در ذکر معاد و تجرد کلی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون تعلق برید جان از جسم
۲
نبود حال جان برون زد و قسم:
۳
گر نکوکار بوده باشد، رست
۴
ورنه در خاک خوار ماند و پست
۵
نفس اگر پاک و گر پلید بود
۶
منزل هر یکی پدید بود
۷
هر یکی را در آن جهان جاییست
۸
وندران منزلی و ماواییست
۹
وین بدن را عذاب گوری هست
۱۰
در لحد نیز تلخ و شوری هست
۱۱
چون شود جان و جسم آلوده
۱۲
از غبار گناه پالوده
۱۳
باز فرمان رسد که: برخیزد
۱۴
تن به جان، جان بتن درآویزد
۱۵
آنکت از آب در وجود آورد
۱۶
بازت از خاک زنده داند کرد
۱۷
در قیامت، کزین ستوده طلسم
۱۸
دور باشد حجاب ظلمت جسم
۱۹
تن نیکان فروغ جان گیرد
۲۰
هر دو را نور در میان گیرد
۲۱
چون تن و جان به نور غرق شود
۲۲
شرق او غرب و غرب شرق شود
۲۳
هر یک از ما به صورت ذاتی
۲۴
اندر آید به موقف آتی
۲۵
ذات ما هستی و حقیقت ماست
۲۶
صورتش سیرت و طریقت ماست
۲۷
اصل جان تو چونکه از فلکست
۲۸
به فلک میروی، درین چه شکست؟
۲۹
عقل و جان بر فلک گذار کند
۳۰
استخوان بر فلک چکار کند؟
۳۱
آب و گل بندتست، بگسل بند
۳۲
بندهٔ این و آن شدن تا چند؟
۳۳
هر یکی را به مرکزی بسپار
۳۴
همچو آتش سر از محیط برآر
۳۵
زین طبایع تو تا نگردی پاک
۳۶
نکنی رخ به طبع در افلاک
۳۷
بر فلک نیست گرمی و سردی
۳۸
بگذر از گرم و سرد، اگر مردی
۳۹
نسبت خویش با بسایط فرد
۴۰
به بساطت درست باید کرد
۴۱
خواجه زنگی و آن صنم رومی
۴۲
موجب حیرتست و محرومی
۴۳
جای اصلی طلب، مرو در خواب
۴۴
ور ندانی، بپرس از آتش و آب
۴۵
زین جهان این چنین توان رستن
۴۶
نه کشیدن بلا و بنشستن
۴۷
این فطیری که کردهای تو به دست
۴۸
در تنور اثیر نتوان بست
۴۹
ملکوت سماست جای سروش
۵۰
جبروت خداست عالم هوش
۵۱
بر فلک جای مکر و فن نبود
۵۲
با ملک حاجت سخن نبود
۵۳
جانت آندم که گردد از تن باز
۵۴
کوش تا بر فلک کند پرواز
۵۵
تا نگردی چو آسمان یکرنگ
۵۶
کی روی بر فلک چو هفت اورنگ؟
۵۷
سنگ جایی رود، که سنگ بود
۵۸
آب از آتش ببر، که جنگ بود
۵۹
آن که بیکار و آن که در کارند
۶۰
هر یکی رخ به مامنی دارند
۶۱
آب ازین سنگ اگر گذار کند
۶۲
چون به مرکز رسد قرار کند
۶۳
بد بمیری، چو ناتمام روی
۶۴
هیمهٔ دوزخی، چو خام روی
۶۵
جهد آن کن که: پخته باشی و حر
۶۶
تا در آن ورطهها نمانی پر
۶۷
بازدان، گر دل تو آگاهست
۶۸
که چه خرسنگهات در راهست!
۶۹
اندرین خانه کار خویش بساز
۷۰
تا در آن عقدهها نمانی باز
۷۱
به دل آزاد شو، به جان فارغ
۷۲
پس برون آی ازین جهان فارغ
۷۳
میگسل بند بندت آهسته
۷۴
تا نباشی به هیچ پیوسته
۷۵
روز اول که دیده بازت شد
۷۶
دل درین عالم مجازت شد
۷۷
نشنیدی که سر بسر با دست؟
۷۸
یا ندیدی که سست بنیادست؟
۷۹
دل خود را به صد گره بستن
۸۰
روز آخر کجا توان رستن؟
۸۱
هر چه میماند از تو خاکش کن
۸۲
و آنچه همراه تست پاکش کن
۸۳
جان خود را، که در جهان بستی
۸۴
به زر و سیم و خانه پیوستی
۸۵
برکش از جمله، همچو موی از شیر
۸۶
تا چو گوید: بیار، گویی: گیر
۸۷
آن کسانی که بینشی دارند
۸۸
آشکار و نهان درین کارند
۸۹
چه گمان میبری بر آتش و باد؟
۹۰
یا برین آب و خاک بیبنیاد؟
۹۱
وامهاییست دادنی اینها
۹۲
بندهایی گشادنی اینها
۹۳
نه که این جسم چون هلاک شود
۹۴
باد او باد و خاک خاک شود؟
۹۵
پسرت دختری بیار کند
۹۶
دخترت شوهری شکار کند
۹۷
زن جوانست، همسرش باید
۹۸
مهر و میراث از آن زرش باید
۹۹
درم نقد را ببندد سخت
۱۰۰
پیش نابالغان نهد دوسه رخت
۱۰۱
تا به عجز و نیاز و مکر و حیل
۱۰۲
وام دارت کند شب اول
۱۰۳
خانه بیگانه را نشست شود
۱۰۴
کم عمارت کنند و پست شود
۱۰۵
به یتیمت کسی نگه نکند
۱۰۶
دشمنت نزد خویش ره نکند
۱۰۷
گر بمادر نظر کند، بس نیست
۱۰۸
ور به گورت گذر کند، کس نیست
۱۰۹
بزنندش به زجر و بر جوشد
۱۱۰
بر تو نالد، جواب ننیوشد
۱۱۱
مانده بر جای و هیچ جایی نه
۱۱۲
غرق تیمار و آشنایی نه
۱۱۳
غارت اندر زر و قماش افتد
۱۱۴
هر چه ارزنده تر بلاش افتد
۱۱۵
تو بمانی و گور و سیرت زشت
۱۱۶
بر توده گزر کوی خام و سه خشت
۱۱۷
زان دگر هولها نیارم یاد
۱۱۸
چون تو گفتی که هر چه بادا باد!
۱۱۹
پر نمودند، لیک کم دیدی
۱۲۰
بس بگفتند و هیچ نشنیدی
۱۲۱
اگر این حال نیست، بد گفتم
۱۲۲
وگر این هست، آن خود گفتم
۱۲۳
این زن و زور و زر گذاشتنیست
۱۲۴
مهر اندر درون نکاشتنیست
۱۲۵
دست خود را تهی کن از سیمش
۱۲۶
تا نجنبد دل تو از بیمش
۱۲۷
کز پی کاروان تهی دستان
۱۲۸
شاد و ایمن روند چون مستان
۱۲۹
عاقلان خود درین نپیوندند
۱۳۰
وانکه پیوسته شد بدو خندند
۱۳۱
کار خود آن کسی تباه نکرد
۱۳۲
که به لذات تن نگاه کرد
۱۳۳
آنکه دید این گریز پاییها
۱۳۴
شد جداییش ازین جداییها
۱۳۵
دست ازین دستگاه آز بشست
۱۳۶
رفت، چون وقت رفتن آمد، چست
۱۳۷
در فزونی زیان تست و کسان
۱۳۸
در فزونی مرو چو بوالهوسان
۱۳۹
آز را خصم آشکارا شو
۱۴۰
به خدا زندهای، خدا را شو
۱۴۱
تا که در رنج جستن نانی
۱۴۲
نخوری، تا کسی نرنجانی
۱۴۳
گر تو جانی، غذای جان میجوی
۱۴۴
ورتنی، آب و آش و نان میجوی
۱۴۵
خر و بار تو بار خواهد بود
۱۴۶
گر سفر زین شمار خواهد بود
۱۴۷
نردبانیست پایه برپایه
۱۴۸
ترک بایست خواهش و مایه
۱۴۹
راهت از نردبان آزادیست
۱۵۰
در جهانی که سربسر شادیست
۱۵۱
خر عیسی بر آخور خاکست
۱۵۲
روح بیرخت او برافلاکست
۱۵۳
رخت و خرچیست این تن و سر و گوش
۱۵۴
بهل این و برس به عالم هوش
۱۵۵
پشت او تا صلیب سای نشد
۱۵۶
اخترش تخت و چرخ جای نشد
۱۵۷
صادقانی، که شمع دین سوزند
۱۵۸
بتو زین بیشتر چه آموزند
۱۵۹
بتو آموخت شرط جانبازی
۱۶۰
تا ببینی و کار جان سازی
۱۶۱
کار جان ساختن به تن سوزیست
۱۶۲
خنک آن دل که این دمش روزیست
۱۶۳
سر که دادند و آب خواست تنش
۱۶۴
تا به برهان قوی شود سخنش
۱۶۵
که جهان را وفا چنین باشد
۱۶۶
سر که برجای انگبین باشد
۱۶۷
آنکه داند بر آسمان رفتن
۱۶۸
میتوانست ازین میان رفتن
۱۶۹
لیک بایستش این خبر کردن
۱۷۰
که چنین شاید این سفر کردن
۱۷۱
مایه انتباه تست این ها
۱۷۲
همه تعلیم راه تست این ها
۱۷۳
تا بدانی که رسم و عادت چیست؟
۱۷۴
اولین پایه ارادت چیست؟
۱۷۵
سر او تا نهفته شد زیشان
۱۷۶
سر شد اندر سر بداندیشان
۱۷۷
تا چنان ترک آز نتوان کرد
۱۷۸
دست و پایی دراز نتوان کرد
۱۷۹
دست وپایی که پاک شد زین گرد
۱۸۰
چار میخش کجا رساند درد؟
۱۸۱
چون بلوغ کمال دستش داد
۱۸۲
نفرتی زین جهان پستش داد
۱۸۳
کام دشمن به دشمنان بنمود
۱۸۴
جام جم را از آن میان بربود
۱۸۵
مشتبه گشت و اختلاف افتاد
۱۸۶
که: تنش جفت خاک شد یا باد؟
۱۸۷
تن او روح بود و روح تنش
۱۸۸
چون بپوشی به گور، یا کفنش؟
۱۸۹
به سبوی دوگانگی زن سنگ
۱۹۰
تا زخمی برآیدت ده رنگ
۱۹۱
هر که عیسی به چنگ او باشد
۱۹۲
«صبغة الله» رنگ او باشد