قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ - در صفت بغداد و مدح ملک الامرا قطب الدین مودود شاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خوشا نواحی بغداد جای فضل و هنر
۲
کسی نشان ندهد در جهان چنان کشور
۳
سواد او به مثل چون پرند مینا رنگ
۴
هوای او به صفت چون نسیم جانپرور
۵
به خاصیت همه سنگش عقیق لؤلؤبار
۶
به منفعت همه خاکش عبیر غالیهبر
۷
صبا سرشته به خاکش طراوت طوبی
۸
هوا نهفته در آبش حلاوت کوثر
۹
کنار دجله ز خوبان سیمتن خلخ
۱۰
میان رحبه ز ترکان ماهرخ کشمر
۱۱
هزار زورق خورشید شکل بر سر آب
۱۲
بر آن صفت که پراکنده بر سپهر شرر
۱۳
به وقت آنکه به برج شرف رسد خورشید
۱۴
به گاه آنکه به صحرا کشد صبا لشکر
۱۵
دهان لاله کند ابر معدن لؤلؤ
۱۶
کنار سبزه کند باد مسکن عنبر
۱۷
به شبه باغ شود آسمان به وقت غروب
۱۸
به شکل چرخ شود بوستان به وقت سحر
۱۹
به وقت شام همی این بدان سپارد گل
۲۰
به گاه بام همی آن بدین دهد اختر
۲۱
به رنگ عارض خوبان خلخی در باغ
۲۲
میان سبزه درفشان شود گل احمر
۲۳
شکفته نرگس بویا به طرف لالهستان
۲۴
چنانکه در قدح گوهرین می اصفر
۲۵
ستاک لاله فروزان بدان صفت که بود
۲۶
زمشک و غالیه آکنده بسدین مجمر
۲۷
نوای بلبل و طوطی خروش عکه و سار
۲۸
همی کند خجل الحانهای خنیاگر
۲۹
بدین لطافت جایی من از برای امید
۳۰
به فال نیک گزیدم سفر به جای حضر
۳۱
نماز شام ز صحن فلک نمود مرا
۳۲
عروص چرخ که بنهفت روی در خاور
۳۳
بدان صفت که شود غرقه کشتی زرین
۳۴
به طرف دریا چون بگسلد ازو لنگر
۳۵
به گرد گنبد خضرا چنان نمود شفق
۳۶
که گرد خیمهٔ مینا کشیده شوشهٔ زر
۳۷
ستارگان همه چو لعبتان سیماندام
۳۸
به سوک مهر برافکنده نیلگون معجر
۳۹
بنات نعش همی گشت گرد قطب چنان
۴۰
که گرد حقهٔ فیروه گوهرین زیور
۴۱
بر آن مثال همی تافت راه کاهکشان
۴۲
که در بنفشهستان برکشیده صف عبهر
۴۳
ز تیغ کوه بتابید نیم شب پروین
۴۴
چنان که در قدح لاجورد هفت درر
۴۵
سپهر گفتی نقاش نقش مانی گشت
۴۶
که هر زمان بنگارد هزار گونه صور
۴۷
ز برج جدی بتابید پیکر کیوان
۴۸
به شکل شمع فروزنده در میان شمر
۴۹
همی نمود درفشنده مشتری در حوت
۵۰
چنان که دیدهٔ خوبان ز عنبرین چادر
۵۱
ز طرف میزان میتافت صورت مریخ
۵۲
بدان صفت که می لعل رنگ در ساغر
۵۳
چنان که عاشق ومعشوق در نقاب گمان
۵۴
بتافت تیر درافشان و زهرهٔ ازهر
۵۵
به رسم لعبتبازان سپهر آینه رنگ
۵۶
زمان زمان بنمودی عجایب دیگر
۵۷
فلک به لعبت مشغول و من به توشهٔ راه
۵۸
جهان به بازی مشغول و من به عزم سفر
۵۹
درین هوس که خرامان نگار من برسید
۶۰
بدان صفت که برآید ز کوه پیکر خور
۶۱
فرو گسسته به عناب عنبرین سنبل
۶۲
فرو شکسته به خوشاب بسدین شکر
۶۳
همی گرفت به لؤلؤ عقیق در یاقوت
۶۴
همی نهفت به فندق بنفشه در مرمر
۶۵
ز عکس نرگس او مینمود بر زلفش
۶۶
چنان که ریخته بر سبزه دانهای گهر
۶۷
ز بس که بر رخ خورشید زد دو دست به خشم
۶۸
گلش چو شاخ سمن گشت و برگ نیلوفر
۶۹
به طعنه گفت که عهد و وفای عاشق بین
۷۰
به طیره گفت که مهر و هوای دوست نگر
۷۱
نبود هیچ گمانی مرا که دشمنوار
۷۲
بدین مثال ببندی به هجر دوست کمر
۷۳
مجوی هجر من و شاخ خرمی مشکن
۷۴
متاب رخ ز من و جان خوشدلی مشکر
۷۵
به جای ملحم چینی منه هوا بالین
۷۶
به جای اطلس رومی مکن زمین بستر
۷۷
خدای گفت حضر هست بر مثال بهشت
۷۸
رسول گفت سفر هست بر مثال سقر
۷۹
کجا شوی تو که بیروی من نیابی خواب
۸۰
کجا روی تو که بیروی من نبینی خور
۸۱
در این دیار به حکمت نیابمت همتا
۸۲
درین سواد به دانش نبینمت همبر
۸۳
کمینه چاکر علمت هزار افلاطون
۸۴
کهینه بندهٔ فضلت هزار اسکندر
۸۵
ز شکلهای تو عاجز روان بطلمیوس
۸۶
ز حکمهای تو قاصر روان بومعشر
۸۷
تو آنکسی که ز فضل تو فاضلان عراق
۸۸
به خاک پای تو روشن همی کنند بصر
۸۹
جواب دادم کای ماهروی غالیهموی
۹۰
به آب دیده مزن بر دل رهی آذر
۹۱
قرار گیر و ز سامان روزگار مگرد
۹۲
صبور باش و ز فرمان ایزدی مگذر
۹۳
هوا نکرد تن من بدین فراغ و وداع
۹۴
رضا نداد دل من بدین قضا و قدر
۹۵
ولیک حکم چنین کرد کردگار جهان
۹۶
ز حکم او نتوان یافت هیچگونه مفر
۹۷
به صبر باد فلک در حضر ترا ناصر
۹۸
به عون باد ملک در سفر مرا یاور
۹۹
وداع کرد بدینگونه چون برفت جهان
۱۰۰
به سیم خام بیندود گنبد اخضر
۱۰۱
به شکل عارض گلرنگ او همی تابید
۱۰۲
فروغ خسرو سیارگان به مشرق در
۱۰۳
غلاموار چو هنگام کوچ قافله بود
۱۰۴
سوار گشتم بر کرهٔ هیون پیکر
۱۰۵
پلنگ هیات و قشقاو دم گوزن سرین
۱۰۶
عقاب طلعت عنقا شکوه طوطی پر
۱۰۷
قوی قوائم و باریک دم فراخ کفل
۱۰۸
دراز گردن و کوتاه سم میان لاغر
۱۰۹
به وقت جلوهگری چون تذرو خوشرفتار
۱۱۰
به گاه راهبری چون کلاغ حیلتگر
۱۱۱
به گاه کینه هوا در دو پای او مدغم
۱۱۲
به وقت حمله صبا در دو دست او مضمر
۱۱۳
خروش دد بشنیدی ز روم در کابل
۱۱۴
خیال موی بدیدی ز هند در ششتر
۱۱۵
بدین نوند رسیدم در آن دیار و زمن
۱۱۶
به گوش حضرت شاه جهان رسید خبر
۱۱۷
مرا به حضرت عالی تقربی فرمود
۱۱۸
به نام شاه بپرداختم یکی دفتر
۱۱۹
هزار فصل درو لفظها همه دلکش
۱۲۰
هزار عقد درو نکتها همه دلبر
۱۲۱
بدان امید که شاه جهان شرف دهدم
۱۲۲
شوم به دولت او نیکبخت و نیکاختر
۱۲۳
به هر دو سال بسازم ز علم تصنیفی
۱۲۴
برای دولت منصور خسرو صفدر
۱۲۵
برین مثال بود یاد تازه در عقبی
۱۲۶
برین نهاد بود نام زنده تا محشر
۱۲۷
بماند نام سکندر هزار و پانصد سال
۱۲۸
مصنفات ارسطو به نام اسکندر
۱۲۹
جهان نخواست مرا بخت شاعری فرمود
۱۳۰
که هیچ عقل نمیکرد احتمال ایدر
۱۳۱
ز بحر خاطر من صد طویله در برسید
۱۳۲
به مدح شاه جهان چون شدم سخنگستر
۱۳۳
بدین فصاحت شعری که چشم دارد کور
۱۳۴
بدین عبارت نظمی که گوش دارد کر
۱۳۵
بدان خدای که در صنع خویش بیآلت
۱۳۶
بیافرید بدین گونه چرخ پهناور
۱۳۷
به نور علم که دانا بدو گرفت شرف
۱۳۸
به ذات حلم که مردم بدو گرفت خطر
۱۳۹
به فیض عقل مجرد که اوست منبع خیر
۱۴۰
به لطف نفس مفارق که اوست مدفع شر
۱۴۱
به نفس ناطقه کو راست پیل گردن نه
۱۴۲
به روح عاقله کوراست شیر فرمانبر
۱۴۳
به انتهای وجودات اولین ترکیب
۱۴۴
به ابتدای مقولات آخرین جوهر
۱۴۵
به هول جنبش محشر به حق مصحف مجد
۱۴۶
به ذات ایزد بیچون به جان پیغمبر
۱۴۷
به اعتقاد ابوبکر و صولت فاروق
۱۴۸
به ترسکاری عثمان و حکمت حیدر
۱۴۹
به زور رستم دستان و عدل نوشروان
۱۵۰
به جاه خسرو ساسان و ماتم نوذر
۱۵۱
به خاک پای جهان شهریار قطبالدین
۱۵۲
که هست مفخر سوگند نامها یکسر
۱۵۳
در این دیار ندانم کسی که وقت سخن
۱۵۴
به جای خصم مناظر نشنیدم همبر
۱۵۵
ز فضل خویش در این فصل هرچه میرانم
۱۵۶
هر آنکسی که ندارد همی مرا باور
۱۵۷
اگر چنان که درستی و راستی نکند
۱۵۸
خدای بادبه محشر میان ما داور
۱۵۹
هزار سال بقا باد شاه عالم را
۱۶۰
که هست گردش گردون ملک را محور
۱۶۱
پریر وقت سحر چون نسیم باد شمال
۱۶۲
همی رساند به ارواح بوی عنبر تر
۱۶۳
سرم ز خواب گران شد به من نمود هوس
۱۶۴
خیال آن بت شمشاد قد نسرین بر
۱۶۵
به لطف گفت که عمرت چگونه میگذرد
۱۶۶
نبود گوش دلت را نصیحت کهتر
۱۶۷
نگفتمت که مکن بد بجای وصلت من
۱۶۸
که هرکسی که کند بد بدی برد کیفر
۱۶۹
جواب دادم کای ماهروی سرد مگوی
۱۷۰
که کار من شودی هرچه زود نیکوتر
۱۷۱
ولیک شاه به فتح بلاد مشغولست
۱۷۲
نمیکند به پرستندگان خویش نظر
۱۷۳
به مهر گفت که چون نیستت به کام جهان
۱۷۴
در این هوس منشین روزگار خویش مبر
۱۷۵
به یک قصیدهٔ غرا بخواه دستوری
۱۷۶
ز بارگاه خداوند تاج و زینت و فر
۱۷۷
به شرم گفتم طبعم نمیدهد یاری
۱۷۸
ز گفتهٔ تو اگر مدحتی بود در خور
۱۷۹
به نام دولت مودود شاه بن زنگی
۱۸۰
بیار و مردمی و دوستی بجای آور
۱۸۱
به مدح شاه بخواند این قصیدهٔ غرا
۱۸۲
ز نظم خویشتن آن رشک لعبت آزر