غزل شمارهٔ ۳۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عید آمد و آنماه دلافروز نیامد
۲
دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
۳
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر
۴
چونست که عید آمد و نوروز نیامد
۵
مه میطلبیدند و من دلشده را دوش
۶
در دیده جز آن ماه دلافروز نیامد
۷
آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دید
۸
کامروز علی رغم بدآموز نیامد
۹
خورشید چو رسمست که هر روز برآید
۱۰
جانش هدف ناوک دلدوز نیامد
۱۱
تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو
۱۲
در معرکهٔ عشق تو پیروز نیامد