غزل شمارهٔ ۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو در نظر نبود روی دوستان ما را
۲
به هیچ رو نبود میل بوستان ما را
۳
رقیب گومفشان آستین که تا در مرگ
۴
به آستین نکند دور از آستان ما را
۵
به جان دوست که هم در نفس بر افشانیم
۶
اگر چنانکه کند امتحان به جان ما را
۷
چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوی
۸
که دور کرد بدستان ز دوستان ما را
۹
به بیوفائی دور زمان یقین بودیم
۱۰
ولی نبود فراق تودر گمان ما را
۱۱
چو شد مواصلت و قرب معنوی حاصل
۱۲
چه غم ز مدت هجران بیکران ما را
۱۳
گهی که تیغ اجل بگسلد علاقهٔ روح
۱۴
بود تعلق دل با تو همچنان ما را
۱۵
اگر چنان که ز ما سیل خون بخواهی راند
۱۶
روا بود به جدائی ز در مران ما را
۱۷
وگر حکایت دل با تو شرح باید داد
۱۸
گمان مبر که بود حاجت زبان ما را
۱۹
شدیم همچو میانت نحیف و نتوان گفت
۲۰
که نیست با کمرت هیچ در میان ما را
۲۱
گهی کز آن لب شیرین سخن کند خواجو
۲۲
ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را