غزل شمارهٔ ۲۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کاروان خیمه به صحرا زد و محمل بگذشت
۲
سیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت
۳
ناقه بگذشت و مرا بیدل و دلبر بگذاشت
۴
ای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت
۵
ساربان گو نفسی با من دلخسته بساز
۶
کاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت
۷
نتواند که بدوزد نظر از منظر دوست
۸
هر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت
۹
سیل خونابه روان شد چو روان شد محمل
۱۰
عجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت
۱۱
نه من دلشده در قید تو افتادم و بس
۱۲
کاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت
۱۳
قیمت روز وصال تو ندانست دلم
۱۴
تا ازین گونه شبی برمن بیدل بگذشت
۱۵
هرکه شد منکر سودای من و حسن رخت
۱۶
عالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت
۱۷
جان فدای تو اگر قتل منت در خور دست
۱۸
خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت
۱۹
دوش بگذشتی و خواجو بتحسر میگفت
۲۰
آه ازین عمر گرامی که به باطل بگذشت