غزل شمارهٔ ۲۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرون
۲
مپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
۳
دلم، که از سر سودا به هر دری میشد
۴
چو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون
۵
کسی که خاک درت دوستتر ز جان دارد
۶
چگونه جای دگر باشدش قرار و سکون؟
۷
دلم، که حلقه به گوش در تو شد مفروش
۸
که هیچ قدر ندارد بهای قطرهٔ خون
۹
چو رایگان است آب حیات در جویت
۱۰
چرا بود دل مسکین چو ریگ در جیحون؟
۱۱
دل عراقی اگر چه هزار گونه بگشت
۱۲
ولی ز مهر تو هرگز نگشت دیگر گون