غزل شمارهٔ ۱۴۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای بر عذار مهوشت آن زلف پرشکست
۲
چون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
۳
وی طاق آسمانی محراب ابرویت
۴
پیوسته گشته خوابگه جادوان مست
۵
همچون بلال برلب کوثر نشسته است
۶
خال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست
۷
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاست
۸
قامت بلند و دستهٔ ریحان تازه پست
۹
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیست
۱۰
یا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
۱۱
سروی براستی چو تو از بوستان نخاست
۱۲
برخاستی و نیش غمم در جگر نشست
۱۳
صد دل شکار آهوی صیاد شیرگیر
۱۴
صد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
۱۵
مخمور سر ز خاک برآرد بروز حشر
۱۶
مستی که گشت بیخبر از بادهٔ الست
۱۷
نگشاد چشم دولت خواجو بهیچ روی
۱۸
تا دل برآن کمند گره در گره نبست