شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در خرابات عاشقان کوییست
۲
وندر آن خانه یک پریروییست
۳
طوقداران چشم آن ماهند
۴
هر کجا بسته طاق ابروییست
۵
در خم زلف همچو چوگانش
۶
فلک و هر چه در فلک گوییست
۷
به نفس چون مسیح جان بخشد
۸
هر کرا از نسیم او بوییست
۹
ورقی باز کردم از سخنش
۱۰
زیر هر توی این سخن توییست
۱۱
من ازو دور و او به من نزدیک
۱۲
پرده اندر میان من و اوییست
۱۳
آتش عشق او بخواهد سوخت
۱۴
در جهان هر چه کهنه و نوییست
۱۵
سوی او راهبر نخواهم شد
۱۶
تا مرا رخ به سایه و سوییست
۱۷
اوحدی با کسی نمیگوید
۱۸
نام آن بت، که نازکش خوییست
۱۹
چون ازو نیست میشوم هر دم
۲۰
تا ز هستی من سر موییست
۲۱
من و آن دلبر خراباتی
۲۲
فی طریق الهوی کمایاتی
۲۳
نه خرابات خیک و کاسه و می
۲۴
نه خرابات چنگ و بربط و نی
۲۵
آن خراباتهای بی ره و رو
۲۶
بر خراباتیان گم شده پی
۲۷
همه را دیده بر حدیقهٔ قدس
۲۸
همه را روی در حظیرهٔ حی
۲۹
گر در آن کوچه باریابی تو
۳۰
کی از آن کوچه باز گردی، کی؟
۳۱
بگذر از اختلاف امشب و دی
۳۲
تا برون آید آن بهار از دی
۳۳
چو بالا رسی، ز لا تا تو
۳۴
ندری نامهٔ «الیک» و «الی»
۳۵
تا تو باشی و او، جدا باشد
۳۶
آسمان از زمین و نور از فی
۳۷
نقش خود برتراش و او را باش
۳۸
تا شود جملهٔ جهان یک شی
۳۹
روی آن بت، که اوحدی دیدست
۴۰
نتوان دید جز ببینش وی
۴۱
سالها شد که راه میپویم
۴۲
چون نخواهد شد این بیابان طی
۴۳
من و آن دلبر خراباتی
۴۴
فی طریق الهوی کمایاتی
۴۵
هر دم از خانه رخ بدر دارد
۴۶
در پی عاشقی نظر دارد
۴۷
هر زمان مست مست بر سر کوی
۴۸
با کسی دست در کمر دارد
۴۹
هر دمی عاشق دگر جوید
۵۰
هر شبی مجلس دگر دارد
۵۱
یار آنکس شود که مینوشد
۵۲
دست آن کس کشد که زر دارد
۵۳
دوست گیرد نهان و فاش کند
۵۴
مخلصان را درین خطر دارد
۵۵
هر که قلاشتر ز مردم شهر
۵۶
پیش او راه بیشتر دارد
۵۷
یار ترسا و ما مترس از کس
۵۸
عاشقی خود همین هنر دارد
۵۹
عشق معشوقهٔ خراباتست
۶۰
زانکه عشقست کین اثر دارد
۶۱
در خرابات ما شود عاشق
۶۲
هر که پروای دردسر دارد
۶۳
اوحدی تاکنون دری میزد
۶۴
چون خرابات ما دو در دارد
۶۵
من و آن دلبر خراباتی
۶۶
فی طریق الهوی کمایاتی
۶۷
سخنی میرود، به من کن گوش
۶۸
پیش از آن کز سخن شوم خاموش
۶۹
جز یکی نیست نقد این عالم
۷۰
باز جوی و به عالمش مفروش
۷۱
گل این باغ را تویی غنچه
۷۲
سر این گنج را تویی سرپوش
۷۳
پرده بردار، تا ببینی خوش
۷۴
دست با دوست کرده در آغوش
۷۵
گر کسی میشوی، به جز تو کسی
۷۶
در جهان نیست، بشنو و مخروش
۷۷
اگر این حال بر تو کشف شود
۷۸
برهی از خیال امشب و دوش
۷۹
باز دانی که: من چه میگویم
۸۰
گرت افتد گذر به عالم هوش
۸۱
آن شناسد حدیث این دل مست
۸۲
که ازین باده کرده باشد نوش
۸۳
در دلم آتشست و در چشم آب
۸۴
جای آن باشد ار برآرم جوش
۸۵
اوحدی بازگشت گوشه نشین
۸۶
اگرم فتنهای نگیرد گوش
۸۷
من و آن دلبر خراباتی
۸۸
فی طریق الهوی کمایاتی
۸۹
نیست رنگی در آبگینه و آب
۹۰
بادهشان رنگ میدهد، دریاب
۹۱
باده نیز اندر اصل خود آبیست
۹۲
کافتابش فروغ بخشد و تاب
۹۳
ز آب بیرنگ شد عنب موجود
۹۴
و ز عنب شیره و ز شیره شراب
۹۵
زین منازل نکرده آب گذر
۹۶
هیچ کس را نکرده مست و خراب
۹۷
باش، تا رنگ دید و بینی بوی
۹۸
عقل ازو سکر دید و غافل خواب
۹۹
اگرت چشم دوربین باشد
۱۰۰
برگرفتم از آن جمال نقاب
۱۰۱
غیر ازو هر چه مینماید رخ
۱۰۲
نیست یکباره جز غرور و سراب
۱۰۳
دیدهٔ اوحدی به جستن اوست
۱۰۴
گر بیابد به کام دیده جواب
۱۰۵
من و آن دلبر خراباتی
۱۰۶
فی طریق الهوی کمایاتی
۱۰۷
جز تو کس در جهان نمیدانم
۱۰۸
وز تو چیزی نهان نمیدانم
۱۰۹
بینشان تو نیست یک ذره
۱۱۰
به جز این یک نشان نمیدانم
۱۱۱
با تو پوشیده حالتیست مرا
۱۱۲
که درستش بیان نمیدانم
۱۱۳
گرچه داناست نام من، لیکن
۱۱۴
تا نگویی: بدان، نمیدانم
۱۱۵
این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟
۱۱۶
شرح این کن، که آن نمیدانمم
۱۱۷
آن چنانم به بویت، ای گل، مست
۱۱۸
که گل از بوستان نمیدانم
۱۱۹
به اشارت حدیث خواهم گفت
۱۲۰
که غریبم، زبان نمیدانم
۱۲۱
دوستان، جز حدیث او مکنید
۱۲۲
که من این داستان نمیدانم
۱۲۳
اوحدی باز در میان آمد
۱۲۴
کام او زین میان نمیدانم
۱۲۵
چون پس از عمرها که گردیدم
۱۲۶
راه این آستان نمیدانم
۱۲۷
من و آن دلبر خراباتی
۱۲۸
فی طریق الهوی کمایاتی
۱۲۹
باز غوغای او علم برداشت
۱۳۰
عشق او خنجر ستم برداشت
۱۳۱
هرچه بیراه دید غارت کرد
۱۳۲
و آنچه بر راه دید هم برداشت
۱۳۳
دوست احرام آشنایی بست
۱۳۴
نام بیگانه زین حرم برداشت
۱۳۵
خطبها چون به نام او کردند
۱۳۶
جمله را سکه از درم برداشت
۱۳۷
آفتاب رخش ظهور گرفت
۱۳۸
وز دل من غمام غم برداشت
۱۳۹
مطرب عشق را نوا نو شد
۱۴۰
کین کهن جامه جام جم برداشت
۱۴۱
اندر آن جام چون خدا را دید
۱۴۲
از کتاب خودی رقم برداشت
۱۴۳
روز صید آن سوار ازین نخجیر
۱۴۴
پر بیفگند، لیک کم برداشت
۱۴۵
دل نادان من امانت عشق
۱۴۶
هم به پشتی آن کرم برداشت
۱۴۷
دست او چون به حکم دستوری
۱۴۸
از من و اوحدی قلم برداشت
۱۴۹
من و آن دلبر خراباتی
۱۵۰
فی طریق الهوی کمایاتی
۱۵۱
مستمع نیست، تا بگویم راست
۱۵۲
کندرین گنبد این نوا چه نواست؟
۱۵۳
هر چه گویی درو، چو آن شنوی؟
۱۵۴
پس یکی باشد، این یک و دو چراست؟
۱۵۵
تو یکی، او یکی، دو باشد دو
۱۵۶
این یکی زان یکی بباید کاست
۱۵۷
رشتهای گر هزار تو گردد
۱۵۸
چون سر رشته یافتی یکتاست
۱۵۹
گر ز دریا جدا شود قطره
۱۶۰
نه که دریا جدا و قطره جداست؟
۱۶۱
یار با ماست وین سخن ز نهفت
۱۶۲
من برون میبرم چو موی ز ماست
۱۶۳
نیست بی زبده شیر، اشارت کن
۱۶۴
که کدامست شیر و زبده کجاست؟
۱۶۵
آسمان و زمین گرفت این نور
۱۶۶
باز بینید کین چه نشو و نماست؟
۱۶۷
اوحدیوار میزنم در دوست
۱۶۸
تا چه در میزند ارادت و خواست
۱۶۹
ساختم پرده، گر نگردد کج
۱۷۰
کردم آهنگ اگر بیاید راست
۱۷۱
من و آن دلبر خراباتی
۱۷۲
فی طریق الهوی کمایاتی
۱۷۳
سایهٔ نور پاش میبینم
۱۷۴
زانکه در جمله جاش میبینم
۱۷۵
آفتابی بدین عظیمی را
۱۷۶
ذرهای در هواش میبینم
۱۷۷
آنکه عمری بگشتم از پی او
۱۷۸
با خود اندر سراش میبینم
۱۷۹
روز و شب در بلاش میسوزم
۱۸۰
تا نگویی: بلاش میبینم
۱۸۱
این که وقتی بنالم از غم او
۱۸۲
نه که از خود جداش میبینم
۱۸۳
بینشم بیخدا کجا باشد؟
۱۸۴
چو به نور خداش میبینم
۱۸۵
صورت او چو روشن آینهایست
۱۸۶
که جهان در صفاش میبینم
۱۸۷
هر چه از کاینات گیرد رنگ
۱۸۸
جمله در خاک پاش میبینم
۱۸۹
اوحدی در قفای ماست، دگر
۱۹۰
دو سه روز از قفاش میبینم
۱۹۱
من و آن دلبر خراباتی
۱۹۲
فی طریق الهوی کمایاتی
۱۹۳
بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگ
۱۹۴
بزن، ای مطرب حریفان، چنگ
۱۹۵
که نیابی تو بیپریشانی
۱۹۶
دل که باشد به زلف یار آونگ
۱۹۷
با من ار میروی به جستن او
۱۹۸
دامن خویشتن بگیر به چنگ
۱۹۹
کانچه جستی درون جبهٔ تست
۲۰۰
خواهش از روم جوی و خواه از زنگ
۲۰۱
ز آب و گل زادهای، از آنی گم
۲۰۲
در بیابان جهل چون خر لنگ
۲۰۳
از دل و جان برآی، تا برود
۲۰۴
در دمی همت تو صد فرسنگ
۲۰۵
کاهن و سنگ را چو آب کند
۲۰۶
آتشی، کو بزاد از آهن و سنگ
۲۰۷
نام و نقش خود از میان برگیر
۲۰۸
تا ترا در کنار گیرد تنگ
۲۰۹
خواجه جانست، چون بمیرد تن
۲۱۰
باده آبست، چون ببرد رنگ
۲۱۱
اوحدی شد به عاشقی بد نام
۲۱۲
آن نگار از زمانه دارد ننگ
۲۱۳
من و آن دلبر خراباتی
۲۱۴
فی طریق الهوی کمایاتی
۲۱۵
یار، دوشم ز راه مهمانی
۲۱۶
به خرابی کشید و ویرانی
۲۱۷
داشت در پیش رویم آینهای
۲۱۸
تا بدیدم درو به آسانی
۲۱۹
که جزو نیست هر چه میدانم
۲۲۰
که ازو خاست هر چه میدانی
۲۲۱
انس با عالم الهی گیر
۲۲۲
به تو گفتم طریق انسانی
۲۲۳
دو قدم بیش نیست راه، ولی
۲۲۴
تو در اول قدم همیمانی
۲۲۵
گر نه آن نور در تجلی بود
۲۲۶
آن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟
۲۲۷
که تواند به غیر او گفتن؟
۲۲۸
«لیس فی جبتی» که میخوانی
۲۲۹
هر چه هستیست در تو موجودست
۲۳۰
خویشتن را مگر نمیدانی
۲۳۱
ای که روز و شبت همیخوانم
۲۳۲
گرچه هرگز مرا نمیخوانی
۲۳۳
زان شراب بقا بده جامی
۲۳۴
تا تن اوحدی شود فانی
۲۳۵
آشکارا اگر توانم نیک
۲۳۶
ورنه، تا میتوان، به پنهانی
۲۳۷
من و آن دلبر خراباتی
۲۳۸
فی الطریق الهوی کمایاتی
۲۳۹
پرسش خستهاش روا باشد
۲۴۰
که درین درد بیدوا باشد
۲۴۱
کس درین خانه نیست بیگانه
۲۴۲
مرد باید که آشنا باشد
۲۴۳
در جهان تو باشد این من و تو
۲۴۴
در جهان خدا خدا باشد
۲۴۵
بنماید ترا، چنانکه تویی
۲۴۶
اگر آیینه را صفا باشد
۲۴۷
بیقفا روی نیست در خارج
۲۴۸
وندر آیینه نیقفا باشد
۲۴۹
اندر آیینه هیچ ننماید
۲۵۰
که نه این شهریار ما باشد
۲۵۱
در صفا نیست صورت دوری
۲۵۲
دوری از ظلمت هوا باشد
۲۵۳
این جدایی و کندی روشست
۲۵۴
روش عاشقان جدا باشد
۲۵۵
از خطای خطست اگر دویی است
۲۵۶
این دو بینی از آن خطا باشد
۲۵۷
اوحدی گر ز دوست برگردد
۲۵۸
هر دم اندر دم بلا باشد
۲۵۹
چون درین آفتاب میسوزم
۲۶۰
تا ز من ذرهای به جا باشد
۲۶۱
من و آن دلبر خراباتی
۲۶۲
فی طریق الهوی کمایاتی
۲۶۳
چیست این دیر پر ز راهب و قس؟
۲۶۴
بسته بر هم هزار زنگ و جرس
۲۶۵
زین طرف نغمهای که: «لاتامن»
۲۶۶
زان جهت غلغلی که: «لاتیاس»
۲۶۷
عهد و میثاق کرد گرگ و شبان
۲۶۸
یار و انباز گشت دزد و عسس
۲۶۹
چند ازین جستجوی باطل، چند؟
۲۷۰
بس ازین گفتگوی بیهده، بس
۲۷۱
حرف زاید منه برین جدول
۲۷۲
نقش خارج مزن برین اطلس
۲۷۳
کندرین خنب نیست جز یک رنگ
۲۷۴
وندرین خانه نیست جز یک کس
۲۷۵
یک حدیثست و صد هزار ورق
۲۷۶
یک سوارست و صد هزار فرس
۲۷۷
عیب ما نیست گر نمیبینیم
۲۷۸
گوهری در میان چندین خس
۲۷۹
نیست در کارخانه جز یک کار
۲۸۰
و آن تو داری، به غور کار برس
۲۸۱
دلم از زهد اوحدی بگرفت
۲۸۲
گر امانم دهد اجل، زین پس
۲۸۳
من و آن دلبر خراباتی
۲۸۴
فی طریق الهوی کمایاتی
۲۸۵
همه عالم پرست ازین منظور
۲۸۶
همه آفاق را گرفت این نور
۲۸۷
هر یک از جانبیش میجویند
۲۸۸
مصطفی از حرم، کلیم از طور
۲۸۹
اصل این کل و جز و یک کلمه است
۲۹۰
خواه توراة از خوان و خواه زبور
۲۹۱
حاصل شهر عاشقان شهریست
۲۹۲
گرد بر گرد آن هزاران سور
۲۹۳
باش تا نقد او شود پیدا
۲۹۴
باش تا کار او رسد به ظهور
۲۹۵
گرچه در پیش چشم و ما مفلس
۲۹۶
دست در دستگاه و ما مهجور
۲۹۷
یار نزدیکتر ز تست به تو
۲۹۸
تو ز نزدیک او چرایی دور؟
۲۹۹
تاکنون اوحدی اگر میپخت
۳۰۰
آرزوی بهشت و حور و قصور
۳۰۱
رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا
۳۰۲
گر گنه گار داری، ار معذور
۳۰۳
من و آن دلبر خراباتی
۳۰۴
فی طریق الهوی کمایاتی
۳۰۵
مدتی من به کار خود بودم
۳۰۶
با خود و روزگار خود بودم
۳۰۷
صورتی چند نقش میبستم
۳۰۸
گرچه هم در دیار خود بودم
۳۰۹
به دیار کسان شدم ناگاه
۳۱۰
گرچه هم در دیار خود بودم
۳۱۱
به در هر حصار میگشتم
۳۱۲
نه که من در حصار خود بودم
۳۱۳
سالها یار، یار میگفتم
۳۱۴
خود به تحقیق یار خود بودم
۳۱۵
گفتم: او را شکار کردم، لیک
۳۱۶
چون بدیدم شکار خود بودم
۳۱۷
یک شبم یار در کنار کشید
۳۱۸
روز شد، در کنار خود بودم
۳۱۹
غم دل با کسی نخواهم گفت
۳۲۰
چون غم و غمگسار خود بودم
۳۲۱
اوحدی پیش من حجاب نشد
۳۲۲
زانکه خود پردهدار خود بودم
۳۲۳
گفتم: این اختیار نیست مرا
۳۲۴
چون که در اختیار خود بودم
۳۲۵
من و آن دلبر خراباتی
۳۲۶
فی طریق الهوی کمایاتی
۳۲۷
دوست به کاروان «کن فیکون»
۳۲۸
آمد از شهر لامکان بیرون
۳۲۹
عور گشت از لباس بیچونی
۳۳۰
باز پوشید کسوت چه و چون
۳۳۱
گر بر آمد بصورت لیلی
۳۳۲
گه در آمد بدیدهٔ مجنون
۳۳۳
گاه مشهور شد بیت نور
۳۳۴
گاه مذکور شد بسورت نون
۳۳۵
چون به آب و زمین او بودست
۳۳۶
ریشه و بیخهای گوناگون
۳۳۷
پیش کافور و زنجبیل نهاد
۳۳۸
عسل و تین و روغن زیتون
۳۳۹
میسرشت این چهار جسم بهم
۳۴۰
مدتی، تا تمام شد معجون
۳۴۱
دردها را دوانهاد، دوا
۳۴۲
زهرها را ازو نبشت افسون
۳۴۳
اوحدی شربتی از آن بچشید
۳۴۴
گشت دیوانه «والجنون فنون»
۳۴۵
پر دویدم بهر دری زین پیش
۳۴۶
بر من این در چو بازگشت اکنون
۳۴۷
من و آن دلبر خراباتی
۳۴۸
فی طریق الهوی کمایاتی
۳۴۹
میبیاور، که توبه بشکستم
۳۵۰
یا مده می، که از غمش مستم
۳۵۱
نی، که من جز به می نخواهم داد
۳۵۲
بعد ازین گر به جان رسد دستم
۳۵۳
درجهان می مرا چنان سازد
۳۵۴
که ندانم که در جهان هستم
۳۵۵
خلوتی داشتم به جستن او
۳۵۶
چون بجست او مرا،برون جستم
۳۵۷
به یکی کردم از دو عالم روی
۳۵۸
دیده از دیگران فرو بستم
۳۵۹
در کف پای آن یکی خاکم
۳۶۰
بر سر کوی آن یکی پستم
۳۶۱
ببریدم دل از تعلق غیر
۳۶۲
زان بریدن به دوست پیوستم
۳۶۳
ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل
۳۶۴
اوحدی شد، ز اوحدی رستم
۳۶۵
تا به اکنون ز پند گویان بود
۳۶۶
بند بر پای و حلق در شستم
۳۶۷
بعد از این، چون به حکم گستاخی
۳۶۸
در خرابات عشق بنشستم
۳۶۹
من و آن دلبر خراباتی
۳۷۰
فی طریق الهی کمایاتی
۳۷۱
گر به دست آوریم دامن دوست
۳۷۲
همه او را شویم و خود همه اوست
۳۷۳
آنکه او را در آب میجویی
۳۷۴
همچو آیینه با تو رو در روست
۳۷۵
تو تویی و تو از میان برگیر
۳۷۶
کز تویی تو رشتهٔ تو دو توست
۳۷۷
گر شود کوزه کوزهگر،نه شگفت
۳۷۸
که بسی کاسه سوده گشت و سبوست
۳۷۹
تو به مویی بجستهای، ورنه
۳۸۰
از تو تا آنکه جستهای یک موست
۳۸۱
همه از یک درخت رست این چوب
۳۸۲
که گهی صولجان و گاهی گوست
۳۸۳
«ها» که اسم اشارتست از اصل
۳۸۴
الفش را چو واو کردی هوست
۳۸۵
انقلابی ضرورتست اینجا
۳۸۶
تا تو این مغز بر کشی از پوست
۳۸۷
منشین تشنه، اوحدی که ترا
۳۸۸
پای در آب و جای بر لب جوست
۳۸۹
مدتی توبه داشتم و اکنون
۳۹۰
که خرابات عشق در پهلوست
۳۹۱
من و آن دلبر خراباتی
۳۹۲
فی طریق الهوی کمایاتی
۳۹۳
هر چه من گویم،ای دبیر امروز
۳۹۴
نه به خویشم، ز من مگیر امروز
۳۹۵
قلم نیستی به من در کش
۳۹۶
که گرفتارم و اسیر امروز
۳۹۷
میل یار قدیم دارد دل
۳۹۸
تن ازین غصهگو: بمیر امروز
۳۹۹
سالها در کمین نشستم، تا
۴۰۰
در کمانم کشد چو تیر امروز
۴۰۱
رو بشارت بزن، که گشت یکی
۴۰۲
با غلام خود آن امیر امروز
۴۰۳
چشم گژبین چو از میان برخاست
۴۰۴
راست شد شاه با فقیر امروز
۴۰۵
پرده برمن مدر، که نتوان دوخت
۴۰۶
نظر از یار بی نظیر امروز
۴۰۷
چون در آمیخت آب ما با شیر
۴۰۸
چون جدا میکنی ز شیر امروز
۴۰۹
اوحدی،جز حدیث دوست مگوی
۴۱۰
که جزو نیست در ضمیر امروز
۴۱۱
به تو رمزی بگویم، ار شنوی
۴۱۲
از زبانم سخن پذیر امروز:
۴۱۳
من و آن دلبر خراباتی
۴۱۴
فی طریق الهوی کمایاتی
۴۱۵
چند وچند؟ ای دل ملامت کش
۴۱۶
زین من و ما و این عمامه و فش
۴۱۷
سر مگردان ز خنجر آن دوست
۴۱۸
رخ مپیچان ز تیر آن ترکش
۴۱۹
نوشدارو، که: غیر دوست دهد
۴۲۰
زهر باشد، به خاک ریز و مچش
۴۲۱
دل ز دنیا و آخرت برگیر
۴۲۲
به چنین جوع روزه گیر و عطش
۴۲۳
رخ به وحدت نهادهای، بردار
۴۲۴
از میان اختلاف روم و حبش
۴۲۵
قل کن روی کعبتین جهت
۴۲۶
تا ببینی یکی مقابل شش
۴۲۷
چند گویی که؟ خانه تاریکست؟
۴۲۸
نیست تاریک، چشم تست اعمش
۴۲۹
قابلی نیست، چون پذیرد نور؟
۴۳۰
آتشی نیست، کی بسوزد غش؟
۴۳۱
ز احد گر نشان همی طلبی
۴۳۲
به سر اوحدی قلم درکش
۴۳۳
در بدین ناخوشان ببند امروز
۴۳۴
تا برانیم چند روزی خوش
۴۳۵
من و آن دلبر خراباتی
۴۳۶
فی طریق الهوی کمایاتی
۴۳۷
اشک من سرخ کرد و رویم زرد
۴۳۸
با من آن بیوفا ببین که چه کرد؟
۴۳۹
همچو خون در رگست و رگ در تن
۴۴۰
آنکه آبم ببرد و خونم خورد
۴۴۱
عشق آن دوست چون برآرد دست
۴۴۲
سر ز پا، پا ز سر نداند مرد
۴۴۳
همه را کشت، تا نماند غیر
۴۴۴
کشته را سوخت، تا بماند فرد
۴۴۵
میکشد تیغ و نیست پای گریز
۴۴۶
میکشد زار و نیست جای نبرد
۴۴۷
تا دو چشمم به دست بینا شد
۴۴۸
هجر او وصل گشت و خارش ورد
۴۴۹
پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟
۴۵۰
نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟
۴۵۱
این همه نقشها که میبینی
۴۵۲
از یکی کارگاه دان و نورد
۴۵۳
اوحدی گر یکی شود با ما
۴۵۴
از حریفان همی بریم این نرد
۴۵۵
قصهٔ درد خویشتن گفتم
۴۵۶
گر نیاید پدید داروی درد
۴۵۷
من و آن دلبر خراباتی
۴۵۸
فی طریق الهوی کمایاتی