Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اوحدی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۲۲۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد
۲
عشق ترا مشکل کاری به نوا باشد
۳
شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت
۴
بالای چنین، رعنا در شهر بلا باشد
۵
زین‌سان که گریبانم بگرفت غم عشقت
۶
این خرقه که می‌بینی یک روز قبا باشد
۷
من میکنم آن طاعت کز بنده سزد، لیکن
۸
شرطست که نگریزی، گر روز جزا باشد
۹
خلقی ز پیت پویان، مهر تو به جان جویان
۱۰
زین جمله دعا گویان تا بخت کرا باشد؟
۱۱
آب غم عشق تو بگذشت ز سر ما را
۱۲
وآنگه تو ز بی‌رحمی بگذاشته تا: باشد
۱۳
لعلت نکند سعیی در چارهٔ کار من
۱۴
بیچاره کسی کو را کاری به شما باشد
۱۵
غم را که بها نبود در شهر کسان هرگز
۱۶
آن روز که من جویم شهریش بها باشد
۱۷
گر خوب شود کاری، از طلعت خود گیری
۱۸
ور زشت شود، تاوان بر طالع ما باشد
۱۹
گفتی که: روا گردد از من همه حاجت‌ها
۲۰
مرد اوحدی از عشقت، آخر چه روا باشد؟

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.