قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - در مدح صاحب سعید جلالالوزرا عمربن مخلص
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هندویی کز مژگان کرد مرا لاله قطار
۲
سوخت از آتش غم جان مرا هندووار
۳
لاله راندن به دم و سوختن اندر آتش
۴
هندوان دست ببردند بدین هر دو نگار
۵
هندوانه دو عمل پیش گرفت او یارب
۶
داری از هر دو عمل یار مرا برخوردار
۷
هندوان را چه اگر گرم و تر آمد به مزاج
۸
عشقشان در دل از آن گرمتر آمد صدبار
۹
عشق هندو به همه حال بود سوزانتر
۱۰
که در انگشت بود عادت سوزانی نار
۱۱
اتفاق فلکی بود و قضای ازلی
۱۲
عشق را بر سر من رفته یکایک سر و کار
۱۳
دیدم از پنجرهٔ حجرهٔ نخاس او را
۱۴
او به کاشانه بد و من به میان بازار
۱۵
هم بر آنگونه که از پنجرهٔ ابر به شب
۱۶
رخ رخشندهٔ مه بیند مرد نظار
۱۷
کشی و چابکیش دیدم و با خود گفتم
۱۸
اینت افسونگر هندو نسب جادو سار
۱۹
به فسون بین که بدانگونه مسخر کردست
۲۰
هم به بالای خود از عنبر و از مشک دو مار
۲۱
آنکه دلال دو گیسوی پر از عطر ویست
۲۲
نیست دلال درین مرتبه هست او عطار
۲۳
زنخش چیست یکی گوی بلورین در مشک
۲۴
ابرویش چیست دو چوگان طلی کرده نگار
۲۵
دمچهٔ چشم کدامست و دماوند کدام
۲۶
حلقهٔ زلف کدامست و کدامست تتار
۲۷
آنکه آن حور که او را دل احرار بهشت
۲۸
وانکه آن بت که ورا جان عزیزان فرخار
۲۹
گو بیا روی ببین اینک وانگه به دو دست
۳۰
زو نگهدار به دل و دین خود ای صومعهدار
۳۱
من در آن صورت او عاجز و حیران مانده
۳۲
دیده در وی نگران و دل از اندیشه فکار
۳۳
هندوانه عملی کرد وی و من غافل
۳۴
دلم از سینه برآورده و از فرق دمار
۳۵
جادویی کردن جادو بچه آسان باشد
۳۶
نبود بط بچه را اشنهٔ دریا دشوار
۳۷
چون به ناگاه فرود آمد از آن حجره به شیب
۳۸
همچو کبکی که خرامنده شود از کهسار
۳۹
پای من خشک فرومانده ز رفتار و مرا
۴۰
نیست بر خشک زمین پای من و گل ستوار
۴۱
گفتم ای رشک بتان عشق مبارک بادم
۴۲
که گرفتم غم عشق تو به صد مهر کنار
۴۳
خنده میآمدش و بسته همی داشت دو لب
۴۴
کانچنان خنده نبینی ز گل هیچ بهار
۴۵
گفت اگر زر بودت عشق مبارک بادت
۴۶
که به زر پای رسد بر سر نجم سیار
۴۷
از خداوند مرا گر بخری فردا شب
۴۸
برخوری از من و از وصل من اندوه مدار
۴۹
گفتم ار زر نبود پس چه بود تدبیرم
۵۰
گفت یک بدرهٔ زر فکر کن و ریش مخار
۵۱
دلم از جا بشد ناگه و بخروشیدم
۵۲
جامه بدریدم و اشک از مژگان کرد نثار
۵۳
نوحهٔ زار همی کردم و میگفتم وای
۵۴
اینت بیسیمی و با سیم همی آید یار
۵۵
دلش از زاری و از نوحهٔ من باز بسوخت
۵۶
به نوازش بگشاد آن دو لب شکربار
۵۷
گفت مخروش ترا راه نمایم که چه کن
۵۸
رو بر خواجهٔ خود شعر برو سیم بیار
۵۹
خواجهٔ عادل عالم خلف حاتم طی
۶۰
معطی دهر جلالالوزرا شمع دیار
۶۱
آنکه آسان به کم از تو مثلا داده بود
۶۲
ده به از من به یکی راه ترا نه صدبار
۶۳
نه بسنجد چهل از من به جوی در چشمش
۶۴
نه بهای چو منی بگذرد از چل دینار
۶۵
رو میندیش که از بهر توام بخریدی
۶۶
به مثل قیمت من گر بگذشتی ز هزار
۶۷
گفتم ای دوست نکوراه نمودی تو ولی
۶۸
با خداوند کرا زهره از این سان گفتار
۶۹
گفت لا حول و لا قوة الا بالله
۷۰
این چه گل بود که بشکفت میانش پرخار
۷۱
او چو برگشت و خرامان شد از آنجای وداع
۷۲
که نحوست کند از چرخ بر آنجای نثار
۷۳
درد بیسیمیم آورد به سوی خانه
۷۴
چو گنه کاری حاشا که برندش سوی دار
۷۵
در ببستم بدو زنجیر هم از اول شب
۷۶
پشت کردم سوی در روی به سوی دیوار
۷۷
گفتم امشب بسزا بر سر بیسیمی خویش
۷۸
تا گه صبح یکی ناله کنم زارازار
۷۹
اشک راندم که همی غرقه شدی کشتی نوح
۸۰
آه کردم که همی خیمه بیفکندی نار
۸۱
هر شراری که برانداخت دل از روی رهی
۸۲
بر فلک دیدم رخشان شده انجم کردار
۸۳
من درین دمدمهٔ کار که سیمرغ سحر
۸۴
به یکی جوی پر از شیر فرو زد منقار
۸۵
گرمی و تری آن شیر همانا که مرا
۸۶
به سوی مغز همان لحظه برآورد بخار
۸۷
تا زدم چشم ولی نعمت خود را دیدم
۸۸
بر نهالی به زر بر طرف صفهٔ بار
۸۹
گفت ای انوری آخر چه فتادست ترا
۹۰
که فرو رفتهای و غمزده چون بوتیمار
۹۱
پیشتر رفتم و با خواجه به یکبار به شرح
۹۲
قصهٔ عشق کنیزک همه کردم تکرار
۹۳
خوش بخندید و مرا گفت سیهکار کسی
۹۴
گفتم از خواجه سیه به نبود رنگنگار
۹۵
هم در آن لحظه بفرمود یکی را که برو
۹۶
بخر این بدره بیار و به ثناگوی سپار
۹۷
رفت و بخرید و بیاورد و به من بنده سپرد
۹۸
دست دلدار گرفتم شدم آنگه بیدار
۹۹
نه ولینعمت من بود و نه معشوقهٔ من
۱۰۰
راست من با تن خود خفته چو با سگ شنغار
۱۰۱
وز همه نادرهتر آنکه عطا خواست عطا
۱۰۲
تا بر خواب گزارنده گرو شد دستار
۱۰۳
ویحک ای چرخ منم مانده سری پر سودا
۱۰۴
از جهان این سر و سودا به من ارزانی دار
۱۰۵
دور ادبار تو تا چند به پایان آرم
۱۰۶
دور اقبال اگر هست بیار ای دیار
۱۰۷
ای کریمی و حلیمی که ز نسل آدم
۱۰۸
کرم و حلم ترا آمده بیاستغفار
۱۰۹
از کریمی و حلیمی است که می بنیوشی
۱۱۰
نعرهٔ زاغ و زغن چون نغم موسیقار
۱۱۱
گرچه از قصه درازی ببرد شیرینی
۱۱۲
کی بود از بر هفتاد ترش بوالغنجار
۱۱۳
همه به قدر تو که کوتاه نخواهم کردن
۱۱۴
تا ببینم که دهی تا شب قدرم دیدار
۱۱۵
ناز بنده که کشد جز که خداوند کریم
۱۱۶
ناز حسان که کشد جز که رسول مختار
۱۱۷
من برآنم که مدیح تو بخوانم برخاک
۱۱۸
تا شود خاک سیه کنفیکون زر عیار
۱۱۹
وانگهی زر بدهم کار چو زر خوب کنم
۱۲۰
بیش چون زر نکنم در طلب زر رخسار
۱۲۱
راست گویم چو کف راد گهربار تو هست
۱۲۲
منت زر شدن خاک سیاهم به چکار
۱۲۳
آفتاب فلکآرای تو بر جای بود
۱۲۴
جای باشد که جهان را ز چراغ آید عار
۱۲۵
تا به نزدیک سر و صدر اطبا آفاق
۱۲۶
عشق بیماری دل باشد و عاشق بیمار
۱۲۷
دل من باد گرفتار چنین بیماری
۱۲۸
تو خداوند مرا داشته هردم تیمار