غزل شمارهٔ ۲۸۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا، تا بیدلان را زار بینی
۲
روان خستگان افکار بینی
۳
تن درماندگان رنجور یابی
۴
دل بیچارگان بیمار بینی
۵
به کوی عاشقان خود گذر کن
۶
که مشتاقان خود را زار بینی
۷
میان خاک و خون افتاده حیران
۸
زهر جانب دو صد خونخوار بینی
۹
بسا جان عزیز مستمندان
۱۰
که بر خاک در خود خوار بینی
۱۱
یکی اندر دل زار ضعیفان
۱۲
نظر کن، تا غم و تیمار بینی
۱۳
نبینی هیچ شادی در دل ما
۱۴
ولی اندوه و غم بسیار بینی
۱۵
دلا، با این همه امید دربند
۱۶
که هم روزی رخ دلدار بینی
۱۷
چو افتادی، عراقی، رو مگردان
۱۸
اگر خواهی که روی یار بینی