غزل شمارهٔ ۱۶۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم
۲
از خود شدم مبرا، وانگه به خود رسیدم
۳
در خلوتی که ما را با دوست بود آنجا
۴
گفتم به بیزبانی، بی گوش هم شنیدم
۵
خورشید وحدت اینک از مشرق وجودم
۶
طالع شده است، ازان من چون ذره ناپدیدم
۷
باری، دری که هرگز بر کس نشد گشاده
۸
سر ازل مرا داد، از لطف خود، کلیدم
۹
چون محو گشتم از خود همراه من عراقی
۱۰
بر آشیان وحدت بیبال و پر پریدم