرار اسیر و مضطر
۳۹
شاد الا بدر مرگ نبینی مردم
۴۰
بکر جز در شکم مام نیابی دختر
۴۱
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
۴۲
پایگاهی شده نه سقفش پیدا و نه در
۴۳
خطبه نکنند به هر خطه به نام غز ازآنک
۴۴
در خراسان نه خطیب است کنون نه منبر
۴۵
کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
۴۶
بیند، از بیم خروشید نیارد مادر
۴۷
آنکه را صدره غز زر ستد و باز فروخت
۴۸
دارد آن جنس که گوئیش خریدست به زر
۴۹
بر مسلمانان زان نوع کنند استخفاف
۵۰
که مسلمان نکند صد یک از آن باکافر
۵۱
هست در روم و خطا امن مسلمانان را
۵۲
نیست یک ذره سلامت به مسلمانی در
۵۳
خلق را زین غم فریادرس ای شاهنژاد
۵۴
ملک را زین ستم آزاد کن ای پاک سیر
۵۵
به خدایی که بیاراست به نامت دینار
۵۶
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
۵۷
که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
۵۸
زین فرومایهٔ غز شوم پی غارتگر
۵۹
وقت آنست که یابند ز رمحت پاداش
۶۰
گاه آنست که گیرند ز تیغت کیفر
۶۱
زن و فرزند و زر جمله به یک حمله چو پار
۶۲
بردی امسال روانشان به دگر حمله ببر
۶۳
آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک
۶۴
وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر
۶۵
سوی آن حضرت کز عدل تو گشتست چو خلد
۶۶
خویشتن زینجا کز ظلم غزان شد چو سقر
۶۷
هرکه پایی و خری داشت به حیلت افکند
۶۸
چکند آنکه نه پایست مر او را و نه خر
۶۹
رحمکن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز
۷۰
در مصیبتشان جز نوحهگری کار دگر
۷۱
رحمکن رحم برآن قوم که جویند جوین
۷۲
از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر
۷۳
رحمکن رحم بر آنها که نیابند نمد
۷۴
از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر
۷۵
رحمکن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند
۷۶
از پس آنکه به مستوری بودند سمر
۷۷
گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک
۷۸
تویی امروز جهان را بدل اسکندر
۷۹
از تو رزم ای شه و از بخت موافق نصرت
۸۰
از تو عزم ای ملک و از ملکالعرش ظفر
۸۱
همه پوشند کفن گر تو بپوشی خفتان
۸۲
همه خواهند امان چون تو بخواهی مغفر
۸۳
ای سرافراز جهانبانی کز غایت فضل
۸۴
حق سپردست به عدل تو جهان را یکسر
۸۵
بهرهای باید از عدل تو نیز ایران را
۸۶
گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر
۸۷
تو خور روشنی و هست خراسان اطلال
۸۸
نه بر اطلال بتابد چو بر آبادان خور
۸۹
هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر
۹۰
هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر
۹۱
بر ضعیف و قوی امروز تویی داور حق
۹۲
هست واجب غم حق ضعفا بر داور
۹۳
کشور ایران چون کشور توران چو تراست
۹۴
از چه محرومست از رافت تو این کشور
۹۵
گر نیاراید پای تو بدین عزم رکاب
۹۶
غز مدبر نکشد باز عنان تا خاور
۹۷
کی بود کی که ز اقصای خراسان آرند
۹۸
از فتوح تو بشارت بر خورشید بشر
۹۹
پادشاه علما صدر جهان خواجهٔ شرع
۱۰۰
مایهٔ فخر و شرف قاعدهٔ فضل و هنر
۱۰۱
شمس اسلام فلک مرتبه برهانالدین
۱۰۲
آنکه مولیش بود و شمس و فلک فرمانبر
۱۰۳
آنکه از مهر تو تازه است چو از دانش روح
۱۰۴
وانکه بر چهر تو فتنه است بر شمس قمر
۱۰۵
یاورش بادا حق عزوجل در همه کار
۱۰۶
تا در این کار بود با تو به همت یاور
۱۰۷
چون قلم گردد این کارگر آن صدر بزرگ
۱۰۸
نیزه کردار ببندد ز پی کینه کمر
۱۰۹
به تو ای سایهٔ حق خلق جگرسوخته را
۱۱۰
او شفیع است چنان کامت را پیغمبر
۱۱۱
خلق را زین حشر شوم اگر برهانی
۱۱۲
کردگارت برهاند ز خطر در محشر
۱۱۳
پیش سلطان جهان سنجر کو پروردت
۱۱۴
ای چنو پادشه دادگر حقپرور
۱۱۵
دیدهای خواجهٔ آفاق کمالالدین را
۱۱۶
که نباشد به جهان خواجه ازو کاملتر
۱۱۷
نیک دانی که چه و تا به کجا داشت برو
۱۱۸
اعتماد آن شه دینپرور نیکو محضر
۱۱۹
هست ظاهر که برو هرگز پوشیده نبود
۱۲۰
هیچ اسرار ممالک چه ز خیر و چه ز شر
۱۲۱
روشن است آنکه بر آن جمله که خور گردون را
۱۲۲
بود ایران را رایش همه عمر اندر خور
۱۲۳
واندر آن مملکت و سلطنت و آن دولت
۱۲۴
چه اثر بود ازو هم به سفر هم به حضر
۱۲۵
با کمالالدین ابنای خراسان گفتند
۱۲۶
قصهٔ ما به خداوند جهان خاقان بر
۱۲۷
چون کند پیش خداوند جهان از سر سوز
۱۲۸
عرضه این قصهٔ رنج و غم و اندوه و فکر
۱۲۹
از کمال کرم و لطف تو زیبد شاها
۱۳۰
کز کمالالدین داری سخن ما باور
۱۳۱
زو شنو حال خراسان و غزان ای شه شرق
۱۳۲
که مر او را همه حالست چو الحمد ازبر
۱۳۳
تا کشد رای چو تیر تو در آن قوم کمان
۱۳۴
خویشتن پیش چنین حادثهای کرد سپر
۱۳۵
آنچه او گوید محض شفقت باشد ازآنک
۱۳۶
بسطت ملک تو میخواهد نه جاه و خطر
۱۳۷
خسروا در همه انواع هنر دستت هست
۱۳۸
خاصه در شیوهٔ نظم خوش و اشعار غرر
۱۳۹
گر مکرر بود ایطاء در این قافیتم
۱۴۰
چون ضروریست شها پردهٔ این نظم مدر
۱۴۱
هم بر آنگونه که استاد سخن عمعق گفت
۱۴۲
خاک خونآلود ای باد باصفاهان بر
۱۴۳
بیگمان خلق جگرسوخته را دریابد
۱۴۴
چون ز درد دلشان یابد از اینگونه خبر
۱۴۵
تا جهان را بفروزد خور گیتیپیمای
۱۴۶
از جهانداری ای خسرو عادل بر خور