غزل شمارهٔ ۲۴۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای دوست الغیاث! که جانم بسوختی
۲
فریاد! کز فراق روانم بسوختی
۳
در بوتهٔ بلا تن زارم گداختی
۴
در آتش عنا دل و جانم بسوختی
۵
دانم که: سوختی ز غم عشق خود مرا
۶
لیکن ندانم آنکه چه سانم بسوختی؟
۷
میسوزیم درون و تو در وی نشستهای
۸
پیدا نمیشود، که نهانم بسوختی
۹
زاتش چگونه سوزد پروانه؟ دیدهای؟
۱۰
ز اندیشهٔ فراق چنانم بسوختی
۱۱
سود و زیان من، ز جهان، جز دلی نبود
۱۲
آتش زدی و سود و زیانم بسوختی
۱۳
تا کی ز حسرت تو برآرم ز سینه آه؟
۱۴
کز آه سوزناک زیانم بسوختی
۱۵
بر خاک درگه تو تپیدم بسی ز غم
۱۶
چو مرغ نیم کشته تپانم بسوختی
۱۷
تا گفتمت که: کام عراقی ز لب بده
۱۸
کامم گداختی و زبانم بسوختی