غزل شمارهٔ ۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع
۲
تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع
۳
دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود
۴
در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
۵
سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من
۶
بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
۷
سوختم صد بار و از بیاعتباریها نگشت
۸
قطرهٔ آبی به چشم روزن از دودم چو شمع
۹
پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود
۱۰
زیر دامان خموشی رفتم، آسودم چو شمع
۱۱
این که گاهی میزدم بر آب و آتش خویش را
۱۲
روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع
۱۳
مایهٔ اشک ندامت گشت و آه آتشین
۱۴
هر چه از تنپروری بر جسم افزودم چو شمع
۱۵
این زمان افسردهام صائب، و گرنه پیش ازین
۱۶
میچکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع