غزل شمارهٔ ۷۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
۲
مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن
۳
مشکل آنست که احوال گدا با سلطان
۴
نتوان گفتن و با غیر نیاید گفتن
۵
ای خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح
۶
در کشیدن مل گلگون و چو گل بشکفتن
۷
شرط فراشی در دیر مغان دانی چیست
۸
ره رندان خرابات بمژگان رفتن
۹
هیچکس نیست که با چشم تو نتواند گفت
۱۰
که چنین مست بمحراب نشاید خفتن
۱۱
کیست کز هندوی زلف تو نجوید دل من
۱۲
دزد را گر چه ز دانش نبود آشفتن
۱۳
کار خواجو بهوای لب در پاشش نیست
۱۴
جز بالماس زبان گوهر معنی سفتن