غزل شمارهٔ ۲۹۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
۲
یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد
۳
هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخی
۴
جیب من دلخستهٔ بیمار بگیرد
۵
کی بار دهد شاخ امید من اگر یار
۶
ترک من بیچاره بیکبار بگیرد
۷
فرهاد چو یاد آورد از شکر شیرین
۸
خوناب دلش دامن کهسار بگیرد
۹
سیلاب سرشکست که هنگام عزیمت
۱۰
پیش ره یاران وفادار بگیرد
۱۱
ساقی بده آن می که دل لالهٔ سیراب
۱۲
بی بادهٔ گلرنگ ز گلزار بگیرد
۱۳
هر دم که در آن نرگس پر خواب تو بینم
۱۴
خون جگرم دیده بیدار بگیرد
۱۵
ترسم که برآرم نفسی از دل پردرد
۱۶
و آئینه رخسار تو زنگار بگیرد
۱۷
چون نافهٔ تاتار دلم خون شود از غم
۱۸
چون گرد مهت نافهٔ تاتار بگیرد
۱۹
خواجو ز چه معنی ز برای قدحی می
۲۰
هر لحظه در خانهٔ خمار بگیرد