غزل شمارهٔ ۵۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش
۲
الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش
۳
جان بتلخی میدهیم ای جان شیرین دست گیر
۴
دل بسختی مینهیم ای دلستان بدرود باش
۵
میرویم از خاک کویت همچو باد صبحدم
۶
ای بخوبی گلبن بستان جان بدرود باش
۷
ناقه بیرون رفت و اکنون کوس رحلت میزنند
۸
خیمه بر صحرا زد اینک ساربان بدرود باش
۹
ایکه از هجر تو در دریای خون افتادهام
۱۰
از سرشک دیدهٔ گوهر فشان بدرود باش
۱۱
گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی مینشست
۱۲
میرویم از پیشت اینک در زمان بدرود باش
۱۳
همچو خواجو در رهت جان و جهان در باختیم
۱۴
وز جهان رفتیم ای جان جهان بدرود باش
