زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خواجوی کرمانی · غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۴۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
۲
گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
۳
گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم
۴
گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
۵
گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم
۶
گفت درخویش نگه کن که بچشمش خردی
۷
گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو
۸
گفت خاموش که ما را بفغان آوردی
۹
گفتمش همنفسم ناله وآه سحرست
۱۰
گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی
۱۱
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه
۱۲
گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مردی
۱۳
گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم
۱۴
گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی
۱۵
گفتمش بلبل بستان جمال تو منم
۱۶
گفت پیداست که برگرد قفس می‌گردی
۱۷
گفتمش کز می لعل تو چنین بی‌خبرم
۱۸
گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.