غزل شمارهٔ ۲۲۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلی که با سر زلف تو آشنا باشد
۲
گمان مبر که ز خاک درت جدا باشد
۳
اگر تو همچو جهان خرمی،ولیک جهان
۴
تو خود معاینه دانی که بیوفا باشد
۵
به گوشهٔ نظری کار خستگان فراق
۶
بساز، از آنکه ترا نیز کارها باشد
۷
در آرزوی نسیمی ز زلف تو جانم
۸
همیشه منتظر موکب صبا باشد
۹
ولیک زلف ترا، با همه پریشانی
۱۰
نظر به حال پریشان ما کجا باشد؟
۱۱
چه طالعست دل اوحدی مسکین را؟
۱۲
که دایما به غم عشق، مبتلا باشد