Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عراقی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - ایضاله

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانی
۲
که با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی
۳
چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر وی
۴
که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی
۵
تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردی
۶
تو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی
۷
بدو آن دم شوی زنده که جان در راه او بازی
۸
ازو داد آن زمان یابی که از خود داد بستانی
۹
بدو او را چو خواهی دید، پس دیده چه می‌داری؟
۱۰
بدو چون زنده خواهی ماند پس جان را چه می‌مانی؟
۱۱
به روی او برافشان جان و دیده در ره او باز
۱۲
تو را معشوق آخر به که مشتاقی و پژمانی
۱۳
مشو چون گوی سرگردان، فگن خود را درین میدان
۱۴
رساند خود تو را چوگان به جولانگاه سلطانی
۱۵
همای عشق اگر یک ره تو را در زیر پر گیرد
۱۶
نه سدره‌ات آشیان آید، نه از فردوس وامانی
۱۷
نشین با خویشتن، برخیز و در فتراک عشق آویز
۱۸
مگر خود را ز دست خود طفیل عشق برهانی
۱۹
ز بهر راحتت تن را مرنجان جان، نکو نبود
۲۰
که جان را در خطر داری و تن را در تن آسانی
۲۱
تو خود انصاف ده آخر، مروت کی روا دارد؟
۲۲
ستوری را شکرخایی و طوطی را مگس رانی؟
۲۳
درین وحشت سرا امنی نخواهی یافتن هرگز
۲۴
درین محنتکده روحی نخواهی دید، تا دانی
۲۵
چو عیسی عزم بالا کن، برون بر جان ازین پستی
۲۶
میا اینجا، که خر گیرند دجالان یونانی
۲۷
ولی بی‌عون ربانی مرو در ره، که این غولان
۲۸
بگردانند از راهت به تخییلات نفسانی
۲۹
برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی
۳۰
خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی
۳۱
ز صرافان یونانی دغل مستان، که قلابند
۳۲
ندارند قلبشان سکه ز دارالضرب ایمانی
۳۳
تو را دل لوح محفوظ است و علم از فلسفی گیری؟
۳۴
تو را خورشید همسایه، چراغ از کوچه گیرانی؟
۳۵
دلت آیینهٔ غیب است و هر دانا درو بینی
۳۶
طلسم عالم جسمی و گنج عالم جانی
۳۷
ور از خورشید وجدانی شود چشم دلت روشن
۳۸
نه روی آن و این بینی، نه نقش این و آن خوانی
۳۹
به شب در آب نتوان دید عکس انجم و افلاک
۴۰
ولی در روز بنماید ز تاب مهر نورانی
۴۱
ازین معنی حقیقت بین نظر بر هر چه اندازد
۴۲
همه انوار حق بیند، نبیند صورت فانی
۴۳
چنین دولت تو را ممکن، تو از بی‌دولتی دایم
۴۴
چو دونان مانده اندر ره، اسیر نفس شهوانی
۴۵
هوای دنیی دون را تو از بی‌همتی مپسند
۴۶
که وامانی به مرداری درین وادی ظلمانی
۴۷
چه بینی سبزه دنیا؟ که چشم جان کند خیره
۴۸
تماشای دل خود کن، اگر در بند بستانی
۴۹
دلی تا باشد اصطبل ستور و گلخن شیطان
۵۰
نیابد از مشام جان نسیم روح ریحانی
۵۱
اگر خواهی که این گلخن گلستانی شود روشن
۵۲
میان دربند روز و شب عمارت را چو بستانی
۵۳
اگر شاخ وفا بینی ز دیده آب ده او را
۵۴
وگر خار جفا بینی بزن راه پشیمانی
۵۵
بروب از صحن میدانش صفات نفس بدفرمان
۵۶
برآور قصر و ایوانش به ذکر و شکر یزدانی
۵۷
مراعات زمین دل بدین سان گر کنی یک چند
۵۸
گلستانی شود روشن نظاره‌گاه اخوانی
۵۹
درو از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حیوان
۶۰
درو از منبع اخلاق جاری هم دو صد خانی
۶۱
کشیده طوبی ایمان سر از طاعت به علیین
۶۲
غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجدانی
۶۳
فروزان از سر هر غصن صد قندیل در میدان
۶۴
نمایان نور هر قندیل خورشیدی درخشانی
۶۵
خرد در صحن بستانش کمر بسته به فراشی
۶۶
ملک بر قصر ایوانش ادا کرده ثنا خوانی
۶۷
ز یک سو طوطی اذکار خندان از شکر خایی
۶۸
ز یک سو بلبل اسرار نالان از خوش الحانی
۶۹
نوای بلبل اسرار کرده عقل را بیدار
۷۰
که: آخر در چنین گلزار خاموش از چه میمانی
۷۱
به عشرتگاه مستان آی، اگر عیش ابد خواهی
۷۲
به نزهتگاه جانان آی، اگر جویای جانانی
۷۳
شراب از دست جانان خور، چه نوشی از کف رضوان؟
۷۴
بساط بزم رحمن بین، چه بینی بزم رضوانی؟
۷۵
بساط وصل گسترده، سماط عشرت افکنده
۷۶
به جام شوق در داده شراب ذوق حقانی
۷۷
نموده شاهد معنی جمال از پردهٔ صورت
۷۸
ز چشم خویش کرده مست جان انسی و جانی
۷۹
ز بهر نقل سرمستان ز لب کرده شکرخایی
۸۰
برای چشم مشتاقان ز رخ کرده گل‌افشانی
۸۱
روان کرده لب ساقی لبالب جام مشتاقی
۸۲
حضورش کرده در باقی حدیث نفس انسانی
۸۳
عنایت گفته با همت که: اندر منزل اول
۸۴
چه دیدی؟ باش تا بینی جمال منزل ثانی
۸۵
چه شینی در گلستانی؟ که دارد حد و پایانی
۸۶
چه خوش باشی به بستانی؟ چو طاووس گلستانی
۸۷
هزار و یک مقام آنجا، اگر چه بگذری، لیکن
۸۸
ز حد جملهٔ اسما تجاوز کرد نتوانی
۸۹
تجلی صفات آنجا گرت صد نقش بنماید
۹۰
تو را یک رنگ گرداند، ببینی روی یکسانی
۹۱
گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد
۹۲
گهی از بسط خوش باشی، گهی از فیض پژمانی
۹۳
گهی از انس ، همچون برق، خوش خندی درین گلزار
۹۴
گه از هیبت، بسان ابر، اشک از دیده بارانی
۹۵
بساط رسم را طی کن، براق وهم را پی کن
۹۶
تو را عز خدایی بس، که دل در بند فرمانی
۹۷
برون شو ز آشیان جان، مکن منزل درین بستان
۹۸
نگیرد در قفس آرام سیمرغ بیابانی
۹۹
مشعبد باز وقت اینجا دمی صد مهره غلتاند
۱۰۰
تو بر نطع مراد او ازان چون مهره غلتانی
۱۰۱
ورای بوستان دل یکی صحراست بی‌پایان
۱۰۲
به پای جان توان رفتن در آن صحرای حیرانی
۱۰۳
در آن صحرا شو و می‌بین ورای عرش علیین
۱۰۴
سرا بستان قدسی و بهشت آباد سبحانی
۱۰۵
فضایی سر بسر انوار از سبحات قیومی
۱۰۶
ریاضی سر بسر گلزار از نفحات ربانی
۱۰۷
ز آثار غبار او منور چشم گردونی
۱۰۸
ز ازهار ریاض او معطر جان روحانی
۱۰۹
حضور اندر حضور آنجا نهان اطوار در انوار
۱۱۰
ظهور اندر ظهور آنجا عیان اسرار کتمانی
۱۱۱
ازل آنجا ابد بینی، ابد آنجا ازل یابی
۱۱۲
ز نور تابش کیسان ببینی تاب کیسانی
۱۱۳
بخود نتوان رسید آنجا، ولیکن گر شوی بیخود
۱۱۴
از آن اوج هوا می‌پر به بال و پر وجدانی
۱۱۵
هزاران ساله ره می‌بر، به یک پرواز در یکدم
۱۱۶
همی کن کار صد ساله درین یکدم به آسانی
۱۱۷
چه حاجت خود تو را آنجا به سیر و طیر چون کونین؟
۱۱۸
همه در قبض تو جمعند و تو در قبض ربانی
۱۱۹
ببینی هر چه هست و بود و خواهد بود در یکدم
۱۲۰
بدانی آنچه می‌بینی، ببینی آنچه می‌دانی
۱۲۱
کند چشم تو کار گوش، گوشت کار چشم آنجا
۱۲۲
تنت رنگ روان گیرد، روانت رنگ جسمانی
۱۲۳
بنور لم یزل بینی جمال لایزالی را
۱۲۴
به علم سرمدی دانی همه اسرار پنهانی
۱۲۵
وگر موج محیط او رباید خود تو را از تو
۱۲۶
نه از آتش ضرر یابی و نی از آب تاوانی
۱۲۷
نه از حد و نه از قید و نه از وصل و نه از هجران
۱۲۸
نه از درد و نه از درمان، نه از دشوار و آسانی
۱۲۹
تو را چون از تو بستاند، نمانی، جمله او ماند
۱۳۰
تو آنگه خواه انالحق گوی و خواهی گوی سبحانی
۱۳۱
عجب نبود درین دریا، گر آویزی به زلف یار
۱۳۲
غریق بحر در هر چیز، آویزد ز حیرانی
۱۳۳
چو با بحر آشنا گشتی شدی از خویش بیگانه
۱۳۴
چو آن زلفت به دست آمد برستی از پریشانی
۱۳۵
گرت چوگان به دست آمد ربودی گوی از میدان
۱۳۶
ورین ملکت مسلم شد، بزن نوبت که سلطانی
۱۳۷
وگر پیش آمدت جبریل مپسندش به جادویی
۱۳۸
وگر زحمت دهد رضوان رها کن تو به دربانی
۱۳۹
وگر خواهی که دریانی، به عقل این رمز را، نتوان
۱۴۰
که اندر ساغر موری نگنجد بحر عمانی
۱۴۱
عراقی، گر کنی ادراک رمز اهل طیر و سیر
۱۴۲
چه دانی منطق مرغان؟ نگردی چون سلیمانی
۱۴۳
تو را آن به که با جانان ثنا گویی سنایی را:
۱۴۴
مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.