غزل شمارهٔ ۲۱۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ماهرخان، که داد عشق، عارض لاله رنگشان
۲
هان! به حذر شوید از غمزهٔ شوخ و شنگشان
۳
نالهٔ زار عاشقان، اشک چو خون بیدلان
۴
هیچ اثر نمیکند در دل همچو سنگشان
۵
با دل ریش عاشقان، وه! که چها نمیکنند؟
۶
ابرو چون کمانشان، غمزهٔ چون خدنگشان
۷
از لب و زلف و خال و خط دانه و دام کردهاند
۸
تا که برین صفت بود، دل که برد ز چنگشان؟
۹
ما چو شکر گداخته، ز آب غم و عجبتر آنک:
۱۰
در دل ماست چو شکر غصهٔ چون شرنگشان
۱۱
بیش مپرس حال من، زآنکه به شرح میدهد
۱۲
از دل و دست ما نشان چشم و دهان تنگشان
۱۳
غم مخور، ای دل، ار بود یک دو دمی چو دور گل
۱۴
دولت بیثباتشان، خوبی بیدرنگشان
۱۵
ابر صفت مریز اشک، از پی هجر و وصلشان
۱۶
زان که چو برق بگذرد مدت صلح و جنگشان
۱۷
جان عراقی از جهان گشت ملول و بس حزین
۱۸
کاهوی او رمید از آن عادت چون پلنگشان