در تخلص به اسم خواجه غیاثالدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای دل، از حکم زیجهای کهن
۲
طالع وقت را نگاهی کن
۳
به نمودار راست، بی تخمین
۴
راز این طفل نورسیده ببین
۵
که قوی حال یا زبون طرفست؟
۶
کوکبش در هبوط یا شرفست؟
۷
در جهان بر چه حال خواهد بود؟
۸
از چه چیزش وبال خواهد بود؟
۹
به در آور ز سیر این اجرام
۱۰
سیر هیلاج و کدخدا و سهام
۱۱
کوکب او ز کوکب دستور
۱۲
بنگر نیک تا نباشد دور
۱۳
تا بدانیم و دل برو بندیم
۱۴
به سخنهای عشق پیوندیم
۱۵
به چه میمانی؟ ای حدیقهٔ نور
۱۶
بس شگرفی، که چشم بد ز تو دور
۱۷
به نبات حسن برومندی
۱۸
همچو روی حسان همی خندی
۱۹
ناشکفته گلی نهشتی تو
۲۰
از شگفتی مگر بهشتی تو؟
۲۱
ای فتوح دل سحر خیزم
۲۲
قرة العین خاطر تیزم
۲۳
فرع و اصل تو بار نامهٔ دین
۲۴
باب و فصلت تراز خامهٔ دین
۲۵
از بهار تو تا تازه دل جانها
۲۶
وز نهار تو روشن ایمانها
۲۷
ز تو طبعم به دست شب خیزی
۲۸
کرده بر فرق عقل گلریزی
۲۹
به زمین از سپهر پیغامی
۳۰
زین مباهات « جام جم» نامی
۳۱
روشنی یافت عالم از نورت
۳۲
چون نبشتم به نام دستورت
۳۳
خواجه یادم نکرد و چیزی هست
۳۴
که به مصر سخن عزیزی هست
۳۵
حیف باشد چنین سخن سنجی
۳۶
بینصیب آنگه از چنان گنجی
۳۷
لطفش از هر کسی خبر یابست
۳۸
مگر از بخت من که در خوابست
۳۹
از درختی بدان طربناکی
۴۰
چه کم از سایهای بدین خاکی؟
۴۱
من فگندم سفینه را در یم
۴۲
گر بر او رسد ندارم غم
۴۳
ای مباهات من بایامت
۴۴
افتخار حدیثم از نامت
۴۵
در جهان کس تویی، بگویم فاش
۴۶
منم آن هیچ کس، کس من باش
۴۷
زان دل ابرساز دریا کن
۴۸
التفاتی به جانب ما کن
۴۹
مایه داری و میتوان امروز
۵۰
غم پیران خور، ای جوان، امروز
۵۱
نتوان کم چنین بیندازی
۵۲
که نه تبریزیم، نه شیرازی
۵۳
گوشه دارم نه چون کمان چون تیر
۵۴
گوش دارم، که مستمندم و پیر
۵۵
هست بر موجب قبالهٔ من
۵۶
دو سه درویش درحبالهٔ من
۵۷
آن تعلق چو پای بندم کرد
۵۸
حلق در حلقهٔ کمندم کرد
۵۹
من از آن توام چو هستی اهل
۶۰
غم ایشان بخور، غم من سهل
۶۱
از کرمشان چو خادمان بنواز
۶۲
یا مرا نیز خادم خودساز
۶۳
لطف کن، در کشاکشم مگذار
۶۴
که چو خادم همی کشندم زار
۶۵
خاک آن خادمان بیخایه
۶۶
به ازین خادمان بیمایه
۶۷
فکرت من نهاد دیوانی
۶۸
که نخوردم ز حاصلش نانی
۶۹
یا رها کن چنین غریوانم
۷۰
یا به بیع اندر آر دیوانم
۷۱
تا تو باشی مصاحب دیوان
۷۲
که نشاید دو صاحب دیوان
۷۳
تاکنون گر چه چرخ سفله نهاد
۷۴
هیچم آن دست بوس دست نداد
۷۵
به خیالی ز دور ساختهام
۷۶
هوسی غایبانه باختهام
۷۷
از دعایت نبودهام خالی
۷۸
بگذرانم گواه آن حالی
۷۹
پای رفتن نبود در دستم
۸۰
ورنه من بر گزاف ننشستم
۸۱
بعد ازین چون قلم به سر کوشم
۸۲
جامهٔ کاغذین فروپوشم
۸۳
علم جامه جمله قصهٔ داد
۸۴
و اندرو کرده غصهٔ خود یاد
۸۵
مگرم کاغذی شود روزی
۸۶
بر سر آن غیاث دین سوزی
۸۷
احدی کو دهد به هر کس کام
۸۸
اوحدی را به دست داد این جام
۸۹
جامش از راه چون درست آمد
۹۰
گر چه دیر آمدست چست آمد
۹۱
او چو در پردهٔ طلسم کمال
۹۲
پیشت آورد کارنامهٔ حال
۹۳
ره بگنجش ده، ار نرفت این بار
۹۴
بر سر گنج خویشتن چون مار
۹۵
نفسی هم به کار من پرداز
۹۶
که چو کیخسروم نبینی باز
۹۷
جام بستان، که میگریزم من
۹۸
زانکه سرمستم و بریزم من
۹۹
جاودانیست، من بگویم راست
۱۰۰
سخن، آنگه چنین سخن که مراست
۱۰۱
دخترانند خوب و بالغ و بکر
۱۰۲
که به نه ماه زادهاند از فکر
۱۰۳
نگشاید جزین سخن دل تنگ
۱۰۴
که بماند چو نقش بر دل سنگ
۱۰۵
نیست امروز، خواجه میداند
۱۰۶
هیچکس کین چنین سخن راند
۱۰۷
روزگارم بساز و کار ببین
۱۰۸
شیرگیرم کن و شکار ببین
۱۰۹
جرعهای زان کرم به کامم ریز
۱۱۰
بادهٔ جود خود به جامم ریز
۱۱۱
در دلیری، اگر چه گشتم گرم
۱۱۲
ورقم پر عرق شدست از شرم
۱۱۳
گر چه شوخیست این و پیشانی
۱۱۴
تو بنه عذر این پریشانی
۱۱۵
مگر این سروران که در پیشند
۱۱۶
چون ز فضل و هنر ز من بیشند
۱۱۷
دور دارند ازین حروف انگشت
۱۱۸
نزنندم درفش خود بر مشت
۱۱۹
در مصافات من سخن سنجم
۱۲۰
به مصافم مبر، که میرنجم
۱۲۱
با غم عشق خلوتی دارم
۱۲۲
وز بد و نیک سلوتی دارم
۱۲۳
زان حضور آمد این نماز درست
۱۲۴
گو: مگرد این شکسته باز درست
۱۲۵
از تو خالی مدار گنجم را
۱۲۶
تا ببویی مگر ترنجم را
۱۲۷
جام جمشید میبری زنهار!
۱۲۸
عدل جمشید کن به لیل و نهار