زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
انوری · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در تعریف عمارت و مدح صاحب ناصرالدین طاهر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای به خوبی و خرمی چو بهار
۲
گشته در دیدها بهار نگار
۳
عرصهٔ صحن تو بهشت هوا
۴
ذروهٔ سقف تو سپهر عیار
۵
از سپهرت به رفعت آمده ننگ
۶
وز بهشتت به نزهت آمده عار
۷
گشته باطل ز عکس دیوارت
۸
آن دورنگی که داشت لیل و نهار
۹
در تو از مشکلات موسیقی
۱۰
هرچه تقریر کرده موسیقار
۱۱
کرده زان پس مکرران صدات
۱۲
هم بر آن پرده سالها تکرار
۱۳
معتدل عالمی که در تو طیور
۱۴
همه هم ساکن‌اند و هم طیار
۱۵
بلعجب عرصه‌ای که در تو وحوش
۱۶
همه هم ثابتند و هم سیار
۱۷
کرگ تو پیل کشته بر تارک
۱۸
باز تو کبک خسته در منقار
۱۹
شیر و گاو تو بی‌نزاع و غضب
۲۰
ابدالدهر مانده در بیکار
۲۱
تیغ ترکان رزمگاه ترا
۲۲
آسمان کرده ایمن از زنگار
۲۳
جام ساقی بزمگاه ترا
۲۴
می‌پرستان نه مست و نه هشیار
۲۵
موج در جوی تو فلک سرعت
۲۶
مرغ بر بام تو ملک هنجار
۲۷
با تو رضوان نهاده پیش بهشت
۲۸
چند کرت عصا و پا افزار
۲۹
عمرها در عمارتت بوده
۳۰
دهر مزدور و آسمان معمار
۳۱
سحر نقش ترا نموده سجود
۳۲
مردم دیدها هزار هزار
۳۳
بزمگاه ترا هلال قدح
۳۴
همه وقتی پر آفتاب عقار
۳۵
دیلم و ترک رزمگاه ترا
۳۶
هیچ کاری دگر نه جز پیکار
۳۷
رمح این چون شهاب آتش‌سوز
۳۸
تیغ آن چون مجره گوهردار
۳۹
وحش و طیر شکارگاه ترا
۴۰
خامه بی‌اضطراب داده قرار
۴۱
سایهٔ تو چنان کشیده شدست
۴۲
کافتابش نمی‌رسد به کنار
۴۳
پایهٔ تو چنان رفیع شدست
۴۴
کاسمان را فرود اوست مدار
۴۵
آسمان زیر دست پایهٔ تست
۴۶
ورنه کردی ستاره بر تو نثار
۴۷
باغ میمونت را نشسته مدام
۴۸
همچو مرغان فرشته بر دیوار
۴۹
طارم قدر تو چو گردون نه
۵۰
چمن صحن تو چو ارکان چار
۵۱
رستنیهاش چون نبات بهشت
۵۲
فارغ از گردش خزان و بهار
۵۳
سوسنش همچو منهیان گویا
۵۴
نرگسش همچو عاشقان بیدار
۵۵
یک دم از طفل و بالغش خالی
۵۶
دایهٔ نشو را نبوده کنار
۵۷
پنجهٔ سرو او به خنجر بید
۵۸
بی‌گنه بر دریده سینهٔ نار
۵۹
سایهٔ بید او به چهرهٔ روز
۶۰
بی‌سبب در کشیده چادر قار
۶۱
صدف افکنده موج برکهٔ او
۶۲
همه اطراف خویش دریاوار
۶۳
فضلهٔ سرخ بید او مرجان
۶۴
لؤلؤ سنگ ریز او شهوار
۶۵
در عالیش بر زبان صریر
۶۶
مرحبا گوی ز ایران هموار
۶۷
نابسوده در او ز پاس وزیر
۶۸
سر زلف بنفشه دست چنار
۶۹
آن قدر قدرت قضا پیمان
۷۰
آن ملک سیرت ملوک آثار
۷۱
ناصرالدین که شاخ نصرت و دین
۷۲
ندهد بی‌بهار عدلش بار
۷۳
طاهربن مظفر آنکه ظفر
۷۴
همه بر درگهش گذارد کار
۷۵
آنکه بفزود کلک را رونق
۷۶
وانکه بشکست تیغ را بازار
۷۷
وانکه جز باس او ندارد زرد
۷۸
فتنهای زمانه را رخسار
۷۹
دست رایش بکوفت حلقهٔ غیب
۸۰
برکشیدند از درون مسمار
۸۱
دولتش را چو چرخ استیلا
۸۲
همتش را چو بحر استظهار
۸۳
بوی باسش مشام فتنه نیافت
۸۴
رخت برداشت رنگش از رخسار
۸۵
نه معالیش پایمال قیاس
۸۶
نه ایادیش زیردست شمار
۸۷
کار عزمش به ساختن آسان
۸۸
غور حزمش به یافتن دشوار
۸۹
دست جودش همیشه بر سر خلق
۹۰
پای خصمش مدام بر دم مار
۹۱
کرده چرخش به سروری تسلیم
۹۲
داده دهرش به بندگی اقرار
۹۳
رایت او به جنبش اندک
۹۴
خانه‌پرداز فتنهٔ بسیار
۹۵
روزگارش به طبع گفته بگیر
۹۶
هرچه رایش به حکم گفته بیار
۹۷
بسته با حکم از قضا بیعت
۹۸
گفته با کلک او قدر اسرار
۹۹
داشته شیر چرخ را دایم
۱۰۰
سایهٔ شیر رایتش به شکار
۱۰۱
به بزرگیش کاینا من کان
۱۰۲
داده یک عزم و یک زبان اقرار
۱۰۳
کرده دوش یهود را تهدید
۱۰۴
احتساب سیاستش به غیار
۱۰۵
تا جهان لاف بندگیش زدست
۱۰۶
سرو ماندست و سوسن از احرار
۱۰۷
از عجب لا اله الا الله
۱۰۸
چون کنند آفتاب را انکار
۱۰۹
ای قضا بر در تو جویان جاه
۱۱۰
وی قدر بر در تو خواهان بار
۱۱۱
مسرع حکم تو زمانه نورد
۱۱۲
شعلهٔ باس تو ستاره شرار
۱۱۳
کوه را با طلایهٔ حلمت
۱۱۴
گشته قایم جهادهای وقار
۱۱۵
جیش عزمت دلیل بوده بسی
۱۱۶
فتنه را در مضیقها به عثار
۱۱۷
رایتت آیتی است حق‌گستر
۱۱۸
قلمت معجزیست باطل خوار
۱۱۹
رتبت کلک دست تو بفزود
۱۲۰
تا جهان را مشیر گشت و مشار
۱۲۱
چه عجب زانکه خود مربی نیست
۱۲۲
کلک را در جهان چو دریا بار
۱۲۳
دهرش از انقیاد گفته بگیر
۱۲۴
هرچه رایش به حکم گفته بیار
۱۲۵
صاحبانی چرا از آنکه فلک
۱۲۶
دارد از من بدین سخن آزار
۱۲۷
اندرین روزها به عادت خویش
۱۲۸
مگر اندر میان خواب و خمار
۱۲۹
بیتکی چند می‌تراشیدم
۱۳۰
زین شتر گربه شعر ناهموار
۱۳۱
منشی فکرتم چو از دو طرف
۱۳۲
گشت معنی ستان و لفظ سپار
۱۳۳
گفتمت صاحبا فلک بشنید
۱۳۴
گفت هان ای سلیم‌دل زنهار
۱۳۵
این ندا هیچ در سخن منشان
۱۳۶
وین سخن بیش بر زبان مگذار
۱۳۷
آنکه توقیع او کند تعیین
۱۳۸
خسرو و صاحب و سپهسالار
۱۳۹
وانکه دارند در مراتب ملک
۱۴۰
بندگانش ملوک را تیمار
۱۴۱
آنکه امرش دهد به خاک مسیر
۱۴۲
وانکه نهیش دهد به باد قرار
۱۴۳
وانکه هرگز به هیچ وجه ندید
۱۴۴
فلکش جز به آب و آینه یار
۱۴۵
وانکه از روی کبریا دربست
۱۴۶
نه به عون سپاه و عرض سوار
۱۴۷
وانکه جز عزم او نجنباند
۱۴۸
رایت فتح را به گیر و به دار
۱۴۹
تخت خاقان بگوشهٔ بالش
۱۵۰
تاج قیصر به ریشهٔ دستار
۱۵۱
صاحبش خوانی ای کذی و کذی
۱۵۲
هان گرت می‌نخارد استغفار
۱۵۳
ای در آن پایه کز بلندی هست
۱۵۴
از ورای ولایت گفتار
۱۵۵
نیست از تیر چرخ ناطق‌تر
۱۵۶
دست از نطق زید و عمرو بدار
۱۵۷
به خدای ار بدین مقام رسد
۱۵۸
هم شود بی‌زبانتر از سوفار
۱۵۹
من دلیری همی کنم ورنه
۱۶۰
بر بساط تو از صغار و کبار
۱۶۱
هیچ صاحب سخن نیارد کرد
۱۶۲
این چنین بر سخنوری اصرار
۱۶۳
تا بود بزم زهروی را گل
۱۶۴
تا بود تیر عقربی را خار
۱۶۵
فلک مجلست ز زهره‌رخان
۱۶۶
باد چونان که بشکفد گلزار
۱۶۷
دور فرمان دهیت همچو ابد
۱۶۸
پای بیرون نهاده از مقدار
۱۶۹
داعیان دوام دولت تو
۱۷۰
انس و جان بالعشی و الابکار
۱۷۱
جاهت از حرز و حفظ مستغنی
۱۷۲
جانت از عمر و مال برخوردار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.