در سفر و فواید آن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون ندانی ز خود سفر کردن
۲
بایدت بر جهان گذر کردن
۳
تا ببینی نشان قدرت او
۴
با تو گوید زبان قدرت او
۵
کای پسر خسروان که میبینی
۶
اندرین خاکشان به مسکینی
۷
همه بیش از تو بودهاند به زور
۸
اینکه شان میروی تو بر سر گور
۹
چون در آمد اجل زبون گشتند
۱۰
ملک بگذاشتند و بگذشتند
۱۱
بکن اندر زمان مستی خود
۱۲
سفری در زمین هستی خود
۱۳
تا بدانی که کیستی و کهای؟
۱۴
در چه چیزی و چیستی و چهای؟
۱۵
چون ندانی به پای روح سفر
۱۶
بایدت در جهان چو نوح سفر
۱۷
بدر آ، ای حکیم فرزانه
۱۸
پر نشاید نشست در خانه
۱۹
چند در خانه کاه دود کنی؟
۲۰
سفری کن، مگر که سود کنی
۲۱
نشود مرد پخته بیسفری
۲۲
تا نکوشی، نباشدت ظفری
۲۳
چون توان برد نقد درویشان؟
۲۴
جز به دریوزه از در ایشان
۲۵
پای خود پی کن و بسر میگرد
۲۶
عجز پیش آر و در بدر میگرد
۲۷
تا مگر بر تو اوفتد نظری
۲۸
بربایی ازین میان گهری
۲۹
سفر مال بیم دزد بود
۳۰
سفر حال اجر و مزد بود
۳۱
هر زمینی سعادتی دارد
۳۲
هر دهی رسم و عادتی دارد
۳۳
اختران گر ز سیر بنشینند
۳۴
این نظرهای سعد کی بینند؟
۳۵
تا نیابی تو از سفر ندبی
۳۶
با تو همراه کی کند ادبی؟
۳۷
در طلب گر تو پاک باشی و حر
۳۸
همچودریا شوی ز معنی پر
۳۹
هر دمی آزمایشی باشد
۴۰
هر نگاهی نمایشی باشد
۴۱
با ادب رو، که نیکخواه تو اوست
۴۲
در سفرها دلیل راه تو اوست
۴۳
بردباری کن وقناعت ورز
۴۴
تا ز دلها قبول یابی و ارز
۴۵
گر نهان میروی به راه، ار فاش
۴۶
چون توکل به اوست خوش میباش
۴۷
چون خرد با دلت خلیل شود
۴۸
راه را بهترین دلیل شود
۴۹
در مقامی که آشنایی نیست
۵۰
بهتر از عقل روشنایی نیست
۵۱
به سفر گر چه آب ودانه خوری
۵۲
بیادب سیلی زمانه خوری
۵۳
مکن اندر روش قدمهاسست
۵۴
تا بیاری سبو ز آب درست
۵۵
از پی آن مشو که زود آری
۵۶
جد و جهدی بکن که سود آری
۵۷
در سفر چون پی شکم گردی
۵۸
از کجا صدر و محتشم گردی؟
۵۹
چون قلندر مباش لوت پرست
۶۰
کاسه از معده کرده، کفچه ز دست
۶۱
سر و پا گر تهیست غم نخورد
۶۲
شکم ار پر نشد شکم بدرد
۶۳
کی بداند قلندر گنده؟
۶۴
که به دوزخ همی برد کنده
۶۵
گر شکر در دهان او ریزی
۶۶
زهر قاتل شود چو برخیزی
۶۷
سفر این کسان چه کرد کند؟
۶۸
به جز از پا و سر که درد کند؟
۶۹
پیش ازین هم روندگان بودند
۷۰
عشق را پاک بندگان بودند
۷۱
که به جز راه حق نرفتندی
۷۲
در پی جرو دق نرفتندی
۷۳
به مجاور فتوح دادندی
۷۴
از نفس قوت روح دادندی
۷۵
گوشه داران ز مقدم ایشان
۷۶
شاد بودند از دم ایشان
۷۷
ریختی پایشان بهر حرکت
۷۸
بر زمینی ز یمن صد برکت
۷۹
رنگ پوش دروغ چون پر شد
۸۰
عقد خرمهره رشتهٔ در شد
۸۱
خلق دریافت زرق سازیشان
۸۲
حق نمایی و حقه بازیشان
۸۳
نام تلبیسشان بسانی رفت
۸۴
که کرامات ده بنانی رفت
۸۵
به روش چون گناهگار شدند
۸۶
همه در چشم خلق خوار شدند
۸۷
تا که شد زین ملامت انگیزان
۸۸
خون درویش پاک رو ریزان
۸۹
گشت کار طریقت آشفته
۹۰
شد جهان از مجردان رفته
۹۱
از مسافر ادب نمیجویند
۹۲
وینک از در بدر همیپویند
۹۳
زین کچول کچل سری چندند
۹۴
که به ریش جهان همی خندند
۹۵
عسلی خرقه و عسل خواره
۹۶
همچو زنبور بیشه آواره
۹۷
موی خود را دراز کرده به زرق
۹۸
کرده آونگشان چو مار از فرق
۹۹
روز در کویها غزل خواندن
۱۰۰
نیمشب نعره بر فلک راندن
۱۰۱
روز در آفریدن و لادن
۱۰۲
نیم شب نخره بر فلک دادن
۱۰۳
رندو رقاص و مارگیر همه
۱۰۴
زرق ساز و زنخ پذیر همه
۱۰۵
درم اندر کلاه خود دوزند
۱۰۶
خلق را ترک همت آموزند
۱۰۷
قرضشان آش پنج پی خوردن
۱۰۸
وتر و سنت قدح تهی کردن
۱۰۹
سربسر خانه سوز و آتش باز
۱۱۰
آتش خویش را نکشته به آز
۱۱۱
خاک ازیشان چگونه مشک شود؟
۱۱۲
گر به دریا روند خشک شود
۱۱۳
به هوس حلقه در ذکر چکنی؟
۱۱۴
هر چه یابی به حلق در چکنی؟
۱۱۵
نفست از حلقه کی پذیرد پند؟
۱۱۶
در شهوت ز راه حلق ببند
۱۱۷
حلقه درگیر و حقه پر معجون
۱۱۸
این بود دیو و آن گزد در کون
۱۱۹
این بدان گفتمت که قیدپرست
۱۲۰
صاحب زرق و مکر و شیدپرست
۱۲۱
تا بدانی و زر تلف نکنی
۱۲۲
بیخبر سر درین علف نکنی
۱۲۳
و گر او نیز را به یک دو درست
۱۲۴
بنوازی، بزرگواری تست
۱۲۵
تا ز کردار خود خجل نرود
۱۲۶
وز سخای تو تنگدل نرود
۱۲۷
نتوان ریختشان اگر دردند
۱۲۸
که در آن زرق رنج پر بردند
۱۲۹
گر چه در زرق نادرستانند
۱۳۰
چیز کیشان بده، که چستانند
۱۳۱
با کرامات نیست شعبده راست
۱۳۲
تو همی کن تفرجی که رواست
۱۳۳
پاک ده گر غلط پزد لادن
۱۳۴
چون فروشد نشایدش گادن
۱۳۵
بر گنهشان چو راست کردم چنگ
۱۳۶
هم بخواهم به قدر عذری لنگ
۱۳۷
مشک لولی نه لایق جیبست
۱۳۸
روستایی که میخرد عیبست
۱۳۹
از تو بود این خطا، نه از وی بود
۱۴۰
چونپرسی که در خطا کی بود؟
۱۴۱
ترکمان گول و کلبه پر سمسار
۱۴۲
نخرد خام جز یکی در چار
۱۴۳
صاحب زرق هم دکاندارست
۱۴۴
هر مریدیش بیست سمسارست
۱۴۵
آن یکی گویدت که: شیخ ولیست
۱۴۶
وان دگر گویدت که: به ز علیست
۱۴۷
وانکه یک لحظه خورد و خوابش نیست
۱۴۸
وینکه در خانه نان و آبش نیست
۱۴۹
وانکه دیشب به مکه برد نماز
۱۵۰
وینکه تا شام رفت و آمد باز
۱۵۱
میفروشند و میخرند او را
۱۵۲
وین خران بین که چون خرند او را؟
۱۵۳
این سخن چون بجاست میگویم
۱۵۴
گر چه تلخست راست میگویم
۱۵۵
گر به شیرینی شکر نبود
۱۵۶
آخر از بنگ تلختر نبود
۱۵۷
سخن راست گوش باید کرد
۱۵۸
که گهی تلخ نوش باید کرد