غزل شمارهٔ ۲۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
حضور دل نبود با عبادتی که مراست
۲
تمام سجدهٔ سهوست طاعتی که مراست
۳
نفس چگونه برآید ز سینهام بی آه؟
۴
ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست
۵
ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست
۶
ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست
۷
اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد
۸
نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟
۹
ز گرد لشکر بیگانه مملکت را نیست
۱۰
ز آشنایی مردم کدورتی که مراست
۱۱
چو کوتهی نبود در رسایی قسمت
۱۲
چرا دراز شود دست حاجتی که مراست؟
۱۳
سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست
۱۴
ز میزبانی مردم خجالتی که مراست
۱۵
به هم، چو شیر و شکر، سنگ و شیشه میجوشد
۱۶
اگر برون دهم از دل محبتی که مراست
۱۷
چو غنچه سر به گریبان کشیدهام صائب
۱۸
نسیم راه نیابد به خلوتی که مراست