غزل شمارهٔ ۴۶۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کسی را از تو کامی برنیاید
۲
که این از دست عامی برنیاید
۳
بنا کام از لبت برداشتم دل
۴
که از لعل تو کامی برنیاید
۵
برون از عارض و زلف سیاهت
۶
به شب صبحی ز شامی برنیاید
۷
بیار آن می که در خمخانه باقیست
۸
که کار ما به جامی برنیاید
۹
به ترک نیک نامی کن که در عشق
۱۰
نکونامی به نامی برنیاید
۱۱
حدیث سوز عشق از پختگان پرس
۱۲
که دود دل ز خامی برنیاید
۱۳
چو نون قامتم در مکتب عشق
۱۴
ز نوک خامه لامی برنیاید
۱۵
بسوز نالهٔ زارم ز عشاق
۱۶
نوای زیر و بامی برنیاید
۱۷
چه سروست آنکه بر بامست لیکن
۱۸
سهی سروی ببامی برنیاید
۱۹
برو خواجو که وصل پادشاهی
۲۰
ز دست هر غلامی برنیاید
