غزل شمارهٔ ۲۳۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت
۲
روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت
۳
صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت
۴
خاک آن باد شوم کو به من آرد بویت
۵
زلف هندوی تو باید که پریشان نشود
۶
زانکه پیوسته بود همره و هم زانویت
۷
سحر اگر زانکه چنینست که من مینگرم
۸
خواب هاروت ببندد به فسون جادویت
۹
بیم آنست که دیوانه شوم چون بینم
۱۰
روی آن آب که زنجیر شود چون مویت
۱۱
عین سحرست که هر لحظه بروبه بازی
۱۲
شیرگیری کند و صید پلنگ آهویت
۱۳
روز محشر که سر از خاک لحد بردارند
۱۴
هرکسی روی بسوئی کند و من سویت
۱۵
مرغ دل صید کمانخانهٔ ابروی تو شد
۱۶
چه کمانست که پیوسته کشد ابرویت
۱۷
بر سر کوی تو خواجو ز سگی کمتر نیست
۱۸
گاه گاهی چه بود گر گذرد در کویت