قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - قال فیالتفاخر و شکایة الزمان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم
۲
جز غم نبود بهره ز چرخ ستمگرم
۳
خون شد دلم در آرزوی آنکه یک نفس
۴
بیخار غم ز گلشن شادی گلی برم
۵
پیموده گشت عمر به پیمانهٔ نفس
۶
گویی به کام دل نفسی کی برآورم
۷
کردم نظر به فکر در احکام نه فلک
۸
جز نو عروس غم نشد از عمر همسرم
۹
هستم یقین که در چمن باغ روزگار
۱۰
بیبر بود نهال امیدی که پرورم
۱۱
در بزمگاه محنت گیتی به جام عمر
۱۲
جز خون دل ز دست زمانه نمیخورم
۱۳
زیرا که تا برآرم از اندیشه یک نفس
۱۴
پر خون دل شود ز ره دیده ساغرم
۱۵
از کحل شب چو دیدهٔ ناهید شب گمار
۱۶
روشن شود چو اختر طبع منورم
۱۷
خورشید غم ز چشمهٔ دل سر برآورد
۱۸
تا کان لعل گردد بالین و بسترم
۱۹
حالم مخالف آمد از آن در جهان عمر
۲۰
درویشم از نشاط و زانده توانگرم
۲۱
دست زمانه جدول انده به من کشید
۲۲
زیرا که چون قلم به صفت سخت لاغرم
۲۳
ناچیز شد وجودم از اشکال مختلف
۲۴
گویی عرض گشاده شد از بند جوهرم
۲۵
از روشنان شب که چو سیماب و اخگرند
۲۶
پیوسته بیقرار چو سیماب و اخگرم
۲۷
وز بازی سپهر سبکبار بوالعجب
۲۸
بر تخته نرد رنج و بلا در مششدرم
۲۹
بیآب شد چو چشمهٔ خورشید روزگار
۳۰
در عشق او رواست که بنشیند آذرم
۳۱
بر من در حوادث و انده از آن گشاد
۳۲
کز خانهٔ حوادث چون حلقه بر درم
۳۳
خواندم بسی علوم ولیکن به عاقبت
۳۴
علمم وبال شد که فلک نیست یاورم
۳۵
کوته کنم سخن چو گواه دل منند
۳۶
چشم عقیق بارم و روی مزعفرم
۳۷
صحرای عمر اگر چه خوش آمد به چشم عقل
۳۸
از رنج دل به پای نفس زود بسپرم
۳۹
کین چرخ سرکشست و نباشد موافقم
۴۰
وین دهر توسن است و نگردد مسخرم
۴۱
ای چرخ سفلهپرور دلبند جانشکر
۴۲
شد زهر با وجود تو در کام شکرم
۴۳
واقف نمیشوی تو بر اسرار خاطرم
۴۴
فاسد شدست اصل مزاجت گمان برم
۴۵
گر خشک شد دماغ نهادت عجب مدار
۴۶
در حلق و در مشام تو چون مشک اذفرم
۴۷
ای بیوفا جهان دلم از درد خون گرفت
۴۸
دریاب پیش از آنکه رسد جان به غرغرم
۴۹
یکتا شدم به تاب هوای تو تاکنون
۵۰
از بار غم دوتا شده بر شکل چنبرم
۵۱
ای روزگار شیفته چندین جفا مکن
۵۲
آهستهتر که چرخ جفا را نه محورم
۵۳
چون آمدم بر تو که پایم شکسته باد
۵۴
راه وفا سپر که جفا نیست درخورم
۵۵
در آب فتنه خفته چو نیلوفرم مدار
۵۶
بر آتش نهیب مسوزان چو عنبرم
۵۷
وز ثقل رنج و خفت ضعف تنم مکن
۵۸
چون خاک خیره طبعم و چون باد مضمرم
۵۹
چون روشن است چشم جهان از وجود من
۶۰
تاری چرا شود ز تو این چشم اخترم
۶۱
در عیش اگر کم آمدم از طبع ناخوشست
۶۲
در علم هر زمان به تفکر فزونترم
۶۳
زان کز برای دیدن گلهای معرفت
۶۴
در باغ فکر دیده گشاده چو عبهرم
۶۵
ملک خرد چو نیست مقرر به نام من
۶۶
هستم ذلیل گر ملک هفت کشورم
۶۷
از شرم آفتاب رخ خاک زرد شد
۶۸
بادی گرفت در سر یعنی که من زرم
۶۹
اوتاد هفت کشور اگر کان زر شوند
۷۰
همت در آن نبندم و جز خاک نشمرم
۷۱
گشتم غلام همت خویش از برای آنک
۷۲
با روشنان چرخ به همت برابرم
۷۳
چرخ ار نمود بر چمن باغ روزگار
۷۴
بیبار چون چنارم و بیبر چو عرعرم
۷۵
در صفهٔ دل از پی آزادی جهان
۷۶
هر ساعتی بساط قناعت بگسترم
۷۷
روح آرزو کند که چون این چرخ لاجورد
۷۸
بندد ز اختران خردبخش زیورم
۷۹
لیکن چو زهره بر شرف چرخ چون شوم
۸۰
کز باد و خاک و آتش و آبست پیکرم
۸۱
تا از حد جهان ننهم پای خود برون
۸۲
گردون به بندگی ننهد دست بر سرم
۸۳
حوران همه گشاده نقاب از جمال خویش
۸۴
من چون خیال بستهٔ تمثال آزرم
۸۵
در آرزوی لفظ فلکسای من جهان
۸۶
بر فرق خود نهاده ز افلاک منبرم
۸۷
با من سپهر آینه کردار چند بار
۸۸
گفت این سخن ولیک نمیگشت باورم
۸۹
گیرم کنون چو صبح گریبان آسمان
۹۰
در عالم خیال چه باشد چو بنگرم
۹۱
در مکتب ادب ز ورای خرد، نهاد
۹۲
استاد غیب تختهٔ تهدید در برم
۹۳
چون خواستم که ثبت کنم بر بیاض دل
۹۴
فهرست نه فلک ز خرد کرد مسطرم
۹۵
داند که از مکارم اخلاق در صفا
۹۶
چون طوبی از بهشتم و چون جان ز کشورم
۹۷
بر کارگاه پنج حواس و چهار طبع
۹۸
با دست کار گردش چرخ مدورم
۹۹
از من بدی نیامد و ناید ز من بدی
۱۰۰
کز عنصر لطیف وز پاکیزه گوهرم
۱۰۱
بر آسمان مکرمت از روشنان علم
۱۰۲
چون مشتری به نور خرد سعد اکبرم
۱۰۳
از بهر دیدنم همه تن چشم شد فلک
۱۰۴
چون بنگرم به عقل فلک را چو دلبرم
۱۰۵
در دیدهٔ جهان ز لطافت چو لعبتم
۱۰۶
بر تارک زمان ز فصاحت چو افسرم
۱۰۷
در آشیان عقل چو عنقای مغربم
۱۰۸
بر آسمان فضل چو خورشید ازهرم
۱۰۹
روحست هم عنانم اگرچه مرکبم
۱۱۰
عقل است همنشینم اگرچه مصورم
۱۱۱
در مجلس مذاکره علمست مونسم
۱۱۲
در منزل محاوره فضلست رهبرم
۱۱۳
از خلق روزگار نیاید چو من پسر
۱۱۴
در پردهام چه دارد آخر نه دخترم
۱۱۵
از اختران فضل چو مهرم جدا کنند
۱۱۶
در پردهٔ جهان چو حوادث مسترم
۱۱۷
داند یقین که از نظر آفتاب عقل
۱۱۸
در چشم کان فضل چو یاقوت احمرم
۱۱۹
در دانشی که آن خردم را زیان شدست
۱۲۰
بر آسمان جان چو عطارد سخنورم
۱۲۱
گلهای بوستان سخن را چو گلبنم
۱۲۲
عنقای آشیان خرد را چو شهپرم
۱۲۳
از باغ فضل با لطف دستهٔ گلم
۱۲۴
وز بحر طبع با صدف لؤلؤ ترم
۱۲۵
ماه سخن شده است ز من روشن ای عجب
۱۲۶
گویی بر آسمان سخن چشمهٔ خورم
۱۲۷
زاول به پای فکر شدم در جهان علم
۱۲۸
تا مضمر آنچه بود کنون گشت مظهرم
۱۲۹
بر من چو باز شد در بستانسرای جان
۱۳۰
زین نظم جانفزای جهان گشت چاکرم
۱۳۱
بادهٔ لطیف نظم مرا بین که کلک چون
۱۳۲
سرمست میخرامد بر روی دفترم
۱۳۳
معشوق دلبرم چو خط دلبرم بدید
۱۳۴
سوگند خورد و گفت به زلف معنبرم
۱۳۵
کز خط روزگار چنین خط دلربای
۱۳۶
پیدا نشد ز عارض خورشید پیکرم
۱۳۷
با این کفایت و هنرم در نهاد عمر
۱۳۸
اسباب یک مراد نگردد میسرم
۱۳۹
هم بگذرد مدار غم ای جان چو عاقبت
۱۴۰
بگذارم این سرای مجازی و بگذرم
