غزل شمارهٔ ۴۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود
۲
بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود
۳
من نه آنم که بود با دگری پیوندم
۴
زانکه هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود
۵
با توام گر چه بگیسوی تو دستم نرسد
۶
با تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود
۷
یکدمم مرغ دل از خال تو خالی نبود
۸
لیکن از شور شکر با مگسی نتوان بود
۹
تا بود یکنفس از همنفسی دور مباش
۱۰
گر چه بی همنفسی خود نفسی نتوان بود
۱۱
در چنین وقت که مرغان همه در پروازند
۱۲
بی پر و بال اسیر قفسی نتوان بود
۱۳
خیز خواجو سر آبی طلب و پای گلی
۱۴
که درین فصل کم از خار و خسی نتوان بود