غزل شمارهٔ ۲۷۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به دشمنان گله از دوستان نشاید کرد
۲
بمهرگان صفت بوستان نشاید کرد
۳
بترک آن مه نامهربان نباید گفت
۴
کنار از آن بت لاغر میان نشاید کرد
۵
مگر بموسم گل باغبان نمیداند
۶
که منع بلبل شیرین زبان نشاید کرد
۷
بخواه دل که من خسته دل روان بدهم
۸
بدل مضایقه با دوستان نشاید کرد
۹
کسی که بیتو نخواهد جان و هر چه دروست
۱۰
بجان ممتحنش امتحان نشاید کرد
۱۱
بنوک خامه اگر شرح آن دهم صد سال
۱۲
ز سرعشق تو رمزی بیان نشاید کرد
۱۳
بدان دیار روانتر ز آب دیدهٔ من
۱۴
بهیچ روی رسولی روان نشاید کرد
۱۵
من آن نیم که ز جانان عنان بگردانم
۱۶
بقول مدعیان ترک جان نشاید کرد
۱۷
برون ز جان هیچ تحفهئی خواجو
۱۸
فدای صحبت جان جهان نشاید کرد