غزل شمارهٔ ۳۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مستم آنجا مبر ای یار که سرمستانند
۲
دست من گیر که این طایفه پردستانند
۳
آن دو جادوی فریبنده افسون سازش
۴
خفتهاند این دم از آن روی که سرمستانند
۵
در سراپردهٔ ما پردهسرا حاجت نیست
۶
زانکه مستان همه طوطی شکر دستانند
۷
مهر ورزان که وصالت بجهانی ندهند
۸
با جمال تو دو عالم بجوی نستانند
۹
عاشقان با تو اگر زانکه بزندان باشند
۱۰
با گلستان جمالت همه در بستانند
۱۱
زلف و خال تو بخط ملک ختا بگرفتند
۱۲
هندوان بین که دگر خسرو ترکستانند
۱۳
زیردستان تهیدست بلاکش خواجو
۱۴
جان ز دستش نبرند ار بمثل دستانند