غزل شمارهٔ ۱۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی! شب نسخهای از زلف و خالت
۲
تراز کسوت خوبی جمالت
۳
حروف نقش چین را نسخه کرده
۴
مسلسل گشتن زلف چو دالت
۵
به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!
۶
که دیدم طلعت فرخنده فالت
۷
اگر بودی مرا در دست مالی
۸
نمیبودم بدین سان پایمالت
۹
بسی گندم نمایی می کنی، لیک
۱۰
نشاید شد بدینها در جوالت
۱۱
تو میگوئی که که: من ما هم، ولیکن
۱۲
من مسکین ندیدم جز بسالت
۱۳
نگشتی اوحدی همچون خیالی
۱۴
اگر در خواب میدیدی خیالت