Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اوحدی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۵۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت
۲
از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت
۳
بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم
۴
از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت
۵
ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش
۶
بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت
۷
جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب
۸
چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت
۹
گویی که ناقه ختنی را گره گشود
۱۰
باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت
۱۱
سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد
۱۲
آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت
۱۳
دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ
۱۴
خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت
۱۵
هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی
۱۶
عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت
۱۷
یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل
۱۸
کو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت
۱۹
در صد هزار بند بماند چو موی تو
۲۰
آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت
۲۱
گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار
۲۲
کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.