غزل شمارهٔ ۵۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مستم ز دو چشم نیمه مستش
۲
وز پای درآمدم ز دستش
۳
گفتم بنشین و فتنه بنشان
۴
برخاست قیامت از نشستش
۵
آنرا که دلی بدست نارد
۶
دادیم عنان دل بدستش
۷
جان تشنهٔ لعل آبدارش
۸
دل بستهٔ زلف پر شکستش
۹
هستم بگمان که هست یا نیست
۱۰
آن درج عقیق نیست هستش
۱۱
در عین خمار چند باشیم
۱۲
چون مردم چشم می پرستش
۱۳
یاران ز می شبانه مستند
۱۴
خواجو ز دو چشم نیمه مستش
