Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
انوری · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دی چون بشکست شهنشاه فلک نوبت بار
۲
وز سراپردهٔ شب گرد جهان کرد حصار
۳
روی بنمود مه عید به شکلی که کشند
۴
قوسی از زر طلی بر کره‌ای از زنگار
۵
جرم او قابل و مقبولش از آن سو تاثیر
۶
سیر او فاعل و مفعولش از این سو آثار
۷
گاهی از دوری خورشید همی شد فربه
۸
گه ز نزدیکی او باز همی گشت نزار
۹
بر ازو بود سبک‌روح دبیری که به کلک
۱۰
معنی اندر ورق روح همی کرد نگار
۱۱
سفهش غالب و چون بخت لئیمان خفته
۱۲
خردش کامل و چون چشم رقیبان بیدار
۱۳
مضمر اندر سخنش هرچه قضا را مقدور
۱۴
مدغم اندر قلمش هرچه فلک را اسرار
۱۵
بود بر تختهٔ او از همه نوعی آیات
۱۶
بود در دفتر او از همه وزنی اشعار
۱۷
کرده در دلو برین منطقه و هیات آسان
۱۸
کرده در حوت بر آن ابجد و هوز دشوار
۱۹
باز بر طارم دیگر صنمی سیم اندام
۲۰
به کفی بربط سغدی به دگر جام عقار
۲۱
از تبسم لب شیرینش همی شد خسته
۲۲
وز اشارت رخ نیکوش همی گشت فکار
۲۳
توامان با وتد و فاصلهٔ موسیقی
۲۴
هم‌نوا با وتر و زمزمهٔ موسیقار
۲۵
حضرتی بود بر از طارم او سخت رفیع
۲۶
سقف او را نه ستون بود و نه دیوار به کار
۲۷
ملکی همچو خرد عادل و هشیار درو
۲۸
نیک مستظهر وزو یافته خاک استظهار
۲۹
گه تهی کرد همی دامن ابر از گوهر
۳۰
گاه پر کرد همی کیسهٔ کان از دینار
۳۱
صحن و دهلیز سراپردهٔ او اوج و حضیض
۳۲
ادهم و اشهب گرد آخر او لیل و نهار
۳۳
باد را دخل همی داد به وجهی ز دخان
۳۴
ابر را خرج همی کرد به وجهی ز بخار
۳۵
باز میدان دگر بود درو شیردلی
۳۶
که ازو شیر فلک خیره شود در پیکار
۳۷
خنجرش گردن ارواح زند روز مصاف
۳۸
ناوکش نامهٔ آجال برد وقت شکار
۳۹
بی‌گنه بسته همی داشت یکی را در حبس
۴۰
بی‌سبب خیره همی کرد یکی را بر دار
۴۱
خواجه‌ای بود از اینان همه برتر ز شرف
۴۲
مرد موسی کف و عیسی دم و یوسف دیدار
۴۳
سایهٔ عدل پراکنده و نور احسان
۴۴
رایت و رایش بر هفت و شش و پنج و چهار
۴۵
عالم غیب همی دید و نبودش دیده
۴۶
املی وحی همی کرد و نبودش گفتار
۴۷
بر ازو صومعه‌ای بود و درو هندوی پیر
۴۸
مدت عمرش بیرون شده از حد شمار
۴۹
در همه شغلی چون صبر شتابش اندک
۵۰
در همه کاری چون حلم درنگش بسیار
۵۱
گاه می‌دوخت یکی را به کتف بر عسلی
۵۲
گاه می‌بست یکی را به میان بر زنار
۵۳
عدد انجم بسیار سپهر هشتم
۵۴
بود چندان که برو چیره نمی‌شد مقدار
۵۵
راست‌گویی که ز بسیاری انجم هستی
۵۶
در گه خواب ز بسیاری شاهان گه بار
۵۷
مجد دین بوالحسن عمرانی آنکه به جود
۵۸
دل او بحر محیطست و کفش ابر بهار
۵۹
آنکه دهرش ز قرانات فلک نارد مثل
۶۰
وانکه چرخش ز موالید جهان نارد یار
۶۱
چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزه
۶۲
کوه را با سخطش کیک فتد در شلوار
۶۳
گشت بر محضر اقبال بزرگیش گواه
۶۴
هر دو گیتی چو قضا و قدر آورد اقرار
۶۵
تا نشد ضامن ارزاق خلایق جودش
۶۶
پود یک معده طبیعت نفکند اندر تار
۶۷
هست استیلا عدلش به کمالی که کنون
۶۸
باز را کبک همی طعنه زند در کهسار
۶۹
زانکه مانند شترمرغ ندارد مخلب
۷۰
زانکه مانندهٔ خفاش ندارد منقار
۷۱
تا زبان قلمش تیز فلک بگشادست
۷۲
عقل در کام کشیدست زبان چون سوفار
۷۳
قلمش آنچه بدو راه نیابد طغیان
۷۴
خردش آنکه برو غیب نباشد دشوار
۷۵
هست کمیت اشغال جهان را میزان
۷۶
هست کیفیت احکام فلک را معیار
۷۷
شادمان باش زهی مهتر با استحقاق
۷۸
چشم بد دور زهی خواجهٔ بی‌استکبار
۷۹
درگهت مقصد سادات و برو بر اعیان
۸۰
مجلست مرجع زوار و بدو در احرار
۸۱
دخل مدح تو دویده ز وضیع و ز شریف
۸۲
خرج جود تو رسیده به صغار و به کبار
۸۳
کنی از تقویت لطف عرض را جوهر
۸۴
کنی از تربیت قهر شفا را بیمار
۸۵
باد در موقف حکم تو وزد وقت نفاذ
۸۶
خاک در سایهٔ حلم تو بود گاه وقار
۸۷
تابش رای تو بیرون کند از ماه محاق
۸۸
کوشش عدل تو بیرون برد از خمر خمار
۸۹
خواب امن تو چنان عام شد اکنون که نماند
۹۰
در جهان جز خرد و بخت تو یک تن بیدار
۹۱
به یسار تو یمین خورد فلک گفت مترس
۹۲
به یمین تو دهم هرچه مرا هست یسار
۹۳
همتت بانگ برو زد که نگهدار ادب
۹۴
کان یمین را ز یسار تو همی آید عار
۹۵
تا برآورد فلک سر ز گریبان وجود
۹۶
جز که در دامن قدر تو نکردست قرار
۹۷
هرکجا رایض حزم تو گران کرد رکاب
۹۸
بر سر توسن افلاک توان کرد فسار
۹۹
هرکجا منع تو بگشاد در چون و چرا
۱۰۰
بر در خانهٔ تقدیر توان زد مسمار
۱۰۱
گر صبا از کف دست تو وزد همچو بهار
۱۰۲
درم‌افشان دمد از شاخ برون دست چنار
۱۰۳
جز فلک با کف پای تو نسودست رکاب
۱۰۴
جز عنان در کف دست تو نکردست قرار
۱۰۵
خواستم گفت که خورشید به رایت ماند
۱۰۶
گفت خورشید که با او سخن من بگذار
۱۰۷
در جبین همه اجرام فلک چین افتد
۱۰۸
گر فلک را به مثل حکم تو گوید که بدار
۱۰۹
در بزرگی تو یک نکته بخواهم گفتن
۱۱۰
کانچنانست وگرنه ز خدایم بیزار
۱۱۱
عقل اگر از سر انصاف بجوید امروز
۱۱۲
در دیار دو جهان جز تو نیابد دیار
۱۱۳
ای روان کرده به هر هفت فلک بر فرمان
۱۱۴
وی روا دیده به هر شش جهت اندر بازار
۱۱۵
نام من بنده به شش ماه به هر هفت اقلیم
۱۱۶
گشت مشهور کبار از تو و معروف صغار
۱۱۷
گر نیرزد سخنم زحمت من ور ارزد
۱۱۸
هم بخر، نوش بر نیش بود گل بر خار
۱۱۹
خاطری دارم منقاد چنانک اندر حال
۱۲۰
گویدم گیر هر آن علم که گویم که بیار
۱۲۱
در ادب گرچه پیاده است چو خصمت گه عفو
۱۲۲
در سخن هست چو عقلت گه ادراک سوار
۱۲۳
مرد باید چو میان بست به مداحی تو
۱۲۴
که ازو گوهر ناسفته ستاند به کنار
۱۲۵
همه شب کسب جواهر کند از عالم غیب
۱۲۶
تا دگر روز کند در کف پای تو نثار
۱۲۷
شعرم اینست وگر کس به ازین داند گفت
۱۲۸
گو بیار اینک ارکان و بزرگان دیار
۱۲۹
حاش لله نه که من بنده همی گویم از آن
۱۳۰
که چرا پار نبود این سخنم یا پیرار
۱۳۱
این هم اقبال تو می‌گوید ورنه تو بگوی
۱۳۲
کز چو من شاخ چنین میوه چرا آید بار
۱۳۳
همه کس داند و آنرا نتوان شد منکر
۱۳۴
روز را بارخدایا نتوان کرد انکار
۱۳۵
تا گسسته نشود رشتهٔ امروز از دی
۱۳۶
تا بریده نشود اول امسال از پار
۱۳۷
باد هر سال به سال دگرت ضامن عمر
۱۳۸
باد هر روز به روز دگرت پذرفتار
۱۳۹
دایم از روی بزرگی و شرف روزافزون
۱۴۰
وز تن و جان و جوانی و جهان برخوردار
۱۴۱
دامن عمر تو از گرد اجل در عصمت
۱۴۲
پایهٔ جاه تو زاسیب فلک در زنهار
۱۴۳
هردم اقبال نوت باد ز گردون کهن
۱۴۴
سال نو بر تو همایون و چنین سال هزار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.