غزل شمارهٔ ۵۶۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوش
۲
چو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش
۳
منم غلام تو ور زانکه از من آزادی
۴
مرا بکوزه کشان شرابخانه فروش
۵
به بوی آنکه ز خمخانه کوزهئی یابم
۶
روم سبوی خراباتیان کشم بر دوش
۷
ز شوق لعل تو سقای کوی میخواران
۸
بدیده آب زند آستان باده فروش
۹
مرا مگوی که خاموش باش و دم درکش
۱۰
که در چمن نتوان گفت مرغ را که خموش
۱۱
اگر نشان تو جویم کدام صبر و قرار
۱۲
وگر حدیث تو گویم کدام طاقت و هوش
۱۳
مکن نصیحت و از من مدار چشم صلاح
۱۴
که من بقول نصیحت کنان ندارم گوش
۱۵
شراب پخته بخامان دل فسرده دهید
۱۶
که باده آتش تیزست و پختگان در جوش
۱۷
نعیم روضهٔ رضوان بذوق آن نرسد
۱۸
که یار نوش کند باده و تو گوئی نوش
۱۹
مرا چو خلعت سلطان عشق میدادند
۲۰
ندا زدند که خواجو خموش باش و بپوش
۲۱
میسرم نشود خامشی که در بستان
۲۲
نوای بلبل مست از ترنمست و خروش